درختی که زرتشت کاشت

مرثیه‌های سرو کاشمر

پیام شمس‌الدینی؛ دانشجوی دکترای ایرانشناسی

 

چو آن سرو روان شد کاروانی

ز تاک سرو می‌کن دیده‌بانی*

 

سرو کاشمر یکی از مشهورترین درختان در تاریخ فرهنگ ایران‌زمین است؛ درختی که با وجود نابودی، یاد و خاطره‌اش از دیرباز تاکنون به‌عنوان مساله‌ای تازه و همیشگی در ذهنیت ایرانیان ریشه دوانده است. سرو را نمادی از سرشت و سرنوشت ایران خوانده‌اند و «مرثیه‌های سرو کاشمر» سوگ‌سروده‌هایی است در رثای یک درخت.

«مرثیه‌های سرو کاشمر» تنها عنوان دفتر شعری از استاد «محمدرضا شفیعی کدکنی» نیست، گوشه‌ای است از گفتمان دریغ و حسرت روشنفکران ایرانی بر دیروزهای درخشانی که می‌پنداشتند در گذشته‌ای دور و نامعلوم رخت از ایران بربسته است. سرو کاشمر، داستان پیدایش آن و سرنوشت شگفت‌انگیزش یکی از بن‌مایه‌های رمان غریب و ناتمام «بره گم‌شده راعی» اثر «هوشنگ گلشیری» نیز هست.

در جلد نخست این رمان با عنوان فرعی «تدفین زندگان»، شخصیتی به نام «وحدت» پژوهشی مفصل و ممتع نوشته است، درباره پیشینه سرو کاشمر و دلالتهای تاریخی و فرهنگی آن؛ از روزگاری که تصور می‌شد به دست زرتشت بر در آتشکده‌ای در شهر کاشمر کاشته شده تا روزگاری که به دستور «المتوکل علی‌الله»، دهمین خلیفه عباسی بریده، قطعه‌قطعه و به بغداد فرستاده شد تا در محضر خلیفه بار دیگر بر هم سوار شود و او بتواند دوباره آن را از نزدیک ببیند!

«وحدت» در یادداشتهایی که برای «سیدمحمد راعی»، روایتگر رمان، می‌خواند، بریده‌شدن سرو را نشانه‌ای از فرود آمدن ضربه‌ای بر تداوم یک دوره فرهنگی و پایان یک جریان آرام و پیوسته می‌خواند. او از «شاهنامه» فردوسی و «تاریخ بیهقی»، نوشته «ظهیرالدین ابوالحسن علی بن ابی‌القاسم زید بیهقی» گزاره‌هایی را گرد آورده تا رمز تداوم یک هزار و ۵۰۰ سال تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران را کشف کند.

 

نهال بهشتی زرتشت

«ابو منصور محمد بن احمد توسی»، مشهور به «دقیقی» (پس از ۳۲۰ – بین ۳۶۷ تا ۳۶۹ قمری) نخستین شاعری بود که در هزار بیت سروده‌اش که بعدها «گشتاسب‌نامه» نام گرفت، از داستان این سرو سخن گفته است:

…یکی سرو آزاد بود از بهشت

به پیش در آذر اندر بکشت

نبشتش بر آن زادسرو سهی

که پذرفت گشتاسب دین بهی

فرستاد هرسو به کشور پیام

که چون سرو کشمر به گیتی کدام

زمینو فرستاد زی من خدای

مرا گفت از این‌جا به مینو گرای

کنون جمله این پند من بشنوید

پیاده سوی سرو کشمر روید…

سخن از غرس نهال سروی است که گفته‌اند زرتشت خود آنرا از بهشت آورده بود، شاید یکی از معجزات این پیامبر ایرانی؛ زیرا این سرو پس از چندی، آنقدر بالید و تناور شد که یک کمند نمی‌توانست بر گرد تنه آن بپیچد. پس در آن زمان که قد کشید و بالا گرفت و بسیارشاخ شد، گرداگرد آن کاخی برپا کردند. گشتاسب به هر سوی کشور پیام فرستاد تا مردم بدانند که خداوند این سرو را از مینو فرستاده است؛ تا بدانند که باز باید به‌سوی مینو برآیند، تا هرکس آن پند را بشنود، پیاده به‌سوی سرو کاشمر رود، تا به دین زرتشتی بگرایند و از بت و بت‌پرستی روی برگردانند.

«وحدت» در رمان «بره گم‌شده راعی» کاشتن سرو را نشانه‌ای از آغاز بعثت زرتشت و رمزی از مینو می‌خواند. او بر این باور است که بالیدن آن درخت پیروزی «امشاسپندان» و انسان بوده است بر اهریمن و دیوان و حتی انیران. دامنه تطبیق‌پذیری سرو گسترده‌تر می‌شود وقتی‌ که می‌توان از «شاهنامه» استفاده کرد، جایی که حتی خود زرتشت، رستم و اسفندیار را هم به درخت و گاه به سرو تشبیه کرده‌اند. بنا به روایت فردوسی چندی پس از بر تخت نشستن گشتاسب درختی تنومند و پرشاخ سربرآورد، درختی که برگهایش پند بود و بارش خرد؛ تعبیر برآمدن آن درخت را نیز ظهور زرتشت دانسته‌اند. امروزه پژوهشگرانی با استفاده از عمر تقریبی سرو کاشمر که گفته‌اند در آن هنگام ۱۴۰۵‌ساله بود، در پی تخمین روزگار حیات زرتشت نیز برآمده‌اند.

 

تنومندی که قطعه قطعه شد

سرو کاشمر تا سال ۲۳۲ هجری قمری بر پای استوار ایستاده بود. «وحدت» از روی «تاریخ بیهقی» برای سیدمحمد راعی می‌خواند: «چون خبر این درخت به گوش المتوکل علی‌الله، جعفر بن معتصم رسید، به عامل خود در نیشابور نامه نوشت که باید آن درخت را ببُرند، آن هم نه بریدنی ساده و معمولی؛ بلکه سفارش شده بود تا یکایک شاخه‌های درخت را در نمد بپیچند و با گردونه‌هایی به بغداد بفرستند. چنان پیش‌بینی‌شده بود که در بغداد درودگرانی یکایک شاخه‌های درخت را دوباره بر سر هم سوار کنند؛ آنچنان‌ که هیچ شاخ و برگی از درخت ضایع نشود.» این بریدن و دوباره بر سر هم سوار کردن و «نقل» کردن سرو، بی‌اختیار ذهن را به یاد آیین «نخل‌گردانی» می‌اندازد. آیینی که در آن سازه چوبین سروگونه‌ای کانونی می‌شود برای سوگواری امام شهید؛ همو که همین متوکل بارگاهش را به آب بست و شخم زد و زائرانش را نصیب تیغ بی‌دریغ کرد، طرفه آنکه جغرافیای فرهنگی این آیین ایران مرکزی است؛ یعنی تمامی نواحی دشت کویر از کاشمر تا یزد و از دامغان تا کاشان. اینجا دیگر نیازی نیست که از «سرو ابرکوه» و بخت‌یاری‌اش در پایداری و مانایی سخنی بگوییم.

«وحدت» ادامه می‌دهد و سیدمحمد راعی می‌شنود: در «تاریخ بیهقی» آمده است که متوکل دست‌اندرکار ساختن شهر جدیدی بود به نام «جعفریه» و قصد آن داشت تا پس از دیدن درخت اجزای آن را در عمارتهای آن شهر به کار ببرد، او حدس می‌زد شاید بتوان در ویرانه‌های آن شهر ناتمام از «پشتیوان و تیر سقف و ستون» گرفته تا «جرز دیوار کاخهایش» شاخ و برگ آن درخت کهن را جستجو کرد. عباسیان علاقه بسیاری به ساخت‌وساز داشتند و گاه که در این کار به کمبود برمی‌خوردند، از مدفون‌کردن انسان‌هایی – حتی به زیبایی «محمد دیباج»- به جای شالوده عمارت ابایی نداشتند! چه رسد به شاخ‌وبرگ درختی به آن تناوری و فرهمندی!

در «تاریخ بیهقی» گزارشی از بزرگی و عظمت سرو کاشمر نیز درج شده است. بنابراین گزارش در سایه آن درخت بیش از ۱۰ هزار گوسفند جای می‌گرفته است. نیز گفته‌اند زمانی که انسانها پیرامون این درخت نبودند و گوسفندان و چوپانان از آن دور می‌شدند، وحوش و درندگان در سایه آن آرام می‌گرفتند و چندان پرنده بر شاخه‌های آن لانه داشتند که حساب آن از شماره بیرون بود.

زرتشتیان نیشابور این باور را گسترده بودند که بر اساس پیش‌بینی زرتشت اگر چشم شاهی به ریشه این سرو بیفتد (یعنی آنرا بیفکند)، خواهد مرد؛ پس با شنیدن فرمان متوکل حاضر شدند ۵۰ ‌هزار دینار نیشابوری به خزانه خلیفه بپردازند تا آن درخت قطع نشود؛ اما خلیفه بیش ‌از اندازه به دیدار درخت مشتاق بود! او که به سنت نیاکانش، همچون «منصور دوانیقی» حتی از زرتشتیان مسلمان‌شده نیز همچنان جزیه می‌گرفت، از خیر ۵۰ هزار دینار گذشت. «خواجه ابوالطیف امیر عتاب بن ورقاء»، شاعر شبیانی و «امیر طاهر بن عبدالله بن طاهر» و درودگری از نیشابور هم مباشر بریدن و جداکردن بند از بند درخت و ارسال آن به بغداد شدند.

درخت بریده شد و چون به زمین افتاد، در آن اقلیم زمین به لرزه درآمد، کاریزها خشک، عمارات بسیار ویران و شب‌هنگام آسمان از حضور پرندگان سوگوار تیره‌وتار شد. گفته‌اند گوسفندانی که در سایه‌سار پربرگ آن درخت می‌آرمیدند، با به ‌زانو درآمدنش نالیدند و زاریدند… «وحدت» برای سیدمحمد راعی بیان می‌کند که «… من بارها به خواب یا حتی بیداری، آن کاروان شتر و شتربان و گردونه‌های حامل شاخه‌های در نمد پیچیده را دیده‌ام … همراهش از کاشمر تا جعفریه همپا شده‌ام…»؛ اما این تمام ماجرا نبود. ماجرا زمانی تمام شد که پیش از رسیدن آن کاروان به جعفریه متوکل کشته شد؛ آن هم به دست دو غلام ترک! بنا به روایت «ابومنصور ثعالبی» در کتاب «ثمارالقلوب» وقتی درخت به یک‌منزلی شهر جعفریه رسید؛ غلامان متوکل را کشته بودند و «… او آن اصل سرو ندید و آن برخورداری نیافت… و آن [درخت] در یک‌منزلی جعفریه بماند تا عهدی نزدیک»؛ و در همان سال والی نیشابور و «ابوالطیب طاهر» و هر کس که در قطع آن درخت سعی کرده بود، هلاک شدند؛ از درودگر و آهنگر و شاگردان گرفته تا تماشاگران بریدن درخت و از حاملان آن چوب نیز هیچ‌کس زنده باقی نماند!

«تاریخ بیهقی» در کنار روایت «سرو کاشمر» وجود سرو دیگری را در روستای «فریومد» نیز گزارش کرده است؛ سروی که در سال ۵۳۹ قمری به دست «ینالتگین خوارزمشاهی» سوزانده شد، به‌تقریب تمامی اجزای داستان «سرو کاشمر» در حکایت «سرو فریومد» نیز تکرار شده است؛ گفته‌‌اند ینالتگین نیز چندی پس از سرو نزیست و شومی کارش دامنگیر او نیز شد.

در پایان گفتگوی دو دوست در داستان «بره گم‌شده راعی»، «وحدت» دست برد و گوشه لحافش را پس زد، به دوستش گفت: «می‌بینی؟»؛ انگشت بر بته‌جقه قالی گذاشته بود و سرو در خود فرورفته‌ای را نشان می‌داد: «شاید از همان وقت است که این سروهای خمیده را بر متن قالی‌هایشان نقش کرده‌اند؛ سروهایی که انگار روی خود خمیده باشند یا شکسته باشند.»

*حافظ شیرازی

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

دیدگاه‌های این نوشته


*

code