لک‌لک‌ها می‌روند کجا بمیرند؟

مسعود ملک‌یاری، نویسنده

دهه ۶۰ شمسی چنان آبستن رویدادها بود که روایت ساده‌شان به داستان می‌ماند. چنان دور و شگفت به نظر می‌رسد که با گذر زمان هر روز باور رخدادهایش دشوارتر می‌شود. ماجراهای جنگ، بمباران، خاموشی‌ها، پناهگاه‌ها، رفوزه شدن‌ها، تلویزیون دوکاناله، سرودهای مجاز، تئاتر عبدلی و آمیرزا و لک‌لک‌های شهرری که احتمالا رفتند مثل دیگر پرندگان در پرو بمیرند، ولی هرگز به آنجا نرسیدند.

آن روزها نان، تنوری بود. ظهر که از مدرسه می‌آمدم، ناهار می‌خوردم و زنبیل قرمزی را در دست می‌چرخاندم و سفر خیال‌انگیزم را به طرف نانوایی را آغاز می‌کردم. گاهی فکر می‌کنم همه چیز زندگی آن روزها ماجرا داشت؛ از پر کردن آبگرمکن حمام و بخاری‌ها از نفت، تا عوض کردن کپسول خالی گاز با کپسول پر، و دلچسبی‌اش به همین بود.

در ایستگاه راه‌آهن ری خانه داشتیم. کوچه‌ها خاکی بود. فضای بین خانه‌های ما تا ایستگاه را دریاچه‌ای از مازوت پر کرده بود؛ واگن‌های مخزنی سیاه، پیش از رفتن به محل شست‌وشو با بخار آب، ته‌مانده نفت را آنجا خالی می‌کردند و می‌رفتند. بارها توپ‌مان افتاده بود و ذره‌ذره جلوی چشم‌مان فرو رفته بود؛ یا کلاغی نشسته بود و با چشم‌های غمگین و پاهای چسبیده به مازوت، به دوزخ تاریک زیر دریاچه کشیده شده بود.

دریاچه را دور می‌زدم و تمام مدت به این فکر می‌کردم که امروز هر دو تا لک‌لک را می‌بینم یا نه؟ بعد حواسم پرت می‌شد و حساب می‌کردم که اگر معدل ثلث سوم‌ام ۲۰ شود، شاید راهی برای خریدن توپ چهل‌تکه باشد. دست‌کم باید از عرض چهار یا پنج خط آهن می‌گذشتم. میان واگن‌ها، اتاقک کوچکی بود به قد یک آدم، با تخته‌ای متحرک شبیه میز که دو نیمش می‌کرد. خیال می‌کردم اتاق نگهبانی است؛ وارد اتاقک می‌شدم، روی تخته می‌رفتم و دریچه کوچک در را باز می‌کردم؛ محله‌مان از آن دریچه شبیه سرزمینی بود جامانده پشت دریاچه مازوت؛ جایی فراموش‌شده و محصور میان دیوارها و سیم‌خاردارها که مردمانش با هم مهربانند و بچه‌هایش را هیچ چیز به اندازه یک توپ چهل‌تکه و ۲۰ جفت کفش کتانی چینی یا میخ‌دار (استوک‌دار) خوشحال نمی‌کند. گاهی که مانور قطارها بود و روی خط‌ها جابه‌جایشان می‌کردند، ناگهان واگن تکانی می‌خورد و راه می‌افتاد و من که عادت داشتم، آرام از پله‌های طرف دیگر پایین می‌آمدم.

بعد از خط اصلی، از سکو بالا می‌رفتم و جلوی ساختمان ایستگاه، نگاهی به آن ضدهوایی بزرگ می‌انداختم که درست روی پشت‌بام ساختمان کار گذاشته بودند و بیشتر وقت‌ها مثل هیولایی خفته زیر چادری برزنتی، خاک می‌خورد؛ یادگار موشک‌باران پالایشگاه باقرآباد.

درست بعد از دروازه شرقی ایستگاه می‌شد دیدشان؛ بعد از مزرعه سبزی. درست بالای سر آب سیلی یا فاضلاب غول‌آسایی که از کنار مزرعه می‌گذشت، منبع آب بزرگی بود؛ زنگ‌زده و بلند. آنقدر بلند که خیال می‌کردم بعد از کوه بی‌بی شهربانو، جایی بلندتر از آن منبع آب نیست. بیشتر وقت‌ها فقط یکی‌شان بود. گاهی لانه‌شان خالی بود. می‌نشستم کنار مزرعه، زنبیل را برعکس می‌کشیدم روی سرم که آفتاب به مخم نزند، قیر و مازوت دست‌هایم را با خاک تمیز می‌کردم و چشم‌به‌راه‌شان می‌ماندم. لک‌لک‌ها، شگفتی آن روزهای من بودند.

گاهی که یکی‌شان به لانه برمی‌گشت، دسته بزرگی از مرغ‌های دریایی که حالا دیگر مرغ‌های فاضلابی بودند، بلند می‌شدند و دوباره فرود می‌آمدند. همان‌طور زنبیل به سر به منبع نزدیک می‌شدم. دلم می‌خواست از پله‌ها بالا بروم و از نزدیک تماشایشان کنم. آنقدر بزرگ بودند که فکر می‌کردم می‌توانند مرا هم سوار کنند و با خودشان ببرند تا از آن بالا چشم بگردانم و بفهمم لک‌لک‌ها، محله‌مان را چطور می‌بینند؟ ولی هیچ‌وقت جراتش را پیدا نکردم.

بعد از منبع آب، دروازه جهان خیال‌انگیز من بسته می‌شد. مردی و پسرکی بودند چرک و غمگین که همیشه با تورهای دسته‌دار بلندی از آب سیلی پلاستیک می‌گرفتند. آنها نگهبانان دروازه واقعیت بودند؛ یادم می‌انداختند که باید نان بگیرم؛ خیابان آسفالت ظاهر می‌شد و هیاهوی محله ولی‌آباد به گوش می‌رسید.

یادم نیست لک‌لک‌ها چند سال یا تا کی آنجا بودند. یادم هست که هنوز نه پراید آمده و نه کسی خانه‌اش را کوبیده بود. یک نانوایی لواش ماشینی نزدیک خانه‌مان زدند و من دیگر بهانه‌ای برای سفر اودیسه‌وارم نداشتم. یک بار از مدرسه که می‌آمدم، راهم را کج کردم. به دلم بد افتاده بود که نکند لک‌لک‌ها هم پیر شوند و مثل عموی پدرم بمیرند. باید می‌دیدم‌شان. از کنار نگهبانان دوزخ گذشتم و وارد بهشت شدم. منبع همان‌جا بود. لانه هم سرجایش بود، ولی هرچه ماندم لک‌لک‌ها برنگشتند. لودری افتاده بود به جان مزرعه و گودش می‌کرد. تا غروب ماندم. تمام بهشتم را ویران کرده بودند. خیال کردم لک‌لک‌ها از آن همه سروصدا فرار کرده‌اند. بعدها خواندم که «پرندگان می‌روند در پرو بمیرند»، ولی حالا واقعا نمی‌دانم لک‌لک‌ها  به آنجا رسیدند یا نه؟

 

دیدگاه‌های این نوشته


*

code