باجی و دیوی که یک چشمش پیچ بود و یک چشمش هیچ

قصه‌ها و روایتها

لیلا کفاش­‌زاده، مسئول دفتر کودک و نوجوان پژوهشگاه میراث فرهنگی

 

عروسکها در خانه ما هر کدام گوشه‌ای در اختیار دارند. یکی سر طاقچه بقچه‌اش را زده زیر بغلش و فقط عید به عید می‌آید سر سفره هفت‌سین و البته هزاران سال است که لحظه سال تحویل هم خواب می‌ماند. دیگری که دستان متحرکی دارد و زلف بر دو طرف گونه نشانده، در صندوقچه فلزی مادربزرگم در کنار بقیه عروسکهای بومی بیتوته کرده است. عروسکهای نمایشی نیز هر کدام در خانه پاتوقی برای خودشان کرده‌اند و معرکه گرفته‌اند، اما در این بازار مکاره عروسکی که برپاست دو تا از عروسکها زلف به هم گره زده‌اند و حسابشان جداست.

عروسک «باجی»[۱] عروسک معطری است که دلش بوی زیره می‌دهد، خیال انسان را به بازار گنجعلیخان و هیاهوی آن می‌برد و آن دیگری «دیوی»[۲] چوبی است که یک چشمش پیچ و یک چشمش هیچ است. باجی مدتی است عاشق دیو یک‌چشم شده و دیو یک‌چشم هم که سالهاست کسی او را دوست نداشته است، از این موضوع در پوست خود نمی‌گنجد.

گاهی که از فضای پرهیاهوی زندگی رها می‌شوم و می‌توانم نجواهای خیال را بشنوم، صدای باجی و دیو یک‌چشم به گوشم می‌رسد. شبی از شبها که قرص ماه کامل بود و دانه‌های اکلیلی‌اش را روی نعناهای حیاط پاشیده بود، شنیدم که باجی از دیو یک‌چشم پرسید:

چرا آدمها این‌قدر از شما بدشان می‌آید؟ مگر شما چه کردید؟

دیو با همان یک‌چشم پیچی‌اش نگاهی زنگ‌زده و غم‌انگیز به باجی کرد و گفت:

ما که از اول دیو نبودیم![۳]

باجی پرسید: دیو نبودید؟ پس چه بودید؟

دیو در حالیکه سعی داشت اشکش به چشم پیچی‌اش نخورد تا زنگ نزند و باعث تاری دیدش نشود، نفس بلندی کشید و گفت: چیزی از مهاجرت آریایی‌ها شنیدی؟

باجی در حالیکه چارقدش را روی سرش تنظیم می‌کرد، گفت: منظورت همان مردمی است که به‌خاطر سرمای شدید هوا به طرف ایران مهاجرت می‌کنند؟ همان‌ها که بعدها دسته‌ای‌شان در اینجا می‌مانند و دسته‌ای دیگر به طرف شرق یعنی هند حرکت می‌کنند؟

دیو یک‌چشم با تحسین گفت: بله.آفرین چه اطلاعات خوبی داری. پس حتما می‌دانی که به همین دلیل که ایرانی‌ها و هندی‌ها اجداد مشترکی داشتند، خدایان و اسطوره‌های مشترکی نیز دارند.

باجی: چیز زیادی از اسطوره‌ها نمی‌دانم. برایم تعریف می‌کنی؟

دیو سینه‌اش را جلو داد و با خوشحالی صدایش را صاف کرد و گفت: در زمان‌های خیلی دور هر دوی این تمدنها یعنی ایران و هند به خدایان مشترکی اعتقاد داشتند. خدایان این دو تمدن در دو گروه اصلی «اَسورا»ها و دیوها یا «دَئِوه» (Daeva) تقسیم‌بندی می‌شدند. «اسورا»ها خدایان فرمانروا و دیوها خدایان رزمنده بودند. در آیین‌های کهن «ودایی» خدایان هر دو گروه ستایش و پرستیده می‌شدند.

باجی: آیینهای ودایی چیست؟

دیو: آیینهای ودایی به آیینهای اقوام آریایی گفته می‌شود که حدود۱۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح به هند مهاجرت کردند.

باجی: اسم خدایان این دو گروه چه بود؟

دیو: اسمهای زیادی داشتند مثل «وَرونا» که خدای نظم و ساماندهی است؛ یا «ایندره» که از گروه دیوها بود و نماینده خدایان دیوی یا رزمنده به‌شمار می‌آمد. «ایندره» خدای بارشهای سیلابی پس از فصل گرما بود که اژدهای خشکسالی را از بین می‌برد. «وایو» هم از همکاران و هم‌گروهان این خدایان بود که خدای باد بود؛ بادهایی که گاه رام هم نمی‌شدند.

باجی: این گروه از خدایان کمی خشن به نظر می‌رسند. درست است؟

دیو: بله درست است. اما در ابتدا این دو گروه از خدایان با یکدیگر همزیستی داشتند، اما به‌مرور در برابر هم قرار می‌گیرند و بنای دشمنی را با هم می‌گذارند. در متنهای هندی رقابت این دو گروه از خدایان کاملا آشکار است. حتی در دوره‌ای خدایان گروه دیوها کاملا بر خدایان «اسورا»ها چیره می‌شوند و «اسورا»ها به‌صورت موجودات نابکار درمی‌آمدند. اما به‌مرور و با حرکت این اندیشه‌ها به طرف ایران گروه خدایان «اسورا»ها به‌صورت «اهورا» یا «اهوره» درمی‌آید و لقب «سرور بزرگی» به خود می‌گیرند و «اهورا» لقب بزرگترین خدا یعنی «اهورامزدا» می‌شود.

باجی: مگر اندیشه‌ها حرکت می‌کنند؟ منظورت از حرکت اندیشه‌ها به طرف ایران چه بود؟

دیو در حالیکه شکم بزرگش از خنده می‌لرزد، توضیح می‌دهد: نه باجی جان. اندیشه‌ها به خودی خود حرکت نمی‌کنند. منظورم از حرکت اندیشه‌ها، مهاجرت آدمهایی بود که این اندیشه‌ها را با خود دارند. وقتی قومی، طایفه‌ای یا گروهی از انسانها از جایی به جای دیگر مهاجرت کنند، اندیشه‌ها و باورهای خود را با خود می‌برند. مگر ندیدی ایرانیها هر جای دنیا که باشند، سر سال نو سفره هفت‌سین می‌چینند و اندیشه نوروز را با خود به آن منطقه می‌برند.

باجی در حالیکه گونه‌های پارچه‌ای‌اش سرخ شده بود، خندید و گفت: آهان، متوجه شدم! اندیشه‌ها و آداب و رسوم در درون آدمهاست و وقتی آنها از جایی به جای دیگر می‌روند، این آداب و رسوم را با خود منتقل می‌کنند. لطفا به من بگو که این تغییر اندیشه در ایران چگونه رخ داد؟

دیو: وقتی زرتشت ظهور کرد و آیینهای «مزد یسنایی» را با خود به ایران آورد، با دیوها جنگید و به پیروانش دستور داد که «ویدیوی» (Vidaevi) باشند. «ویدیوی» یعنی درهم‌شکننده دیوها که به گفته زرتشت از صفات مومنان بوده است. در کتاب دینی زرتشتیان، اوستا، آمده است که دیوها، خدایان دشمن هستند. از این زمان به بعد دیگر دیوها موجودات پرستیدنی نبودند و بعد از زمانی آنها نه فقط خدایان دشمن؛ بلکه به خود اهریمن تبدیل می‌شوند.

باجی: خیلی عجیب است. چرا ناگهان یک مفهوم دگرگونه و برعکس می‌شود؟

دیو: بله عجیب به نظر می‌رسد، اما همین‌طور است. شاید برای استحکام یک جامعه نوین باید باورهای قبلی را پاک و قوانین جدید را پایه‌گذاری کرد. در «وندیداد» گروهی از دیوها به‌عنوان راهنمایان دوزخ می‌شوند و سردی زمستان را به دیوها نسبت می‌دهند. دیوها دشمن کشاورزی‌اند و وقتی گندم برای آرد شدن آماده می‌شود، دیوها عرق می‌کنند و باعث آلوده‌شدن آنها می‌شوند.

باجی: «وندیداد» چیست؟

دیو: «وندیداد» یا همان «ویو دیو داد» بخشی از اوستاست که مربوط به قوانین ضددیوی است. در همین بخش از اوستا آمده است که باید مردان و زنان «مزد یسنان» برانگیخته شوند تا زمین و دارایی‌های دیو «یسنان» را به دست آورند.

باجی: منظور از «مزد یسنان» همان مزداپرستان یا زرتشتیان است؟

دیو: بله، دقیقا همین‌طور است. دیو «یسنان» نیز کسانی بودند که همان ایزدان اقوام قبل‌تر مثل «ایندره» و غیره را می‌پرستیدند. توصیه بر به دست آوردن دارایی‌های دیو «یسنان» شاید بنا بر لزوم غلبه بر اقوام و گسترش اقلیم بوده که لازمه زندگی در دنیای باستان بوده است. در بخش دیگری از «وندیداد» آمده است که اگر کسی می‌خواهد در علم جراحی مهارت به دست آورد، باید عمل جراحی را روی دیو «یسنان» یعنی پدران ما دیوها، انجام دهد و اگر سه نفر از دیوپرستان بمیرند، آن شخص نمی‌تواند مجوز جراحی را به دست آورد. باجی جان! می‌بینی بر سر اجداد ما چه آورده‌اند؟ اما این ما دیوها بودیم که به ایرانی‌ها نوشتن آموختیم.

باجی در حالیکه چشمانش از تعجب گرد شده بود، گفت: باورم نمی‌شود. واقعا شما نوشتن بلد بودید؟

دیو با غرور گفت: بله، باجی جان. در شاهنامه آمده است که «طهمورث» که جانشین «هوشنگ» بوده بر دیوان و آدمیان و جادوگران فرمانروایی می‌کند. او لقب دیو «بند» را دارد، چون در داستانها آمده است که او دیوان را به بند کشید و فقط زمانی رضایت به آزادی آنان داد که نوشتن را به او بیاموزند.

باجی ناگهان حرف دیو را قطع کرد و با هیجان پرسید: راستی دیوها زن بودند یا مرد؟

دیو پاسخ داد: هر دو. هم دیو زن داشتیم، هم دیو مرد. البته دیوهای زن خیلی کمتر بوده‌اند. می‌خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. قول می‌دهی به هیچکس هیچی نگویی؟

باجی: بله، قول می‌دهم. بگو.

دیو به این طرف و آن طرف نگاهی انداخت و دستانش را حائل دهانش کرد و در گوش باجی گفت: «بوشاسب» عمه من است و در این خانه پنهان شده است.

باجی جیغ ریزی کشید و هیجان‌زده گفت: واااای نمی‌دانستم.

من هم از شنیدن این موضوع تعجب کردم و تازه فهمیدم چرا بیدار شدن در هنگام سحر برایم سخت بوده است. در متون باستان خوانده بودم که «بوشاسب» دیو زنی است که دستان بلندی دارد و سحرگاهان دستانش را دراز می‌کند تا مانع از باز شدن چشمان مردمان شود. او دشمن سحرخیزی است و دوست دارد مردم را از بیدار شدن بازدارد!

 

*متن بالا به‌طور کامل برگرفته از مقاله «دیوها در آغاز دیو نبودند» پژوهش ژاله آموزگار بود که در کتاب زبان، فرهنگ و اسطوره توسط نشر معین در سال ۱۳۹۶ به چاپ رسیده است. مطالب اندکی در قالب داستان ارتباط دو عروسک به متن اضافه شد تا اطلاعات تکمیلی درباره جایگاه دیو در اساطیر ایران ارائه شود.

[۱] نام عروسکی پارچه‌ای است که گروه عروسک‌سازان باجی بر آن نهاده‌اند. صورت این عروسک با الهام از چهره زنان قاجاری سوزندوزی شده است.

[۲] دیو چوبی از عروسکهای دست‌ساز گروه سه کاج در استان فارس است.

[۳] اشاره به نام مقاله ژاله آموزگار به نام «دیوها در آغاز دیو نبودند» از کتاب زبان فرهنگ، اسطوره، ص ۲۴۰

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

دیدگاه‌های این نوشته


*

code