چشم هفتم

چشم هفتم

سفری به دور ایران با «باد عاشقان»
سرنوشت «آلبرت لاموریس» Albert Lamorisse را نباید از یاد ببرد، سرنوشت عجیبی که نام این کارگردان فرانسوی را برای همیشه به سرزمین ایران گره زد. او که برای فیلم کوتاه «بادکنک قرمز» (۱۹۵۶) جایزه بهترین فیلمنامه کن و اسکار را دریافت کرده بود؛ می توانست داستان زندگی اش شکل دیگری باشد اما روزی آمد که او به سفارش وزارت فرهنگ و هنر راهی ایران شد و دلش در میان باد و آب این مرز و بوم گرو ماند. نه تنها به خاطر فیلم پر آوازه اش از طبیعت و مردم ایران که در سال ۱۹۷۸ نامزد جایزه اسکار بهترین مستند شد، بلکه به خاطر مرگ دلخراشش. پای لاموریس ابتدا با درخواست دولت به ایران باز شد و با بالگرد سراسر این سرزمین آریایی را زیر پا گذاشت که حاصل آن سفر هوایی، شد فیلم نوستالژیکی با گویندگی «منوچهر انوار» به مدت ۷۰ دقیقه. او چنان شیفته طبیعت و فرهنگ ایران شده بود و آن را با موسیقی حسین دهلوی و ابوالحسن صبا به تصویر کشید که تمام جلوه های صنعتی آن روزگار که مدیران می خواستند نشان دهد را به کل از یاد برد.
فیلم او تمام شده بود اما مسئولان را خوش نیامد و به ناچار لاموریس در سال ۱۳۴۹بازگشت تا جلوه های صنعتی ایران را هم به تصویر بکشد ولی این بار دیگر مرگ امانش نداد. کسی نمی داند روز حادثه، لاموریس به چه می اندیشید، وقتی صبح بلند شد تا کارش را آغاز کند، می دانست به زودی می میرد؟ قرار بود به سد کرج در اطراف تهران بروند. آن روزها تازه سد ساخته شده بود. لامویس بود و پسرش و «محمود نوربخش» فیلمبردار. بالگرد اما ناگهان به خود پیچید. هر سه شوکه بودند. بالگرد به کابل‌های مخصوص تمرین تکاوران برخورد کرده بود. در آن لحظه چه اتفاقی افتاد؟ کسی نمی داند. بالگرد سقوط کرد. نوربخش و پسرش از هلی کوپتر نجات پیدا کردند اما چنگال مرگ لاموریس را با خود برد.
همراه با باد صبا
باد بادیه نشین، وزیدنش را از میانه بادیه ها و کویر سحرانگیز ایران وزیدن می گیرد. از شهر بادگیرها می گذرد و نمایی از خانه های دیرین و بافت تاریخی را به تصویر می کشد. باد صبا بهترین سند بر روزگاری از ایران است که هنوز دستخوش توسعه دامنگیر نشده و دوربین فیلمبردار لحظه های نابی از تمدن دیرین این سرزمین را به تصویر می کشد. خانه ها اسیر باد می شوند و گرفتار. هنوز هم سفر به شهرهای یزد و کاشان طرفداران بسیار در سراسر دنیا دارند. خانه های گرفتار باد. باد صبا آنقدر می گذرد که به چغازنبیل می رسد. دور آن می گردد. دوربین در میان عشایر کهگیلویه و بویراحمد قدم می زند. زنان با شلیته هایی که نقش گل های سرخ دارند با نوزادانی روی کولشان حرکت می کنند. عشایر هنوز هم رنگ و بویی از آن زمان دارند و می شود به دیدار آن ها رفت. اما آنچه در فیلم شوکه می کند شوش است و صدای منوچهر انوار که می گوید:«این تپه که نامش شوش است بازمانده شهرهایی است که دست نشانده کردیم. این اواخر عده ای به یاد این شهرها افتادند. برای این که بیابندشان ناچار شدند گودهای عمیق بکنند چرا که ما در کارمان سنگ تمام گذاشتیم. هزاران سال پیش نخستین شهر در همینجا بود و نسل های پی در پی زحمت کشیدند و خوش زیستند و ما همه چیز را دفن کردیم و کوچیان آمدند و روی شهرها چادر زدند و شهر بار دیگر بر پا شد و بار دیگر ویرانی بر آن تاخت و ما همه چیز را دوباره دفن کردیم. در برهه های بلند و کوتاه زمان۱۵ شهر در اینجا بر آمده و در خاک شده هر یک از آن ها خود عالمان بزرگ زعیمان بزرگ و جنگاورهای بزرگ و هنرمندان بزرگ خود را داشته. زیباترین بلکه قادرترین و کامل ترین می دانسته ما پانزده بار این شهرها را در خاک و شن کردیم.»
تصاویر مانده از شوش، شهر پانزدهم، بکر است و کم مانند. باد صبا اما دست بردار نیست به سراغ تخت جمشید می رود و عظمت پادشاهان هخامنشی را به تصویر می کشد با ۱۳ ستون پا برجا. همین جا زمان بریده می شود و دوربین از بالا، کپرهایی را نشان می دهد که به نظم و قائده کنار هم نشسته اند. اینجا سیستان و بلوچستان است. کپرهایی که امروز از آن ها نشانی نداریم. بادها باز به هم می پیچند و سر از «اصفهان» در می آورند؛شهر شاه عباس. صدای انوار شنیده می شود که «آسمانی ترین مائده های زمینی را در اصفهان می توان یافت». بعد از آن است که صدای ربنا از شهر مشهد به گوش می رسد و باد سرخ یا باد کافر، ما را به دیدن قلعه ها و بناهایی که بادها ساخته اند، می برد. جزیره هرمز مقصد بعدی است. اما جایی لاموریس ما را میخکوب می کند زمانی که دخمه یزد را می بینیم که در اواخر دهه ۴۰ خورشیدی، همچنان مردگان در استودان دیده می شوند. مردگانی که صلیب وار خوابانده و از شدت نور سیاه شده اند. اما چطور ناگهان سر از ماهیگیریان و لنج های خلیج فارس در می آوریم معلوم نیست. قایقی که دو جوان با آن به دل آب زده اند در خلیج فارس نیلگون، آرمانی را به تصویر می کشند که در دنیای دیجیتالی امروز نایاب است و بعد خط لوله های نفت خوزستان کشیده که با ضرب استادان موسیقی ایران گویی میل می گیرند به آتش ها در دل کوه ها می رسیم و پرنده ها در شمال ایران به استقبال ما می آیند.
چشم هفتم

چشم هفتم

چشم هفتم

چشم هفتم

دیدگاه‌های این نوشته


*

code