ناگفته های شاهرخ رزمجو پس از یک دهه سکوت

هخامنشیان را باید از نو شناخت

مرجان حاجی‌رحیمی

استوانه کوروش که ایرانیان آن را به نام منشور حقوق بشر کوروش می‌شناسند، یک استوانۀ گلی ۲۱٫۹ سانتی‌متری است، با ۴۵ سطر نوشته که بخش‌هایی از آن آسیب‌دیده و از میان رفته است. اصل این استوانه در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود و نسخه بدل آن در ساختمان اصلی سازمان ملل متحد در نیویورک. یک نسخۀ دیگر نیز امروزه در موزۀ ملی ایران قرار دارد. این استوانه را ۱۳۹ سال پیش (در ۱۸۷۹ میلادی) «هرمزد رسام» باستان‌شناس کلدانی در بقایای دیواری در نزدیکی پرستشگاه بزرگ بابل باستان یعنی «اسگیلا» در جنوب تپه‌های عمران در نزدیکی بغداد کشف کرد. به گفته خودش این مهم‌ترین کشف زندگی‌اش بود. از زمانی که این استوانه کشف شد، تاکنون خط شناسان و زبان شناسان بسیاری سعی کرده‌اند آن را به زبان امروزی ترجمه کنند که نخستین آنها «هنری رالینسون» انگلیسی است. اما در بین ایرانیان، «حسن پیرنیا مشیرالدوله» بود که برای نخستین بار متن این استوانه را به فارسی برگرداند و در سال ۱۳۱۱ در کتاب «ایران باستان» منتشر کرد. ترجمه‌های دیگری نیز از این استوانه ارائه شده، اما دکتر شاهرخ رزمجو تنها ایرانی است که این استوانه گلی را برای خوانش خط آن در دست گرفته و مستقیم از روی لوح گلی و خط میخی بابلی آن را نسخه‌برداری و به فارسی ترجمه کرده است.

او دانش‌آموختۀ باستان‌شناسی و عضو هیات علمی دانشگاه تهران است که چند سال مسئول مجموعۀ ایران در موزۀ بریتانیا بود و دو سال با دکتر «اروینگ فینکل»، موزه‌دار موزۀ بریتانیا و متخصص کتیبه‌های میخی مربوط به میانرودان (بین‌النهرین) باستان، روی ترجمه فارسی و انگلیسی این استوانه ۲۵۰۰ ساله کار کرد.

در این نوشتار همراه با دکتر رزمجو پس از یک دهه سکوت، نقبی زدیم به آنچه در حوزه مطالعات هخامنشیان در ایران رخ داد. از ترجمه استوانۀ گلی کوروش بزرگ گرفته تا مرکز پژوهش‌های هخامنشی در موزۀ ملی ایران. از ترجمه‌های سرقتی تا تلاش برای یافتن گمشده‌های سطر سی و ششم.

 

استوانه‌ای برای پی بنا

پس از فتح مسالمت‌آمیز بابل توسط سپاه هخامنشی به فرماندهی کوروش بزرگ، به‌رسم مردم آن زمان، سخنان او روی استوانه‌ای گلی نوشته شد تا درون پی یک دیوار در نزدیک بنای پرستشگاه «اسگیلا» قرار داده شود. اما لوح‌های گلی دیگری هم با همان مضمون استوانه‌ها وجود داشتند. رزمجو در این باره می‌گوید: «رسم دفن کتیبه یا استوانه در زیر دیوار یا پی بنا، تداوم یک سنت کهن میانرودانی است که در دوران آشور نو و بابل نو و حتی پس از آن نیز ادامه داشت. از آنجا که رسم بر این بوده این کتیبه‌ها را شخص پادشاه در محل ساخت بنا قرار دهد، احتمال اینکه آن را کوروش با دستان خودش در آن مکان قرار داده باشد، زیاد است. کوروش می‌گوید به هنگام بازسازی یکی از دیوارهای بابل، درون دیوار به کتیبه‌ای از یکی از شاهان پیش از خود به نام آشوربانیپال برخورده که نشان می‌دهد او نیز در زمان فرمانروایی خود بر بابل کتیبه‌ای از خود درون دیوار به جا گذاشته بود. نسخۀ دیگری هم از متن استوانه‌ها روی لوح‌های مسطح نوشته می‌شد که آنها را در بایگانی‌ها نگاه می‌داشتند. از بابل و آشور، استوانه‌های بسیاری به دست آمده که این استوانه‌ها به دو حالت توخالی و توپر ساخته می‌شدند. استوانۀ کوروش، نمونۀ توپر آن است و به همین دلیل، با وجود آسیب‌هایی که به آن وارد شده، نسبت به استوانه‌های توخالی سالم‌تر مانده است. البته این استوانه کمی هم حرارت دیده بود، اما در سال ۱۹۶۱ آن را بار دیگر برای استحکام‌بخشی حرارت دادند.»

 

چرا حقوق بشر؟

در استوانۀ کوروش، آنچه به مفهوم امروزی از حقوق بشر می‌شناسیم، وجود ندارد. شاید به این دلیل منشور حقوق بشر نامیده شده که برخورد منصفانه و عادلانه یک شاه پیروز را با یک شهر تصرف‌شده و مردم شکست‌خورده نشان می‌دهد. درست است که این کتیبه، یک منشور یا فرمان نیست و به مفهوم امروزی نامی از حقوق بشر در آن برده نشده، اما رفتار کوروش با مردم شکست‌خورده به‌گونه‌ای است که رعایت حقوق انسانی در آن دیده می‌شود. در دنیای باستان هیچ پادشاهی تا پیش از کوروش چنین برخوردی با مردم شکست‌خورده نداشته و شاید بعد از او نیز چنین رفتاری کمتر در تاریخ دیده شده است. زمانی که کوروش، اَبَرشهر جهان باستان، یعنی بابل را فتح کرد، اعمال پادشاهان دیگر را همچون غارت، کشتار، سوزاندن و یا به اسارت بردن مردم تکرار نکرد. به نظر می‌رسد او جایگاه خود و مردم را می‌شناخت و به آنها احترام می‌گذاشت و همچون یک پادشاه بابلی رفتار می‌کرد، نه مانند یک فاتح. مردم بابل نیز او را مانند یک ناجی می‌دیدند که آنها را از حکومت «نبونئید» رهانیده است. کوروش نه به خدایان و معابد آنها کاری داشت، و نه سبب شد زندگی عادی آنها مختل شود. حتی در زمان فتح شهر، گروهی از سربازان سپردار خود را مامور نگهبانی از محوطۀ مقدس بابل کرد. در کتیبه‌های بابلی مستنداتی وجود دارد که نشان می‌دهد در همان چند روز پس از فتح بابل، زندگی مردم به همان روال عادی ادامه داشته است. کوروش تنها کسی است که در کتاب عهد عتیق از او با عنوان “مسیح” به معنی نجات‌دهنده نام برده شده. البته بعدها در بیشتر ترجمه‌های مسیحی عهد عتیق، این عنوان با عنوان “برگزیده” جایگزین شد تا با عنوان مسیح برای عیسای ناصری تداخل پیدا نکند. بنابراین مردم اروپا از قدیم با شیوۀ برخورد کوروش آشنا بودند. وقتی کتیبه‌ای پیدا شد که مستندی بر آن گفته‌ها بود و در آن کوروش از زبان خودش صحبت می‌کرد، برایشان بی‌اندازه جالب بود. کوروش فرمانروای محبوب جهان باستان بوده که هم بابلی‌ها، هم یهودی‌ها و هم یونانی‌ها در نوشته‌هایشان از او به نیکی یاد کرده‌اند. متن استوانۀ کوروش شرح رفتار متفاوت یک فاتح با مردم شکست‌خورده است. آن‌طور که در منابع آمده، کوروش، پادشاه ماد را در کاخ شاهی در همدان نگاه داشت و «کرزوس» پادشاه لودیه را در دربار خود پذیرفت. همین‌طور بر اساس یک متن بابلی، او «نبونئید» پادشاه بابل را به «کارمانیا» یا همان کرمان امروزی فرستاد. کوروش برخلاف رفتار شاهان آشوری با فرمانروایان اسیرشده، هیچ‌یک از آنها را نمی‌کشد، سر نمی‌برد، زنده پوست نمی‌کند و تحقیر نمی‌کند.»

 

ماجرای سطر سی و ششم

پس از «حسن پیرنیا مشیرالدوله »، افراد دیگری هم متن استوانۀ کوروش را از روی ترجمه زبان‌های دیگر، یا از روی عکس و یا از روی مولاژ استوانه به فارسی ترجمه کرده‌اند، اما تنها «شاهرخ رزمجو» است که به دلیل کار در موزۀ بریتانیا توانست اصل استوانه کوروش را در دست گیرد، زوایا و خطوط آن را از نزدیک بسنجند و روی ترجمه آن با دکتر «اروینگ فینکل» کار کند. به همین دلیل، رزمجو از این دوران خاطرات زیادی دارد که یکی از خاطرات او به ترجمۀ چند سطر شکسته شده و به‌ویژه سطر سی و ششم برمی‌گردد. این سطر، به دلیل شکستگی بخشی از آن، به‌طور کامل خوانده نشده بود. اما ترجمۀ سطر سی و ششم وقتی به حقیقت پیوست که استوانه در سال ۱۳۸۸ قرار بود طی توافق موزۀ بریتانیا و ایران برای مدتی به موزۀ ملی امانت داده شود و رزمجو به پیشنهاد مدیر وقت موزۀ بریتانیا باید کتابی درباره این استوانه منتشر می‌کرد.

رزمجو می‌گوید: «زمانی که قرار بود استوانه به ایران بیاید، «نیل مک گرگور»، مدیر موزه بریتانیا از من خواست تا کتابی دربارۀ آن برای مخاطبان غیرمتخصص به فارسی و انگلیسی بنویسم. پیش از آن، از روی عکس‌هایی که از استوانه گرفته بودم، ترجمه‌ای ابتدایی و موقت به‌عنوان مبنای کار آماده کرده بودم، اما بعدا با کار روی اصل استوانه، آن ترجمه را به‌کلی کنار گذاشتم. دکتر فینکل هم برای نمایشگاهی به نام «بابل» ترجمه‌ای از استوانه تهیه کرده بود، اما این ترجمه کامل نبود و خودش هم زیاد از آن راضی نبود. با قطعی شدن موضوع نمایشگاه، با دکتر فینکل تصمیم گرفتیم حالا که استوانه در اختیارمان هست، یک بازنگری کامل و دقیق روی ترجمه‌ها داشته باشیم تا او ترجمۀ انگلیسی‌اش را تکمیل کند و من ترجمۀ فارسی‌ام را بر اساس متن بابلی آماده کنم. این بار به تجهیزات کامل‌تری دسترسی داشتیم که می‌شد تا خرده شن‌های درون گِل استوانه را هم روی کامپیوتر بزرگ کرده و آن را با نورهای مختلف عکاسی و اسکن کنیم. در ابتدای کار، شکل واژه‌ها را با نورها و زاویه‌های مختلف بررسی کردم و در چند نوبت کپی‌های دقیقی از آنها برداشتم.

اصل استوانه برای یک ماه در اختیار ما بود. ما سطر به سطر و واژه به واژه جلو رفتیم و گاه مدت‌ها روی معنی جمله‌ها و واژه‌ها و برابر دقیق آنها بحث می‌کردیم. من سعی می‌کردم نزدیک‌ترین واژه‌ها به متن اصلی را در فارسی پیدا کنم و دکتر فینکل هم بهترین برابر انگلیسی را. البته با اینکه در بیشتر موارد هم عقیده بودیم، اما در مواردی هم ترجمۀ ما با هم اختلاف دارد که این به تفاوت دیدگاه ما برمی‌گشت. مواردی هم بود که ما در فارسی واژه‌ای برابر با واژۀ بابلی داشتیم، اما برابر دقیق آن در انگلیسی وجود نداشت.

یک مشکل بزرگ، ابتدای سطر سی و ششم بود که به دلیل شکستگی، کار بازسازی متن آن بسیار دشوار بود. پیش از آن، دو سه ترجمۀ فرضی از سطر سی و ششم منتشر شده بود که مشخص شد، درست نیستند. توانستم طراحی دقیقی از نشانه‌های باقیمانده در آن سطر تهیه کنم که جزییات آن در عکس‌ها یا مولاژها دیده نمی‌شد. مجموعه‌ای از دست‌نوشته‌ها و نامه‌های رسام و رالینسون  هم در اختیارم بود که امیدوار بودم بتوانم در آنها ردّی از قطعات شکسته و گمشدۀ استوانه پیدا کنم. اتفاقا به مورد جالبی برخورد کردم که به‌زودی منتشر خواهد شد. اما بارها آرزو کردیم، کاش مانند قطعه‌ای از استوانه که در مجموعۀ دانشگاه ییل پیدا شده بود، می‌توانستیم قطعۀ شکسته شدۀ سطر سی و ششم را هم پیدا کنیم. این در حد یک آرزو بود، اما تصورش را هم نمی‌کردیم ممکن است به‌گونه‌ای دیگر واقعیت پیدا کند.

اواخر سال ۲۰۰۹ میلادی، پژوهشگری که روی متن‌های پزشکی بابلی کار می‌کرد، متوجه شد یکی از این قطعات که از کشفیات رسام و مربوط به یک بایگانی بابلی بود، شباهتی به یک متن پزشکی ندارد و به اشتباه طبقه‌بندی شده است. او این قطعه را به شادروان پروفسور «ویلفرد لمبرت» نشان داد که اتفاقا همان روز در موزه بود. او هم گفت که روی متن کار می‌کند و نتیجه را خبر می‌دهد. پروفسور لمبرت حرف آخر را می‌زد و متخصص بی‌نظیری بود. او ساعت یازده و نیم شب از قطاری که به سمت خانه‌اش می‌رفت، تماس گرفت و گفت که این قطعه بخشی از متن استوانۀ کوروش است. صبح نخستین روز کاری پس از تعطیلات کریسمس، دکتر فینکل یک‌راست به سراغ آن بایگانی رفته بود و تکۀ دیگری را پیدا کرده بود. او با من تماس گرفت و خواست تا بلافاصله به اتاقش بروم. دو قطعه لوح روی میزش بود. گفت بیا تو و در را ببند، خبر بسیار مهمی دارم. من بلافاصله گفتم: «قطعه‌ای از استوانه را پیدا کرده‌ای؟» او گفت: «نه یک قطعه، بلکه دو قطعه.  هیچ‌کدام مربوط به استوانه نیست، اما همان متن استوانۀ کوروش روی آنها نوشته شده.» اتفاقا قطعۀ اول تکه‌ای بود که بخش شکسته شدۀ سطر سی و ششم هم در آن نوشته شده بود. قطعۀ دوم مربوط به لبۀ بالای لوح بود که بخشی از سطرهای شکستۀ ابتدای کتیبه در آن آمده بود و وقتی آن را برمی‌گرداندیم، چند سطر آخر پشت کتیبه و نام کاتب هم در آن دیده می‌شد. بی‌نظیر بود و کمتر پیش می‌آید کسی از نزدیک شاهد چنین کشف تاریخی جالبی باشد. همان‌جا فینکل تلفنی با لمبرت تماس گرفت تا خبر کشف قطعۀ دوم را به او بدهد و گفت که شاهرخ کتابی دربارۀ استوانه نوشته و ما با هم روی متن استوانه کلمه به کلمه کار کردیم و از او اجازه خواست تا ما از این لوح برای ترجمۀ خودمان استفاده کنیم. پرفسور لمبرت هم با بزرگواری پذیرفت. اتفاقا چون دوربین همراهم بود، از این تماس فیلم گرفتم. بعد قرار شد به دکتر «جان کرتیس» که رئیس بخش خاورمیانه موزه بریتانیا بود، اطلاع دهیم. او را از یک جلسۀ کاری در دفترش بیرون آوردم تا کشف دو قطعه را به او اطلاع دهم. او هم جلسه را نیمه‌کاره رها کرد و همراهم آمد تا دو قطعه را ببیند. دکتر کرتیس هم به رئیس موزه بریتانیا خبر داد که کمی بعد خودش شخصا به بخش آمد و بسیار هیجان‌زده بود. او با ایران تماس گرفت و به رئیس وقت سازمان میراث فرهنگی خبر داد که باید نمایشگاه را عقب بیندازیم تا پژوهش‌های ما روی این قطعات تازه کشف‌شده به اتمام برسد و پیشنهاد کرد که پس از آن، این دو قطعه را هم همراه استوانه به ایران می‌فرستیم. او در این تماس درخواست کرد که خبر کشف این دو قطعه تا زمان تکمیل پژوهش‌ها اعلام نشود تا زمانی که موزۀ بریتانیا خبر کامل آن را اعلام کند. اما متاسفانه سازمان میراث فرهنگی این خبر را بلافاصله از قول خودش منتشر کرد. یک روز بعد، من و همکارانم از دیدن این خبر در صفحات اینترنت بهت‌زده شدیم.

کشف این دو قطعۀ کوچک، به ما امکان داد تا بخشی از جمله‌های شکسته شده در متن اصلی را تکمیل کنیم و ترجمۀ کامل‌تری از متن استوانه ارائه دهیم. بخشی از بازسازی متن هم از روی مقایسه با متن‌های مشابه دیگر انجام شد، چراکه سبک نوشتاری استوانۀ کوروش، همان شیوۀ نوشتاری میانرودانی است. تکمیل جمله‌ها نشان داد که انتهای متن استوانه شبیه کدام‌یک از متن‌های مشابه میانرودانی است، چراکه کاتبان در آن زمان، قالب‌های نوشتاری مشخصی داشتند. بعدها در ترجمۀ بازنگری شدۀ استوانه، این جمله‌ها را کامل‌تر کردیم.»

رزمجو روی ترجمه فارسی و فینکل روی ترجمه انگلیسی کار کردند. متن که آماده شد آن را برای موزه ملی ایران فرستادند و کتاب آن نیز به چاپ رسید. بخش‌هایی از کتاب نیز برای بنرهای داخل نمایشگاه فرستاده شد. اما چندی بعد چند سرقت علمی رخ داد.

متنی که دکتر رزمجو برای پنل‌های داخل نمایشگاه فرستاده بود، بدون نام او و دکتر فینکل، به‌صورت یک کاتالوگ انتشار یافت و به فروش گذاشته شد. همچنین برخلاف تفاهم‌نامه‌ای که با موزۀ بریتانیا امضا شده بود، ترجمۀ فارسی و انگلیسی هر دو نفر، بدون اطلاع و اجازۀ آنها و با اشتباهات فراوان، توسط بخش دیگری از سازمان میراث فرهنگی به‌صورت سی دی رونمایی و فروخته شد. از طرف دیگر، نسخه‌ای از متن آمادۀ چاپ کتاب استوانۀ کوروش که قبلا به درخواست موزۀ ملی به آن موزه فرستاده شده بود، بر خلاف انتظار و بدون رعایت امانت کپی شده و پرینت آن بدون اجازه در اختیار افراد دیگر قرار گرفت. بعد از این کار، کتابی با عجله منتشر شد که نویسندۀ آن، بخش‌های بازسازی‌شده متن فارسی و انگلیسی، از جمله، سطر سی و ششم در ترجمۀ رزمجو و فینکل را بدون ارجاع، به نام خود منتشر کرد. حتی اشتباهی که در پرینت اولیه وجود داشت، دقیقا به همان صورت در آن کتاب به چاپ رسید. اندکی پس از آن هم یکی دو نفر مدعی شدند که ترجمۀ تازه مربوط به آنهاست، جالب اینجاست که هیچ‌کس به‌جز رزمجو و فینکل آن دو قطعه را در اختیار نداشت و هر دو ترجمه به‌طور رسمی از سوی موزۀ بریتانیا منتشر شده بود. اما انتشار آن کتاب، پژوهشگران اصلی را خشمگین کرد که به ناشر شکایت کردند، اما شکایت راه به جایی نبرد. رزمجو هنوز هم وقتی از آن خاطره یاد می‌کند، عصبانی می‌شود. به گفتۀ رزمجو: «برخی از من خواستند تا این مورد را به‌صورت قضایی پیگیری کنم. متاسفانه در ایران سازوکار مشخصی برای جلوگیری از چنین رفتارهای غیرحرفه‌ای وجود ندارد، در حالی که در کشورهای دیگر نسبت به سرقت‌های علمی بسیار سختگیرانه برخورد می‌کنند. مساله تنها کپی کردن چند جمله نیست، بلکه سوءاستفاده از فکر، وقت و حاصل زحمت دیگران است. دکتر فینکل از دیدن نتیجۀ زحمت‌هایمان در کتاب شخصی دیگر، چنان خشمگین بود که تا یک هفته با یادآوری این موضوع فریاد می‌کشید و می‌گفت شرم‌آور است، چطور کسی حاضر می‌شود چنین کاری بکند؟»

سرنوشت مرکز پژوهش‌های هخامنشی موزه ملی

رزمجو در سال ۱۳۷۸ تالار کتیبه‌ها و در سال ۱۳۸۰ مرکز پژوهش‌های هخامنشی را در موزۀ ملی ایران راه‌اندازی کرد. در این مدت ۲۱ پروژه بین‌المللی در بخش هخامنشی در دست اجرا بود. برخی  از دانشجویان خارجی برای گذراندن دوره‌های کارآموزی با بورس خود در آن مشغول به کار بودند و در سطح جهانی شناخته‌شده بود. اما به روال همیشگی سازمان میراث فرهنگی، حسادت‌ها و کارشکنی‌های درون‌سازمانی اجازه نداد که فعالیت خود را ادامه دهند. رزمجو این‌گونه تعریف می‌کند: «برای ادامه فعالیت این بخش باید بودجه در اختیار آن قرار می‌گرفت، اما حتی یک ریال بودجۀ پژوهشی به بخش داده نشد. این بخش‌های پژوهشی را با جان و دل راه‌اندازی کردم. یکی از معاونان وقت موزه در سال ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴، مخالف سرسخت این بخش بود و مرتب برای فعالیت‌های ما مشکل تراشی می‌شد. بعدها کاشف به عمل آمد که گزارش کارهای بخش هخامنشی و یکی دو پروژۀ دیگر در موزۀ ملی، بدون اطلاع ما از سازمان میراث فرهنگی خارج شده و از طریقی دیگر با مبالغ بالا به خود سازمان فروخته می‌شد. در حالی که هیچ‌کدام از افراد شاغل در این پروژه‌ها اطلاعی از این موضوع نداشتند و دستمزدی دریافت نمی‌کردند. اما حقوق عادی ما که برای خرج رفت‌وآمد هم کفایت نمی‌کرد، تا آخرین ساعت کاری و آخرین روز سال پرداخت نمی‌شد. حتی زمانی که پس از بازدید هانری لوارت، مدیر موزۀ لوور، نامه‌ای از او به موزه آمد که می‌خواهند مراکز پژوهشی، مشابه مرکز پژوهش‌های هخامنشی موزه ملی را در لوور راه‌اندازی کنند، به جای تشویق از من بازخواست شد که چرا موزه لوور چنین چیزی نوشته؟ اتفاقا در زمان مدیریت لوارت بود که چند پروژۀ پژوهشی مانند پروژۀ هخامنشی Achemenet را به لوور منتقل کردند. اما برای ما، کار بجایی رسیده بود که این درگیری‌ها هر روز تکرار می‌شد.»

کارشکنی‌ها و خصومت‌ها بیشتر شد، تا اینکه به درخواست موزه ملی ایران در سال ۱۳۸۴ شاهرخ رزمجو برای نمایشگاه «امپراتوری فراموش‌شده» به لندن رفت. به گفتۀ رزمجو: «در این سفر که هرگز هزینه‌ای برای آن به من پرداخت نشد، نمایندۀ موزۀ ملی و مسئول راه‌اندازی و ناظر علمی نمایشگاه بودم. در آنجا برای وب‌سایت نمایشگاه به چند عکس نیاز داشتیم. زمانی که با ایران تماس گرفتم هیچ‌کس تلفن را بر‌نمی‌داشت. تا اینکه یکی از همکاران موزه گفت که بخش تعطیل‌شده، منشی بخش را اخراج کرده‌اند و همکاران دیگر را به بخش‌های دیگر فرستاده‌اند. وقتی که برگشتم دیدم از بخش جز ویرانه‌ای با در و پنجره‌های شکسته باقی نمانده. از تجهیزات بخش و کتابخانۀ تخصصی ما به‌جز چند کتاب که مسئول کتابخانۀ موزه و همکارانشان نجات داده بودند، اثری باقی نمانده بود. در واقع در غیاب من بخش هخامنشی را که یک مرکز بین‌المللی و کاملا شناخته‌شده بود، از بین بردند. ما چهار سال در بخش هخامنشی زحمت‌کشیده بودیم. چندین پروژۀ بین‌المللی در دست اجرا داشتیم، قطعات تخت جمشید و شوش را ساماندهی کرده بودیم، عکس‌ها و کتابخانه تخصصی برای پژوهشگران و دانشجویان مهیا بود و حتی مراکز علمی از جمله کلژ دو فرانس، دانشگاه ناپل و دانشگاه شیکاگو هم پیشنهاد همکاری مشترک داشتند. سخنرانی‌های هفتگی با پژوهشگران داخلی و خارجی داشتیم و نمایشگاهی از گلنوشته‌های باروی تخت جمشید برپا کردیم. برای راه‌اندازی آن بخش‌ها واقعا از خودم مایه گذاشتم. نه بودجه‌ای داشتیم، نه قرارداد هنگفت، اما در عوض روزبه‌روز مشکلات بیشتری به ما تحمیل می‌شد. من تمام وقت خودم را در موزه می‌گذراندم تا توانستم آن پروژه‌ها را راه‌اندازی کنم. البته در این چهار سال کارهای بسیاری هم منتشر شد که امروزه از نظر علمی به آنها استناد می‌شود.» اما این بخش با بی‌درایتی از بین رفت.

رزمجو پس از آن اتفاق از موزه ملی ایران بیرون آمد. به قول خودش ۷ ماه خانه‌نشین شد که محصولش نوشتن یک کتاب و چند پژوهش تازه بود. او سپس به موزه بریتانیا رفت تا پژوهش‌هایش را در آنجا ادامه دهد و در آنجا چند سال به‌عنوان موزه‌دار مسئول مجموعۀ ایران باستان مشغول به کار شد. «این اتفاق برای من فرصت بی‌نظیری فراهم کرد که بهترین دوران کاری‌ام بود. بر خلاف گذشته، آرامش فکری خوبی داشتم و همه‌چیز در اختیارم بود و توانستم کارهای بسیاری انجام دهم، به‌ویژه کار روی کتیبه‌ها و نقش برجسته‌های آشوری و گنجینۀ جیحون. بعدها یکی دو تن از مدیران بعدی موزه ملی ایران، از من دعوت کردند که دوباره آن بخش را راه‌اندازی کنم، ولی گفتم که مشخص نیست شما تا چه زمانی مدیر موزه هستید، چراکه با جابجایی شما سرنوشت بخش‌های پژوهشی نامعلوم می‌شود. راه‌اندازی یک بخش پژوهشی بین‌المللی که به‌طور مداوم فعال نگاه داشته شود، به‌هیچ‌وجه کار ساده‌ای نیست. باید از جان و دل مایه گذاشت. برای راه‌اندازی و نگهداری بخش‌های پژوهشی باید اصلاح جدی در ساختار موزه‌ها و مراکز علمی دیگر انجام شود.»

در حال حاضر، اغلب موزه‌ها بجای اینکه آموزشی و پژوهشی باشند، بیشتر انبار نگهداری از اشیا هستند. همکاری با پژوهشگران، نیازمند رهایی از بوروکراسی پیچیده اداری است و از همه مهم‌تر اینکه خروجی و چاپ کتاب‌های پژوهشی و تکمیل و بروز رسانی بایگانی‌ها و کتاب‌های تازه در موزه‌ها و مراکز علمی اسفبار است. البته با وجود فعالیت‌هایی که به‌تازگی در این زمینه انجام شده، هنوز برای رسیدن به استانداردهای جهانی راه درازی در پیش است.

دیدگاه‌های این نوشته


*

code


  • شهرام حیدرآبادیان :

    شاهرخ عزیز سلام.
    با خواندن متن فوق که یادآور شوم ترین اتفاقات رخ داده و ویرانی عالی ترین بخش موزه بود، متاثر شدم؛ اما از طرفی خوشحالم از بابت اینکه بدون تسلیم شدن در برابر سوء مدیریت و رفتارهای ناپسند سازمان میراث فرهنگی در آن سال ها، که بیشتر شبیه حمله سپاه آشوربانیپال به ایران بود، توانستی بطرز موفق تری با بنیه پژوهشی مضاعف در مسیر پژوهش های باستان شناسی مطرح تر شوی و به خواسته هایت برسی. تو همواره بخاطر علاقه حقیقی به باستان شناسی و سخت کوشی، لایق موفقیت هستی.
    با آرزوی موفقیت همیشگی برای تو دوست عزیز
    شهرام حیدرآبادیان
    مسئول بخش تاریخی موزه ملی ایران