محمد سیاه‌قلم

دیونگار بزرگ تاریخ نگارگری ایران

پیام شمس‌الدینی، دانشجوی دکترای ایرانشناسی

 

«دایره‌ای زنگی در دست، پوشیده یا نیم‌پوشیده، سرخ و سیاه، طوق و یاره به دست و گردن، روی ناشسته و پُرچرک و چروک، نیش و ناخن و دندان هر یک از دست‌وپا و بناگوش به‌دررفته، چهره و اندام چون شاخ درختان کهنسال پرشوخ و چین‌وچروک، یا چون تن کرگدن ریشه‌ریشه و شگفت‌تر از همه شاخهایشان: یکی شاخ دارد چون قوچ، دیگری چون بز کوهی پیچ‌درپیچ، چهارمی به‌جای شاخ گوشهایی دارد تیز همچون اسب و استر و درازگوش. هرچه هستند آدمی و آدمی‌زاده نیستند.» شرحی از چند دیو در نگاره‌ای با رقم «کار استاد محمد سیاه‌قلم»

در نگاره‌ای دیگر دو تن انسان‌نما، سیاه مثل شب، با دستبند و پابند، از آرنجهای یکی چفته‌هایی مو بیرون زده؛ دیگری اخم بر پیشانی دارد بیش از انسانهای معمولی؛ گاه لنگی بر کمر دارند، یکی ارغوانی و دیگری سرخ؛ این یکی ظرفی سفالی یا چوبی را به دیگری نشان می‌دهد، دیگری گرز و زنجیری در مقابل افگنده است؛ باز هم رقم خورده «کار محمد سیاه‌قلم»

در چین‌خوردگیهای پارچه‌هایی افشانده در هوا، پیچ‌وتاب عضلات دیوهای انسان‌نما، شگفتی دست‌افزار و آرایه‌های هر پیکره راز شگرفی نهفته است. دیوچهره‌ای با چند جفت دندان نیش و صورتی پرموج و تاب، دست در کام اژدهایی افکنده، شاید به ‌قصد آنکه دو نیمه‌اش کند؛ اژدها بی‌تاب و بیقرار به دست‌وپای دیو نگاره ما پیچیده و چاره‌ای ندارد جز تسلیم. یار یا دستیار دیوچهره اندکی پوشیده‌تر است: دامنی بر کمر دارد و ردایی پیش‌باز بر دوش افکنده، افساری را تاب داده تا اوستاد مارگیر اژدها را ببندد. اما این ساق چهارپای آویخته از ساعدش چیست؟ یا آن دیگری که بر زمین افتاده؟ این نگاره تنها با دو واژه معرفی شده اند؛ «محمد سیاه‌قلم»

 

سیاه‌قلم چیست؟

سیاه‌قلم اصطلاحی است در نگارگری که به دو شیوه مختلف در تاریخ این هنر ایرانی اشاره دارد؛ شیوه نخست به هرگونه نگارگری که با قلم و مرکب اجرا می‌شد، گویند اما شیوه دیگر تنها به طراحی‌های مقدماتی اشاره می‌کند که برای اجرای هر مجلس یا نگاره در ابتدا با مرکب سیاه و گاه سرخ اجرا و بعد نقاشی اصلی روی آن اجرا می‌شد. نمونه‌ای از این گونه دوم را در نسخه ناتمامی از کتاب «مقامات حریری» می‌توان یافت. بنا به گزارش «برنارد او کین» (Bernard O’Kane)، پژوهشگر تاریخ نقاشی ایرانی در دانشنامه «ایرانیکا» مرحله «قلمسیاهی» یا زیرکاری در این نسخه از «مقامات حریری» بیشتری را نسبت به دیگر نگاره‌های تمام‌شده همان اثر به نمایش می‌گذارد. در بیشتر نسخه‌های خطی فارسی هر گاه نوعی زیرکاری طراحی شده باشد، تفاوت چندانی با نگاره اصلی نداشته است.

با این ‌حال، گونه دوم کاربرد اصطلاح «سیاه‌قلم» با نام رازآمیز و آثار شگفت و بدیع شخصیتی نیمه‌پیدا ـ نیمه‌پنهان در تاریخ نقاشی ایران شهرت یافته است. گویی تکنیک و الگوی نقاشی به هم آمیخته‌اند تا گوشه‌های کمتر روایت‌شده‌ای از تاریخ و فرهنگ این سرزمین را برای پژوهشگران امروزی بازگو کنند.

این فضای تیره‌وتار که به آثاری در سبک «گروتسک» تنه می‌زنند، نه‌تنها در دوران پدید آمدن خود مرسوم نبوده‌اند، بلکه تا امروزه نیز همچنان بدیع و غریب مانده‌اند. تنها پس از تماس هنرمندان شرقی با مکاتبی چون «هایپررئالیسم» و «ناتورالیسم» بود که به مرزهای چنین فضاهای وهم‌آلودی نزدیک شدند: «محیطی سرشار از هیولاهای شبگرد و جادوگرانی با پوستهای لایه بر لایه و کرگدن‌وار و دیوانی اسب‌خوار».

نگاره‌هایی از چهار مُرقع (آلبوم) در کتابخانه کاخ‌موزه توپقاپی‌سرای و مرقع دیگری در مجموعه خصوصی هنر اسلامی متعلق به «هاینریش فردریش فون دی‌یتس» (H. F. von Diez) که در برلین نگهداری می شود، سرنوشت متفاوتی با سایر نمونه‌های هنر اسلامی – ایرانی عصر ایلخانی دارند. در دو دسته از نگاره‌های مرقعات استانبول و برلین، از جمله زیر نقاشی درگیری دو «بخشی» یا «کاهن» چینی از کسی با نام و نشان «محمد بن محمودشاه خیام» به‌عنوان نقاش یاد شده و چنین رقم خورده است: «نقل از قلم استاد عبدالحی نقاش، کمترین بندگان محمد بن محمودشاه خیام…». از گذشته‌های دور گفتگو درباره تاریخگذاری، منشأ و سرچشمه این نوع بدیع هنری، شناسایی هنرمند یا هنرمندانی که در نگارش و طراحی این اوراق دست داشته‌اند و سرانجام هویت برجسته‌ترین چهره‌ای که در بیشتر اوراق این دو آلبوم با نام مستعار «محمد سیاه‌قلم» معرفی شده است، بحثهای دامنه‌داری را تا به امروز پیش روی علاقمندان به تاریخ هنر ایران گذاشته است.

نقاشیهای این چند مرقع را از لحاظ موضوع و مضمون به چند دسته تقسیم کرده‌اند: بدویها یا صحرانشینان، دراویش و سرانجام دیوها. نگاشتن چهره‌هایی از دیوها را به‌صورت سنتی در نقاشی آسیای میانه، هنر بودایی یا غارنگاریهایی در هند (از جمله غارهای آجانتا) می‌توان سراغ گرفت. مضمون دیو نیز علاوه بر داستانهای گوناگون هندوایرانی و بویژه داستانهای شاهنامه مانند طهمورث دیوبند، خدمتگزاری دیوها به جمشید، دیوهای مازندران یا داستان رستم و اکوان دیو، در روایات و قصه های اسلامی مرتبط به حضرت سلیمان و ملکه بلقیس نیز می‌توان سراغ گرفت. در فرهنگ بیابان‌نشینان اویغوری نیز باور به موجوداتی دیوسان منجر به پدید آمدن دیونگاره‌هایی یا اندامی مرکب از انسان و حیوان با ویژگیهایی هندی شده و همه این شواهد راه را بر شناسایی بیشتر و بهتر «محمد سیاه‌قلم» بیشتر و بیشتر تیره‌وتار کرده است.

 

استاد محمد سیاه‌قلم که بود؟

آیا چنانکه «زکی ولدی طوغان» می‌پنداشت همان حاجی محمد، «بخشیِ» اویغوری بود که در نگارگری «معراجنامه» ترکی، در زمان شاهرخ تیموری دست داشت؟ پس چرا دلیل دیگری این مدعا را تایید نمی‌کند؟ آیا همان مولانا محمد نقاش، هنرمند غرایب‌نگار دربار سلطان حسین بایقرا بود و چنانکه «اوکتای اصلاناپا»، دیگر پژوهشگر ترک تاریخ هنر می‌پنداشت به سنتهای نگارگری اویغوری و آثار ترکانه وابسته بود؟ با نظر دیگرانی که چهار مرقع توپقاپی‌سرای را منتشر کردند و همگی را به هنرمندی در دربار سلطان محمد فاتح در استانبول نسبت دادند، چه باید کرد؟ خلاصه‌ای از مناقشات درباره تاریخ، هویت و منشاء این نقاشیها را می‌توان در چند پژوهش به قلم «عادل قلی‌زاده» (۱۳۸۱) و «مهدی حسینی» (۱۳۸۴) و از جمله کار دکتر «یعقوب آژند» با عنوان «استاد محمد سیاه‌قلم، از افسانه تا واقعیت» (۱۳۸۶) سراغ گرفت.

بر اساس این پژوهش، محمد سیاه‌قلم کسی نیست جز «غیاث‌الدین محمد» نقاش تبریزی یا به ‌عبارتی ‌دیگر همان «محمد پسر محمودشاه خیام»؛ شاید نام و رقمی که پای نگاره‌های مرقع «دی‌یتس» دیده می‌شود، نام و نشان او باشد، پیش از شهرت یافتن به «سیاه‌قلم» و ملقب‌شدن به لقب «غیاث‌الدین»، لقبی که به‌رسم روزگار بیشتر به هنرمندان اعطا می‌شد.

غیاث‌الدین محمد نقاش در اواخر دهه ۸۱۰ ق. وارد کتابخانه هرات شد و در زمره نقاشان کارگاه هنری «بایسنقر میرزا» درآمد. پس از چندی از طرف دربار تیموری مامور شد تا در ۸۲۲ ق. همراه با هیات سیاسی شاهرخ به چین برود و دیده‌ها و شنیده‌های خود را از این سفر گزارش کند؛ بنا به پژوهش یعقوب آژند، غیاث‌الدین محمد نقاش دو سفرنامه از خود برجای گذاشت: یکی مکتوب و دیگری مصور. این استاد دانشگاه تهران بخشهایی از سفرنامه مکتوب او را در برخی منابع تاریخی سده نهم مانند «زبده‌التواریخ» اثر «حافظ ابرو» و «مطلع‌السعدین» اثر «کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی» یافته و با سفرنامه مصور او تطبیق داده است. سفرنامه مصور او همان است که امروزه در چهار مرقع یادشده در «خزانه» کتابخانه توپقاپی‌سرای استانبول قرار دارد و مظلومانه تنها به نام نقاشیهای «استاد محمد سیاه‌قلم» شهرت یافته است.

 

تلخی یک انتقال

اما این جُنگ هنری و گنج شاهانه چگونه سر از کاخ سلاطین عثمانی درآورد؟ گزارش مصور غیاث‌الدین محمد نقاش به‌صورت مرقعی تنظیم شده بود و در کتابخانه سلطنتی هرات نگهداری می‌شد؛ تا اینکه در نتیجه بی‌مهریهای زمانه از دربار آق‌قویونلوها در تبریز سردرآورد. بر همین منوال چندی را در تملک شاه اسماعیل صفوی بود و در کتابخانه سلطنتی صفویان در تبریز ماند تا اینکه سلطان سلیم در ۹۲۰ ق. و پس از جنگ چالدران، آن کتابخانه را به تاراج برد.

اگر دیونگاشته‌های محمد سیاه‌قلم از ایران ربوده شد و حتی نام و نشان او را غبار ایام یکسره دربر گرفت، سبک و دست و قلم او و شاگردانش بار دیگر در نگاره‌های «شاهنامه شاه‌طهماسبی»، فاخرترین و مهمترین اثر فرهنگی و هنری ایران پروبال گرفت. این بار در نگاره‌هایی همچون «طهمورث دیوبند» همان چهره‌گشایی و همان صلابت و استواری طرح‌‌اندازی‌های «محمد سیاه‌قلم» را می‌توان دید (نگاره ۵)؛ آنجا که هر دیو جاودانه اسیر سرپنجه پهلوان ایرانی شده؛ همان‌جا که دیوان زیر قلم‌موی هنرمند ایرانی چیزی نیستند جز نقشی بر دیوار.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

دیدگاه‌های این نوشته


*

code