صلحی دردناکتر از جنگ

فرزانه ابراهیمزاده

 

عهدنامه فین‌کنشتاین، عهدنامه مفصل، عهدنامه مجمل، عهدنامه گلستان، قرارداد ترکمانچای، معاهده پاریس، عهدنامه ارزنه‌الروم و… این نام‌ها ذهن را به سمت اتفاقات ناخوشایندی می‌برد که به تاریخ قاجاریه گره خورده است؛ عهدنامه‌هایی که البته از همه آنها بو و حس ناخوشایندی نمی‌آیند و شاید باور نکنیم که همه اینها در یک چیز مشترک بودند؛ « صلح‌نامه میان ایران و سایر کشورها».

درست خواندید حتی عهدنامه ترکمانچای که در تاریخ ایران به‌عنوان نمونه بدترین تجربه ایران پای میز مذاکره لقب گرفته است در واقعیت صلح‌نامه میان ایران و روسیه بود؛ صلح‌نامه‌ای که اتفاقا به جنگهای این دو کشور پایان داد و روابط دیگری را بین آنها برقرار کرد.

تقریبا در طول دوران قاجاریه قراردادهای صلح میان ایران و سایر کشورها هرچند تحت تاثیر شرایط ضعف دولت مرکزی ایران به ضرر مردم و ایران بود، اما راهی بود برای پایان‌دادن به جنگهای فرسایشی و ایجاد ثبات در داخل کشور. شاید به مذاق خوانندگان خوش نیاید، اما اگر با نگاه منصفانه و رعایت شرایط تاریخی به این قراردادها نگاه کنیم، باید بگوییم که شاید حاکمان ایرانی شرط و فرصت دیگری نداشتند تا این قراردادها را امضا کنند. شرط و فرصتی که بخشهای بیشتری از سرزمین را حفظ کنند؛ البته نباید از ضعف دولت مرکزی و خیانت برخی افراد حکومتی و وابستگی شاهان و خرجهای بیش از حدشان از کیسه خالی مملکت هم چشم پوشید.

بخش قراردادهای صلح ایران در دوره قاجار شاید در چشم بعضی بیشتر از صلح‌نامه قراردادهای تحمیلی و ضدایرانی باشد که خواندن و حتی نوشتنش سخت‌ است اما در مرور تاریخی ناگزیریم به نوشتن از واقعیتهای تلخ و مرور صلح‌نامه‌هایی که به ضرر ایران بود.

 

ناپلئونی که ماند

در تاریخ معاصر ایران نخستین پیمان صلحی که بین دولت قاجاریه و یک کشور خارجی بسته شد، عهدنامه «فین‌کنشتاین» بود. فتحعلیشاه قاجار می‌دانست که اختلافاتش با همسایه شمالی یعنی روسها آن‌قدر بدون حل است که در نهایت به جنگ منجر خواهد شد. انگلیسیها هم تا آن روز با دست آهنی زیر دستکش خود بارها عهدشکنی کرده بودند. پس باید به‌دنبال هم‌پیمانی تازه می‌گشتند. از آنجایی که ایرانیان به این ضرب‌المثل که دشمن دشمن دوست ماست، اعتقاد زیادی داشتند، به سمت قدرت تازه‌ای که در قلب اروپا شکل گرفته بود؛ یعنی فرانسه بناپارتی رفتند. وصف «ناپلئون» فراتر از خودش به ایران رسیده بود و شاه ایران ندیده دلخوش به این قدرت بود. پس «عسگرخان ارومی» را با پیام صلح به‌عنوان نماینده به پاریس و کاخ «ورسای» فرستاد. ماحصل این دیدار آمادگی فرانسه برای بستن پیمانی بین دو کشور شد. پیمانی که به‌خاطر بسته‌شدن در کاخ فین‌کنشتاین در لهستان در تاریخ ۴ مه ۱۸۰۷ برابر با ۱۳ اردیبهشت ۱۱۸۶  به قرارداد فین‌کنشتاین معروف شد. در این قرارداد ناپلئون حاکمیت ایران بر گرجستان را که مهمترین مورد اختلاف میان ایران و روسیه بود، به رسمیت شناخت. او همچنین تعهد کرد تا مستشارانی را برای تعلیم سپاه ایران و تجهیزشان به سلاح‌های جنگی و دانش مدرن به ایران بفرستد. در مقابل ایران هم متعهد می‌شد تا به انگلستان اعلام جنگ کرده و اتباع انگلیسی را بیرون کند، همچنین در صورتی که ناپلئون اراده کند، به هند حمله کند. این قرارداد امضا شد و نمایندگان ایران به دیدار ناپلئون و نمایندگان فرانسه یعنی «ژنرال گاردان» و «مسیو ژوبر» به ایران آمدند. به نظر می‌رسید همه چیز این قرارداد درست و خوب است، اما چرخش ناگهانی بناپارت همه چیز را به هم زد. ناپلئون نه‌تنها هیچ‌کدام از تعهداتش در قبال ایران جز اعزام مستشار  را انجام نداد؛ بلکه با دشمنی که حالا با ایران وارد جنگ شده بود، یعنی روسها پای میز مذاکره نشست و قرارداد «تیسلیت» را امضا کرد؛ قراردادی که عملا راه مذاکرات بعدی را سد و قرارداد فین‌کنشتاین را ملغی می‌کرد. با این اتفاق فرانسویها مجبور به ترک ایران بودند و ناپلئون از فهرست دوستان ایران خارج شد، اما نام و سرنوشت مرد کوچک پاریسی در ذهن ایرانیان ماند و نمادی شد در مقابل سیاستهای انگلیسیها در ایران.

 

مجمل یا مفصل به سبک بریتانیایی

عهدنامه «تیسلیت» هرچند در عمل معاهده فین‌کنشتاین را از درجه اعتبار ساقط کرد، اما سرانجام انگلیسی‌ها را در حمایت از ایران پای میز مذاکره آورد. «سرجان ملکم» و «سرجان اوزلی» که نخستین نمایندگان انگلستان در دوران قاجار بودند، بعد از ملغی شدن عهدنامه فین‌کنشتاین مذاکره بین ایران و انگلستان را در باغ ایلچی آغاز کردند و در نهایت به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۱۸۷ برابر با ۱۲ مارس ۱۸۰۹ پیمانی بین دو کشور امضا شد که به عهدنامه «مجمل» معروف شد. عهدنامه‌ای که بر اساس آن انگلیسیها حاکمیت ایران را بر سراسر خلیج فارس به رسمیت شمردند و تعهد دادند که کشتی‌هایشان تنها از نقاطی که ایران به آنها اجازه می‌دهد، عبور کنند. در متن این پیمان اگر کشتی از سوی اقیانوس هند وارد دریای عمان و خلیج فارس شده بود، تا اجازه ایران را نداشته باشد اجازه لنگر انداختن ندارد.

این عهدنامه همچنین مقدمه مذاکرات بعدی بود که عهدنامه «مفصل» را دقیقا چهار سال بعد، یعنی ۱۴ مارس ۱۸۱۲ ایجاد کرد. انگلیسیها در جنگ میان ایران و روس طرف روسها را گرفتند و این باعث ناراحتی حکومت ایران شد و عملا عهدنامه مجمل را بی‌اعتبار کردند که به مذاق ایرانیان خوش نیامده بود. از سوی دیگر بریتانیا درصدد بالا بردن نفوذ خود در خلیج فارس، بحرین را عملا اشغال کرده بود و انگلیسیها که حفظ هندوستان برایشان اهمیت زیادی داشت و خطر قدرت‌‌گرفتن بیشتر روسها را احساس می‌کردند، درصدد حفظ ایران برآمدند. پس این عهدنامه دوم میان دو کشور امضا شد. در فصل نهم این قرارداد، انگلیسیها البته حق ایران را در خلیج فارس کمتر کرده بودند. بر اساس این بند: «اگر در بحرالعجم اولیای دولت بهیّه ایران را امدادی ضرور شود، اولیای دولت بهیّه  انگلیس بشرط امکان در آن وقت کشتی جنگ و قشون بدهند و اخراجات آنرا موافق برآورد آن وقت قطع و فصل نموده بازیافت نمایند کشتیهای مزبور بر آن خورها و لنگرگاهها عبور کند که امنای دولت علیّه ایران نشان (مجوز) بدهند و از جای دیگر بی‌رخصت و بدون ضرورت عبور نکنند.»

البته انگلیسیها به این عهدنامه هم متعهد نماندند و تنها چیزی که این صلح‌نامه برایشان داشت، نفوذ بیشتر در خلیج فارس و دریای عمان بود.

 

گلستانی که گلستان نشد

قرار دادن دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای در میان قراردادهای صلح تاریخ شاید از نظر بسیاری از مردم و حتی کارشناسان خوش نباشد. اما واقعیت این است که این دو عهدنامه با همه بدیها نقطه پایان جنگ میان ایران و روسیه بودند.

اختلاف میان ایران و روسیه از پیش از دوره قاجار بر سر برخی سرزمینهای شمال ایران، بویژه ارمنستان و گرجستان آغاز شده بود. ایران با آنکه به هر دوی این سرزمینها خودمختاری نسبی داده بود، اما آنجا را جزئی از خاک خود می‌دانست و همین هم بهانه‌ای به روسیه می‌داد تا با حمایت از حاکمان این سرزمینها آتش اختلاف را بیشتر کنند. این سیاست را بسیاری در سیاستی می‌دانند که بعد از دوران «پتر کبیر» و بر اساس وصیت‌نامه جعلی او بود. بر اساس این وصیت‌نامه او خواسته بود تا دست‌هایشان را در آب‌های گرم بشویند و نزدیک‌ترین راه رسیدن به آب‌های گرم ایران بود. در نهایت هم این سیاستها ایران و روسیه را در مقابل هم قرار داد و تیر جنگ از سوی روسها شلیک شد. جنگی که با افت‌وخیزهای زیادی همراه بود، اما در نهایت به شکست سپاه ایران منجر شد. ایران که در این جنگ تنها مانده بود، با خزانه ‌خالی و سپاهی که منهدم شده بود، نمی‌توانست کاری بکند و روسها در حال حرکت به سمت تبریز بودند. فرانسویها هم پشت ایران را خالی کرده بودند و به آنها هم اعتمادی نبود. پس با پادرمیانی «سرگور اوزلی» قرار شد تا این جنگ به پایان برسد و قرارداد صلح امضا شود؛ قرارداد صلحی که نماینده روسیه «ریشخوف» و «میرزا ابوالحسن ایلچی» به‌عنوان نماینده ایران و «سرگور اوزلی» نماینده بریتانیا به‌عنوان میانجی در قریه گلستان امضا کردند. در این عهدنامه  ۲۲۰ هزار کیلومتر از خاکهای سرزمین ایران جدا و به روسیه واگذار شد. به‌طور دقیق ۱۷ ولایت قفقاز که در تمام تاریخ جزء نقشه ایران بودند؛ «قره‌باغ، گنجه‌شکی، باکو، دربند، گرجستان، ایروان، نخجوان و….

ایران متعهد به پرداخت خسارت بود و زیر بار قرضهای سنگینی رفته بود، اما آنچه این صلح‌نامه را تلخ می‌کرد، فشار شکستی بود که بر دوش مردم ایران افتاده بود؛ فشاری که باعث شد تا با اعلام حکم علمای اسلام در تهران و شهرهای دیگر آتش جنگ دوم بین ایران و روسیه آغاز شود. جنگی که این بار شکست سخت ایرانیان را به دنبال داشت. روسها اردبیل را گرفتند و چینی‌خانه بقعه شیخ صفی را غارت کردند و به سمت قزوین پیش‌ آمدند. قزوین کلید فتح تهران بود و تهران اگر سقوط می‌کرد، در واقع ایران سقوط می‌کرد. پس «عباس‌میرزا» نایب‌السلطنه که با شجاعت تمام در مقابل روسها ایستاده بود و تلاش کرد تا در ترکمانچای مقابل آنها بایستد، در مقابل تهدید «پاسکوویچ» قرار گرفت. او تهدید کرده بود که اگر پای مذاکره نیایند، عازم تهران می‌شود. پس عباس‌میرزا پدرش را راضی به پذیرش صلح کرد؛ صلحی که بدتر از هر جنگی بود. عهدنامه ترکمانچای در اول اسفند ۱۲۰۶ خورشیدی در قریه ترکمانچای نزدیک ارومیه امضا شد. این عهدنامه ۱۷ فصل داشت و «اللهیارخان آصف‌الدوله» و «میرزا ابوالحسن شیرازی» از سوی ایران و «ایوان پاسکوویچ» از سوی روسها سر میز نشستند. بر اساس این عهدنامه ۳۰ هزار کیلومتر دیگر از ایران جدا و به روسیه الحاق شد. در کنار آن روسها انحصار عبورومرور و صید ماهی در دریای مازندران را به دست گرفتند و حق کنسولی یا همان کاپیتولاسیون را به ایران تحمیل کردند. تنها امتیاز روسها به ایران حمایت از ولیعهدی عباس‌میرزا بود که در آینده زمینه به سلطنت رسیدن نوادگان او را فراهم کرد. زمینه‌ای که در نهایت شاهان بعدی را عملا «روسونوفیل» می‌کرد. عهدنامه ترکمانچای قرارداد صلح بدیمنی بود. نه‌تنها کمتر از یکسال باعث شد تا وزیر مختار روسیه یعنی «الکساندر گریبایدوف» در ایران کشته شود؛ بلکه عباس‌میرزا نیز از غصه این شکست بیمار شد و زودتر از پدرش دق ‌کرد. بعد از انقلاب اکتبر روسیه، نمایندگان انقلابی بدون توجه به ۵۰ هزار کیلومتری که از ایران جدا شد، دو اصل باقی‌مانده عهدنامه ترکمانچای یعنی حق کنسولی و حق انحصاری در دریای مازندران را ملغی کردند و این عهدنامه را به دست تاریخ سپردند.

 

فاتح شکستخورده

هرچقدر ایرانیان در نبرد با روسها بدشانس بودند، در جنگ در جبهه‌ شرقی موفق بودند. تلاش برای الحاق هرات به ایران از زمان فتحعلی‌شاه آغاز شده بود. اما مرگ نابهنگام عباس‌میرزا در مشهد این تلاش را نیمه‌تمام گذاشت. «محمدشاه» پدر «ناصرالدین‌شاه» نیز در جنگ با ابدالی‌هایی که هرات را اشغال کرده بودند، ناکام ماند و این فرصت را به «دوست‌محمدخان» حاکم کابل داد تا هرات را که مرز خراسان بزرگ بود، اشغال کند. اما سپاه ایران در دوران ناصرالدین‌شاه تحت فرمان «حسام‌السلطنه» توانست تا «دوست‌محمدخان» را از هرات دور و به سمت کابل عقب براند. هرات بار دیگر روی نقشه جزء ممالک محروسه ایران بود. اما این وضعیت زیاد دوام نیاورد. انگلیسیها که هرات را یکی از راههای دسترسی به هند می‌دانستند، موافق حاکمیت ایران بر این منطقه نبودند. همزمان با اعلام خبر فتح هرات، نیروهای انگلستان در خلیج فارس و بحرین به سمت بندرعباس رفتند و این بندر مهم و قشم را اشغال کردند و تهدید کردند که ایران را اشغال می‌کنند. ایران و انگلستان که یکسالی بود رابطه دیپلماتیک نداشتند، بار دیگر در مقابل هم قرار گرفتند و چاره‌ای جز مذاکره برایشان نماند. با پادرمیانی «لویی ناپلئون»، پادشاه فرانسه نمایندگان ایران در برابر نمایندگان انگلستان در پاریس نشستند و معاهده صلحی را در مارس ۱۸۵۷م. امضا کردند؛ معاهده‌ای که به «صلح پاریس» معروف شد و بر اساس آن ایران از ادعای مالکیت بر هرات چشم پوشید و ضمن به رسمیت شناختن استقلال سرزمین افغانستان، هرات را واگذار کرد. انگلیسیها هم تعهد کردند تا نیروهایشان را از بندرعباس و جزایر خلیج فارس بیرون ببرند. هرچند انگلیسیها به این قرارداد هم متعهد نماندند و در سال ۱۸۸۷ بخش بزرگی از بلوچستان ایران را به هند ملحق کردند؛ بخشی که بعد از استقلال پاکستان بخشی از این سرزمین شد.

 

تدبیر امیر

اگر مقاله‌ای که درباره دوره صفوی نوشته شده را خوانده باشید، می‌دانید که اختلافات مرزی میان ایران و همسایه غربی یعنی عثمانی ریشه‌ای تاریخی و فرای مشکلات مذهبی دو طرف داشته و دارد. دولت عثمانی در دوره قاجاریه اقتدار دوران «سلطان سلیمان» را نداشت و کم‌کم به مرد بیمار اروپا تبدیل می‌شد. اختلافات لاینحل در مرزها باعث درگیریهای مدام دو کشور شده بود. هرچند عهدنامه قصرشیرین یا ذهاب که در سال ۱۶۳۹م. بین دو کشور امضا شده بود کمی از اختلافات کاسته بود، اما باز هم زمینه درگیری در مرزها را فراهم می‌کرد. در دوره فتحعلی‌شاه بار دیگر بین دو کشور جنگی درگرفت؛ جنگی که در نهایت با شکست عثمانی‌ها باعث شد دو کشور سر میز مذاکره بنشینند. آنها در جولای ۱۸۲۳م. در ارزنه‌الروم در مقابل هم نشستند و مذاکرات با دلخوری هر دو به امضای قراردادی منجر شد که قرارداد ذهاب را تثبیت می‌کرد، اما این قرارداد کاربرد چندانی نداشت و به نظر می‌رسید دو کشور را بار دیگر در مقابل هم قرار خواهد داد. پس در ۳۱ می ۱۸۴۷ نماینده ایران «میرزا تقی‌خان امیر نظام» در مقابل نماینده عثمانی قرار گرفت. در این مذاکرات که زمان زیادی طول کشید، نماینده انگلستان و روسیه به‌عنوان میانجی وارد شدند و در نهایت دولت ایران پذیرفت که ادعای خود از مناطق غربی ذهاب یعنی «مندلی» و «نفتخانه» و «خانقین» دست بردارد و حاکمیت عثمانیها را بر سلیمانیه به رسمیت بشناسد، اما در مقابل عثمانیها حق کشتیرانی ایران در اروند را محفوظ نگه دارند. عهدنامه ارزنه‌الروم برای ۶۰ سال به اختلاف میان دو کشور تا حدودی پایان داد، اما از آنجایی که کشف نفت در این منطقه معادلات منطقه‌ای را برهم زد، بار دیگر شعله آتش اختلاف بر سر مالکیت اروندرود و نقطه مرزی دو کشور بالا گرفت و عدم مشخص‌شدن مرز بین ایران و عثمانی و بعدها عراق و ترکیه به زخمی ناسور در روابط ایران و همسایه‌های غربی‌اش بدل شد؛ زخمی که حتی قرارداد ۱۹۷۵ الجزیره هم نتوانست آن را درمان کند و جنگی هشت‌ساله را به بهانه‌های مختلف به ایران تحمیل کرد؛ زخمی که شاید روزی درمان شود.

 

 

جنگ و صلح*

فرزانه ابراهیم زاده

 

«از فتوحات که درین سنه مبارکه مطابق احدی و ثلثین و الف (۱۰۳۱ قمری) به نیروی اقبال قرین حال اولیاء دولت بیزوال گردید، فتح و تسخیر بلده هرموز است که بسعی امام‌قلی‌خان امیر الامرا فارس بوقوع پیوست؛ و در سال گذشته اشعاری شد که بنابر ظهور بی‌ادبی‌های فرنگیه پرتکالیه (پرتغالی‌ها) مقیم آنجا.»

ساده‌ترین معنی این جمله «اسکندربیک ترکمان» در کتاب «عالم‌آرای عباسی» این است که در سال ۱۰۳۱ قمری که برابر با ۱۰ اردیبهشت ۱۰۰۱ خورشیدی بود، «امام‌قلی‌خان» سردار سپاه ایران به هرمز لشکرکشی کرد و این منطقه را از دست پرتغالیهای اشغالگر آزاد کرد. فتحی که نه‌تنها به حضور پرتغالیها در خلیج فارس پایان می‌داد بلکه قرارداد صلح تحمیلی را که چند سال پیش «آلبوکرک» با ایران امضا کرده بود، ملغی می‌کرد و داستان قراردادهای صلح دوران جدید را به سمت‌وسوی دیگری برد.

در تاریخ ایران دوران صفویه یکی از مهمترین نقاط عطف است. نقطه‌ای که ایران را به سوی تعاملات تازه با جهان پیش‌ برد. تعاملاتی که قرار بود ایران را به‌عنوان یکی از بازیگران مهم منطقه تبدیل کند. هرچند در عمل چنین اتفاقی رخ نداد، اما از این دوران بود که پادشاهان ایرانی تا پایان دوران قاجار در کنار جنگهای خواسته و ناخواسته پای میز مذاکره رفتند و از صلح صحبت کردند.

قراردادهای پرشماری که در این مجال کوتاه به مرور بخشی از آنها می‌پردازیم.

 

سنگری مقابل جنگهای صلیبی

درست است که تاریخ دوران صفویه با تاجگذاری رسمی «شاه‌اسماعیل» ۱۴ساله و اعلام تشکیل سلسله صفویه در تاریخ آغاز می‌شود، اما همه پژوهشگران معتقدند که این سلسله پیش از تولد شاه‌اسماعیل با حرکت «شیخ صفی‌الدین اردبیلی» و جانشینانش شکل گرفته بود. در حقیقت شاه‌اسماعیل به این سلسله رسمیت اداری داد و آن را وارد عرصه رقابت جهانی کرد. به همین دلیل است که برای بررسی صلح‌نامه‌های این دوران باید کمی به عقب‌تر برگردیم و از دوران «اوزون حسن»، پدربزرگ شاه‌اسماعیل و «ترکمانان قره‌قویونلو» تاریخ را مرور کنیم. زمانی که اروپایی‌ها از هراس یک دوره دیگر از جنگ‌های صلیبی به سمت «اوزون حسن» دست یاری دراز کردند.

در نیمه قرن پانزدهم میلادی سلسله عثمانی در سرزمینهای روم شرقی و بیزانس قدرت خود را تثبیت می‌کرد. در این زمان «سلطان محمد فاتح» شروع به گسترش قلمرو خود در آناتولی و بالکان کرد. اتفاقی که باعث نگرانی مسیحیان و پاپ شد. آنها سلطان محمد فاتح را  «صلاح‌الدین» تازه‌ای می‌دانستند که قصد دارد کل اروپا را زیر پرچم خود ببرد. برای همین تصمیم گرفتند که در نزدیکی عثمانیها با حاکمیت قره‌قویونلوها که حاکم بخشی از سرزمین ایران بودند وارد تعامل شوند. از سوی نماینده پاپ در «ترابوزان» سفیری به دیار بکر پایتخت «اوزون حسن» آمد و با او مذاکره کرد. «اوزون حسن آق‌قویونلو» فرزند «قراعثمان» و یکی از مقتدرترین پادشاهان سلسله خودش بود که توانست در مدت کوتاهی به بخشهایی از عراق کنونی شرق آناتولی و غرب ایران مسلط شده و حاکمیت قدرتمندی را به وجود آورد. در سایه همین اقتدار نسبی هم بود که اروپایی‌ها به سمت او آمدند و وارد مذاکره شدند. مذاکره‌ای که منجر به امضای قرارداد صلح بین آنها شد. خبر این دیدار و امضا خیلی زود در اروپای آن روز منتشر شد و ونیزیها که در حال تبدیل‌شدن به قدرت اقتصادی بودند نیز به دربار اوزون حسن آمدند و با او پیمانهای تجاری و صلح بستند تا اوزون حسن خطر عثمانیها را برای آنها کم کند. در سایه همین قراردادها هم بود که او با «تئودورا» دختر امپراتور ترابوزان ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دختری به نام «مارتا» بود که به نام «حلیمه» آن را می‌شناسیم. اوزون حسن همچنین با توجه به قدرت‌گرفتن صوفیان خواهرش «خدیجه» را به عقد «شیخ جنید» درآورد. «شیخ حیدر» فرزند «شیخ جنید» و «خدیجه» به خواست دایی‌اش اوزون حسن با دخترش حلیمه ازدواج کرد و فرزند این ازدواج هم که مشخص است چه کسی است؛ «شاه‌اسماعیل صفوی». اوزون حسن با این ازدواجها که جنبه قراردادهای صلح با هم‌پیمانانش را داشت، ناخواسته زمینه شکل‌گیری سلسله صفویه را به وجود آورد؛ سلسله‌ای که جانشین همه سلسله‌های فلات ایران از جمله آق‌قویونلوها شد.

همزمان با قدرت‌گرفتن صفویان و شاه‌اسماعیل سرزمینهای مشرق‌زمین دستخوش رویداد دیگری شد. «مانوئل اول» پادشاه پرتغال دریانوردان خود که با وسایل مدرنی چون قطب‌نما و کشتی‌های بزرگ به دنبال سرزمینهای شرق بودند را مامور کرد تا به سمت اقیانوس هند بروند؛ جایی که خبر رسیده بود ثروت زیادی دارد. یکی از این دریانوردان به اسم «فرانسوا دو آلبوکرک» در راه بازگشت به سمت مسقط و دریای عمان و خلیج فارس آمد و در زمان بسیار کوتاهی جزیره هرمز و بندر گمبرون یا بندر عباس را تسخیر کرد و حاکم ۱۲ساله هرمز را تابع خود کرد. به نوشته «راجرسیوری» در کتاب ایران عصر صفوی، حاکمیت که فاقد نیروی دریایی بود و تازه از جنگ چالدران رد شده بود، مجبور شد تا به حاکم هرمز اجازه  امضای قرارداد صلحی با پرتغالیها را بدهد. این قرارداد که توسط «آلبوکرک» و «خواجه عطا» نماینده ایران و حاکم هرمز امضا شد، شرایط سنگینی به ایران تحمیل شد. مهم‌ترین آنها اطاعت حاکم هرمز از پرتغالیها و پرداخت ۵۰ هزار اشرفی به‌عنوان غرامت و ۱۵ اشرفی به‌عنوان خراج از سوی حاکم هرمز و بهره‌مندی کالاهای پرتغالیها از عوارض گمرکی و ممنوع‌شدن تجارت هرمزیها بدون اجازه پرتغالی‌ها بود. البته شاه‌اسماعیل به این روند اعتراض کرد و خواستار گرفتن خراج از هرمز بود، اما آلبوکرک به او توجهی نکرد و در پاسخ نماینده او گفت: «مملکت هرمز را به زور گرفته‌ایم و متعلق به پادشاه پرتغال است و حتی امیر هرمز حق ندارد به هیچ دولتی جز پرتغال خراج دهد. ما از شاه‌اسماعیل نمی‌ترسیم.» اما شاه‌اسماعیل از این پاسخ منصرف نشد. او قصد داشت تا با امضای قرارداد شکست ایران در جنگ چالدران را جبران کند، ولی همزمان هم می‌خواست از پرتغالیها به‌عنوان متحدی تازه استفاده کند؛ پس عقب‌نشینی نکرد. هفت سال بعد بار دیگر شاه‌اسماعیل فرستاده‌ای به هرمز فرستاد و با آلبوکرک وارد مذاکره شد. این بار این مذاکرات به امضای قراردادی منجر شد که شاه‌اسماعیل مجبور بود از هرمز چشم‌پوشی کند و در مقابل پرتغالیها به ایران کمک کنند تا به بحرین و قطیف لشکرکشی کند و شورشهای سواحل مکران را آرام کند. اما این قرارداد به‌دلیل مرگ آلبوکرک در بندر «گوا» به‌صورت کامل اجرا نشد، ولی ایرانیها توانستند به کمک پرتغالی‌ها به سلاح گرم دست پیدا کنند که به جنگ آنها با عثمانیها کمک زیادی کرد. پرتغالیها در دوران «شاه‌تهماسب» تلاش کردند تا روابط خود را با دولت ایران نگه دارند. شاه‌تهماسب هم وقت خود را صرف جبهه غربی یعنی عثمانی کرده بود. در نهایت این شاه‌عباس بود که سپاهش به فرماندهی «امام‌قلی خان» توانست در سال ۱۰۰۱ شمسی پرتغالیها را از هرمز و بندر گمبرون و خلیج فارس بیرون براند. به‌دلیل همین فتح هم بندر گمبرون به اسم «بندرعباس» نام‌گذاری شد.

همزمان با اشغالگری پرتغالیها دولت دیگری که داشت وارد مناسبات جهانی می‌شد نیز نظرش به سمت ایران جلب شد؛ «امپراتوری بریتانیا». بریتانیایی‌ها در ظاهر با درخواست تجاری و صلح وارد خلیج فارس شدند. «آنتونی جنکینسون»، نماینده «الیزابت اول» به دربار صفوی آمد و نامه صلح و دوستی را به شاه‌تهماسب تقدیم کرد، اما دومین شاه صفوی با جمله ما به دوستی با کفار احتیاجی نداریم، او را از دربار راند و گفته می‌شود که کسی را با سینی خاک به دنبالش فرستاد تا هر جا می‌رود مشتی خاک بپاشد، اما ۲۰ سال بعد برادران «شرلی» راه او را رفتند و این بار به دربار شاه‌عباس وارد شدند؛ درباری که بر خلاف شاه‌تهماسب آغوشش را به سمت آنها گشود و بعد از چندین ملاقات و مذاکره پرافت‌وخیز پیمان صلحی بین دربار شاه‌عباس و الیزابت دوم امضا شد؛ فرمانی که به‌دلیل آنکه در «میناب» امضا شد به فرمان «میناب» معروف شد؛ قراردادی که باعث شد انگلیسی‌ها در بیرون‌راندن پرتغالیها به ایران کمک کنند و در قبالش انگلیسیها شعبه‌ای شرکت تجاری مسکووی که بعدها به کمپانی انگلیسی هند شرقی تبدیل شد، در گمبرون و قشم راه بیندازند و از مالیات گمرکی معاف شوند. در این دوره همچنین هلندیها و روسها و فرانسویها با ایران وارد مذاکره شدند و قراردادهایی را بستند که بخشی از آن نام صلح‌نامه را داشت، اما بی‌تردید از میان ۱۴ قراردادی که در این دوران بسته شد، بخش زیادی از آنها میان دولت صفویه و همسایه غربی خود یعنی امپراتوری عثمانی بود.

 

از بوسفر تا اروندرود

ایران و روم یا ایران و عثمانی؛ تاریخ دو سرزمین گواه خوبی است که به‌جرات بگوییم  این دو سرزمین حداقل تا پایان دوران قاجار همیشه در مقابل هم بودند و بیشترین جنگ و بیشترین صلح سلسله‌های حاکم بر ایران با حاکمان منطقه بیزانس و بعدها خاک عثمانی بوده است. روزگاری هخامنشیان بودند و یونانیها و بعدها اشکانیان و ساسانیان در مقابل روم و بیزانس. شاید یکی از دلایلی که در تاریخ میانه ما ردی از قراردادهای صلح نمی‌بینیم این بود که در ایران حاکمیت مستقل قوی مرکزی وجود نداشت تا در مقابل همسایه غربی بایستد. اما ظهور صفویه در مرزهای ایران دوره ساسانی همزمان بود با قدرت‌گرفتن عثمانیها در گستره وسیعی از بیزانس تا شبه‌جزیره عربستان. دوران سلطنت شاه‌اسماعیل و شاه‌تهماسب همزمان بود با سلطنت یکی از مقتدرترین سلاطین عثمانی، یعنی سلیمان باشکوه. دورانی که جنگ و صلح با عثمانی همزمان شد. جنگی که این بار نه‌تنها میان دو سرزمین و دو پادشاهی که میان دو مذهب بزرگ اسلام یعنی شیعه و سنی بود.

یکی از این قراردادهای صلح، صلح «آماسیه» بود که بعد از جنگ سلطان سلیمان و شاه‌تهماسب بسته شد و روابط دو کشور را برای چند سال دوستانه کرد. پنج سال بعد از انعقاد این قرارداد بود که «بایزید» پسر سلطان سلیمان و خاصه‌گی سلطان، یعنی «خرم سلطان» بر پدر شورید و به دربار شاه‌تهماسب پناهنده شد. این اتفاق رابطه دو همسایه را تیره کرد، اما زمانی که بایزید قصد جان شاه‌تهماسب را کرد، شاه‌تهماسب بندی را به قرارداد آماسیه اضافه کرد که طی آن پناهندگان سیاسی را به دو کشور بازگرداندند که همین به او کمک کرد تا بایزید را به باب عالی تحویل داد و برای چند سال دیگر از عهدنامه آماسیه حمایت کرد تا این پیمان برای دو دهه بتواند دوام بیاورد. اما در زمان شاه‌عباس صفویه شورش برخی از کردهای ساکن آذربایجان باعث بروز اختلاف بین دو کشور شد. شاه‌عباس این شورش‌ها را از چشم سران «قزلباش» می‌دید که با حمایت عثمانیها دست به چنین کارهایی می‌زنند. این اتفاق باعث ناامنی در سرزمینهای غربی شده بود. پس نماینده‌ای را به باب عالی فرستاد و از سلطان مراد عثمانی درخواست صلح کرد. او که می‌دانست عثمانی در جنگ با اروپاست، برای پیروزی اسلام آرزو کرد و از او خواست تا در صورت لزوم کمک از قزلباشان کمک بگیرد. این پیام باعث شد تا میان ایران و عثمانی قرارداد صلح تازه‌ای بسته شود که طی آن تمام شهرهایی که تا آن روز در تصرف نیروهای عثمانی بود به ایران بازگردد و اسرا مبادله شود و یکی از شاهزادگان ایرانی به‌عنوان گروگان به دربار عثمانی برود. این قرارداد بین «مهدی خان چاوش‌اوغلو» از سوی ایران و «فرهاد پاشا» از سمت عثمانی امضا شد و شاه‌عباس و سلطان مراد آن را تایید کردند. این صلح روابط دو کشور را بار دیگر دوستانه کرد و صلح را در بخش غربی مستقر کرد. اما بار دیگر عثمانیها شروع به تحریک ایران کردند. شاه‌عباس که به بهانه صلح ارتش خود را تجهیز کرده بود، دیگر تمایلی به برقراری صلح نداشت و تصمیم داشت تا مرزهای قدیم خود را دریافت کند. شاه‌عباس نیز با برخی از کشورهای اروپایی از جمله اتریش و روسیه وارد مذاکره شد و از آنها خواست تا اتحادی سه‌گانه را به وجود بیاورند تا در مقابل عثمانیها بایستند. انتشار خبر این اتحاد به گوش اسپانیایی‌ها هم رسید. آنها هم که از سیاست تفرقه‌برانگیزی انگلیسی به ستوه آمده بودند، دست صلح به سمت ایران دراز کردند. این هم‌پیمانان به او این جرات را دادند که به عثمانیها حمله کند و در کمتر از چند روز تبریز را که ۱۸ سال پیش به تسخیر عثمانیها درآمده بود، به ایران بازگرداند. آنها همچنین تا بغداد پیش رفتند و در نهایت سلطان عثمانی را با قدرت پای میز صلح آوردند. شاه‌عباس که در موقعیت قدرت بود، پیشنهاد صلح داد. عثمانیها که از شکست خود عصبانی بودند، ترجیح می‌دادند در شرایط بهتری وارد مذاکره شوند، اما ارتش آنها به خاطر درگیری در چند جنگ آسیب دیده بود و آنها ناگزیر به تمکین بودند. پس «قاسم‌بیک»، نماینده شاه‌عباس و «نصوح پاشا»، صدراعظم عثمانی در استانبول مذاکراتی را آغاز کردند و صلح‌نامه تازه‌ای بین دو کشور امضا شد؛ صلح‌نامه‌ای که بر اساس آن عثمانی‌ها تمام سرزمین‌های اشغال‌شده قبل از جنگ چالدران را به ایران بازگرداندند. از آنجایی که بخش زیادی از این منطقه ابریشم‌خیز بود، شاه‌عباس قبول کرد سالیانه ۲۰۰ خروار ابریشم به آنها تحویل دهد؛ شرطی که شاه‌عباس آن را شکست و به جای آن صد خروار داد. همچنین شهرهای مذهبی عراق را هم اشغال کرد. در این زمان شاه‌عباس همچنین به گرجستان حمله و زمینه را برای جنگ تازه‌ای آغاز کرد. سلطان عثمانی که از قرارداد قبلی راضی نبود، دستور حمله به ایران را داد، اما سپاه عثمانی در مقابل دفاع قزلباشان کاری نتوانستند بکنند و بار دیگر به مذاکره نشستند؛ مذاکره‌ای که البته با حمله‌های تازه‌ای همراه بود. «ینی‌چری‌»های آبی‌پوش در مقابل قزلباشهای سرخ‌پوش قرار گرفتند و این سرخپوشان بودند که پیروز شدند. با این جنگ‌ها و مذاکرات فرسایشی، بار دیگر دو پادشاه مجبور شدند پای میز مذاکره بروند و در نهایت قرارداد سوم استانبول میان دو کشور امضا شد. البته این قرارداد حرف تازه‌ای نداشت و دو طرف عهد کردند تا به شرایط صلح آماسیه بازگردند؛ قراردادی که کمتر از چهار سال دوام نیاورد و زمینه را برای آخرین و مهمترین قرارداد صفوی و عثمانی بعد از قرارداد صلح آماسیه، یعنی قرارداد صلح ذهاب فراهم کرد.

 

مرزهایی برای جنگ

جدا از اختلافات مذهبی دو کشور ایران و عثمانی، بی‌تردید مشکل لاینحل مرزهای دو کشور بویژه در بخش جنوبی یکی از مشکلاتی بود که تا دوران پایان سلسله عثمانی ادامه داشت و به‌عنوان میراث به عراق منتقل شد. بخشی از قراردادهای صلح میان دو کشور هم ناشی از همین اختلافات بود. شاه‌عباس تا زمانی که زنده بود، سعی کرد تا مقابل عثمانیها بایستند. در آن سو هم سلطان «عثمان دوم» رابطه دوستانه‌ خود در برابر ایران را حفظ کرد، اما با مرگ شاه‌عباس و به قدرت رسیدن «شاه‌صفی»؛ پسرش، روند ماجرا عوض شد. شاه‌صفی که فردی شکاک بود، دستور داد تا افراد ذکور خاندان سلطنتی و خاندان‌های خدمتگزار را بکشند. یکی از کسانی که در این ماجرا کشته شد، «امام‌قلی‌خان» فاتح هرمز و «گنجعلی‌خان زیک» حاکم کرمان بود. این عمل باعث تزلزل حکومت و خالی‌شدن فضا از افراد کاردان شد و به عثمانی‌ها این فرصت را داد تا ایران را برای همیشه از شرق عراق بیرون برانند و بین‌النهرین را به دست بگیرند. قلعه بغداد در کمتر از ۴۰ روز فتح شد و به نوشته «روضه‌الصفا» در کاظمین به حرم امامان شیعه تعرض شد. این باعث شد تا ایران این بار به پای میز مذاکره بیاید و در منطقه ذهاب و قصر شیرین مذاکراتی بین نماینده اصفهان و باب عالی انجام شد تا در نهایت مرزهای دو کشور مشخص شود؛ مرزهایی که بعدها تا دوره «ارزنه‌الروم» به آنها استناد می‌شد. در این قرارداد بغداد و بصره و بخشی از کردستان غربی به عثمانی و آذربایجان شرقی و رواندوز و ارمنستان و گرجستان به ایران واگذار شد. معاهده ذهاب بیشتر به نفع عثمانیها بود و آنها را به آرزوی چندین‌ساله در دست گرفتن بغداد می‌رساند. عثمانیها بعد از این با ایران رابطه بهتری برقرار کردند و تا پایان دوران صفویه درصدد جنگ تازه‌ای برنیامدند. صفویها نیز که ضعیف‌تر از همیشه شده بودند، در برابر حمله افاغنه دوام نیاوردند و بار دیگر سرزمین ایران برای چند سال چندتکه شد تا نادر از «خبوشان» به سمت بازگرداندن ایران به دوران هخامنشی حرکت کرد.

 

شمشیر کلات

ظهور نادر در سپهر سیاسی ایران در دورانی که معادلات به سمت دیگری پیش می‌رفت، یک استنثنا بود؛ دامداری جوان در یکی از قبیله‌هایی که به دستور شاه‌عباس به خراسان کوچ داده شده بودند که در زمان کمی قدرت گرفت و توانست بار دیگر ایران را به مرزهای دوران قدیم بازگردانند. او در نخستین قدم بعد از اطمینان از موفقیتش بزرگان مذهبی را در دشت مغان جمع کرد و با آنها پیمان صلحی نوشت که زمینه‌ای مناسب برای قرارداد صلح با عثمانیها هم داشت. او از بزرگان شیعه خواست تا برای در امان بودن از پیروانشان بخواهند از سب و لعن پیروان مذاهب دیگر دست بردارند. همچنین به اختلافات مذهبی بین ایران و عثمانی پایان دهند.

این درخواستها باعث شد تا عثمانی‌ها به او اعتماد کنند و پیمان صلحی را ببندد؛ پیمانی که در ابتدا به نظر می‌رسید هدف از آن اتحاد جهان اسلام بود. او از آنها خواست تا مذهب جعفری به رسمیت شناخته شود و یک رکن جدید در مکه به شیعیان بدهند و «امیرالحاج‌ها» به حاجیان ایرانی کمک کنند. از سوی دیگر اسرای دو طرف ردوبدل شود و هر دو کشور نماینده ثابت سیاسی داشته باشند، حقوق تجاری بازرگانی هر دو طرف محفوظ شود و دو کشور متخلفان را تحویل دهند. البته بخشهای مذهبی از این پیمان حذف شد و بخشهای سیاسی ـ تجاری آن باقی ماند. نادر که این اقدام را نتیجه تحریک بازماندگان صفویه می‌دانست، گارد حمله به سمت عثمانی گرفت و در نهایت عثمانی را مجبور به مذاکره در خاک ایران کرد. در این مذاکرات پیمان ذهاب اساس کار قرار گرفت و دو طرف ملزم به رعایت آن شدند. گفتنی است «مهدی خان استرآبادی» و «مصطفی خان شاملو»، مشاور نادر زیر این پیمان را در کردان نزدیک ساوجبلاغ امضا کردند.

آرامش مرزهای غربی باعث شد تا نادر به سمت شرق نظر بیندازد. او از «محمدشاه بابری» پادشاه مغولی هندوستان خواست تا جلوی افغانهایی که فرار کردند را بگیرد، اما محمدشاه این کار را نکرد و نادر را عصبانی کرد. او که تنها به زبان شمشیر بلد بود صحبت کند، به سمت هند رفت و جنگی بین دو شاه آغاز شد؛ جنگی که نتیجه‌اش جنگ «کرنال» بود. جنگی که شکست هندیها را به همراه داشت و شاه مغولی را پای میز مذاکره برد و پیمان صلحی را امضا کردند؛ پیمانی که نادر، محمدشاه را به رسمیت شمرد و غرب رود سند و متصرفاتش به ایران سپرده شد.

 

وکیلی که صلح نکرد

داستان نادرشاه افشار هرچه باشکوه آغاز شد، اما تراژیک به پایان رسید. بعد از او افشاریه از اقتدار افتاد و کریمدخان زند که از سرداران او بود، تصمیم گرفت تا به دنبال تشکیل حکومت باشد؛ حکومتی که درگیر جنگهای داخلی شد و تقریبا هیچ پیمان صلحی در زمان آنها امضا نشد.

*بر اساس نام کتاب «جنگ و صلح» اثر لئو تولستوی

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

 

 

صلحی برای جنگ

فرزانه ابراهیمزاده

 

«صلح»، قرارداد صلح، پیمان ترک مخاصمه، پیمان عدم تجاوز و غیره، واژگانی هستند که در مقابل حقیقتی به اسم جنگ قرار می‌گیرند؛ حقیقتی که در مقابل منطق گلوله و آتش می‌ایستد و جلوی از دست رفتن جانها و سرزمینها را می‌گیرد.

واژه‌هایی که با شنیدن نامشان ذهن بی‌اراده به سمت کنوانسیونها و مجمعهایی می‌رود که بعد از جنگ جهانی‌های بزرگ شکل گرفتند و هدفشان این بود که مذاکره را به جای شلیک گلوله و صلح را جای جنگ بگذارند. هدفی که تاریخ صد و چند ساله اخیر نشان می‌دهد که در جاهایی مانند عراق و افغانستان و سوریه و یمن ناتوان مانده اما توانسته تا حدی از مرگ آدمهای بی‌گناه دیگری در جهان جلوگیری کند.

تاریخ ایران و جهان اما گواهی می‌دهد که ماجرای صلح و مذاکره برای مقابله با جنگ فراتر از یکصد سال اخیر و این کنوانسیونهاست. پیمانهای صلح‌ که هرچند تعدادی که در منابع به ما رسیده از شمار جنگها بسیار محدودتر است، اما توانسته جلوی یک تیر و از دست رفتن حتی یک جان را بگیرد. اما این پیمانهای صلح بویژه در ایران در طول تاریخ چه روندی را طی کرده و چگونه عمل کرده است؟ این پرسشی است که در این مجال چندصفحه‌ای با هم مرور خواهیم کرد.

پیش از اینکه بخواهیم وارد بحث شویم، شاید بد نباشد بگویم که مرور تاریخ صلح و قراردادهای صلح در کشوری مانند ایران که پیشینه تمدنی طولانی دارد، کاری هم آسان و هم سخت بود. کار سختش اینجا بود که برای نوشتن این مطلب باید به کل تاریخ ایران تسلط داشته باشی که این امر تقریبا محال است و امکان ندارد کسی ادعا کند که تسلط بر تمام دوران تاریخ ایران دارد. شاید به همین دلیل گستردگی بخشی از تاریخ که به تاریخ میانه معروف است و دوران بعد از فتح ایران توسط اعراب مسلمان تا بازگشت ایران به مرزهای کهن، یعنی دوران صفویه در این پژوهش در محدوده همان سال‌های ۱۲ تا ۴۰ هجری باقی می‌ماند و به آن پرداخته نمی‌شود. اما کار آنجا ساده می‌شد که تعداد این قراردادها در تاریخ ایران آن‌قدر زیاد نبود که در هم گم شوند و تقریبا هر جایی ردی از صلح‌نامه‌ای بود، تاریخ با نور گسترده آن را روشن کرده بود.

 

قرارداد پسر صلح روی خاک رس

در روزهای آخر اسفند ۱۲۷۵ خورشیدی؛ یعنی همان سالی که ناصرالدین‌شاه قاجار به تیر میرزا رضای کرمانی در زاویه مقدسه عبدالعظیم پس از ۵۰ سال ترور شد، «هرمز رسام»، باستان‌شناس آشوری‌الاصل بریتانیایی در پی یکی از دیوارهای زیگورات مردوک به نام «اسگیل» در تپه عمران در منطقه عراق امروزی با استوانه‌ای از خاک رس پخته رو‌به‌رو شد؛ استوانه‌ ۲۲ سانتی‌متری با پهنای ۱۱ سانتی‌متر که او در کتابش آن را مهمترین کشفیات دورانها نام گذاشته بود. استوانه‌ای که زمانی که به دست «هنری راولینسون» سپرده شد، معلوم شد متن آن ۲۵۰۰ سال پیش به دستور کوروش دوم یا همان کوروش کبیر هخامنشی نوشته شده است. از همان ابتدا هم معلوم بود که قرار است درباره منشور کوروش یا استوانه کوروش صحبت ‌کنیم که در اسناد رسمی قدیمی‌ترین سند حقوق بشر نام گرفته است. نگاهی به متنی که «هنری راولینسون»، شرق شناس بریتانیایی و بعد از او سایر پژوهشگران از این کتیبه ترجمه کردند، نشان می‌دهد که افزودن نام منشور حقوق بشر به این کتیبه بیشتر خوانش امروزی است و در حقیقت این استوانه خاک رسی صلح‌نامه‌ای رسمی میان کوروش پادشاه پارس با مردم بابل است. این منشور بهترین نمونه از صلح‌نامه بود که پادشاه نیرومند را به‌عنوان بازگرداننده نظم و پیام‌آور صلح به جهانی آشوب‌زده نشان می‌دهد.

کوروش بعد از فتح بابل که گویا به درخواست مردم بود، به سربازانش دستور داد که با آرامش وارد شهر شوند و به احدی از مردم آسیب‌ نرسانند. او بعد از آن گویا با کاهنان معبد مردوک این پیمان را بست. در بند ۱۵ این کتیبه آمده است که این خواست مردوک بود که به سوی شهرش برود و مردم را از دست «نبونید» نجات دهند. در بند ۲۴ این کتیبه تاکید شده که اجازه ندادم سپاهم در بابل و سومر و آکد هراس‌آفرین باشند. او در این پیمان از مردم می‌خواهد که آزادانه خدایان خود را ستایش کنند و این قول را به مردم می‌دهد که آنها را برده خود نمی‌کند و اجازه نمی‌دهد تا بیگاری بکشند.

اما منشور کوروش بر اساس منابع قدیمی‌ترین صلح‌نامه‌ای نبود که میان مردم یک سرزمین و حکومت داخل فلات ایران بسته شد؛ صلح‌نامه‌هایی که به‌نوعی به بنیانگذار هخامنشیان بی‌ربط نبوده است. شاید به استناد همین روایت‌ است که بتوان او را «فرزند صلح» نامید.

«هرودوت»، مورخ مشهور یونانی در کتاب تاریخ خود از صلح‌نامه‌ای نام می‌برد که پیش از تولد کوروش امضا شده است. در حدود ۵۸۵ قبل از میلاد میان مادها و لیدی جنگ سختی درمی‌گیرد. جنگی که می‌رفت تبعات سختی داشته باشد؛ اما یک عارضه طبیعی جلوی جنگ را می‌گیرد. بر اساس نظر هرودوت درست در روزی که قرار بود جنگ آغاز شود – یا در میانه جنگ – کسوفی بزرگ رخ می‌دهد و دو طرف جنگ این را بدشگون می‌دانند. پس صلح‌نامه‌ای میان «ایختوویگو»، پادشاه ماد و پادشاه لیدی امضا می‌شود و جنگ به پایان می‌رسد. این داستان دو روایت موازی دارد. یکی اینکه در همین سال است که کوروش به دنیا می‌آید، اما برخی دیگر از منابع می‌گویند بعد از این صلح‌نامه ایختوویگو با شاهزاده خانم لیدیایی ازدواج می‌کند. حاصل این ازدواج دختری به اسم «ماندانا»ست. دختری که بر اساس صلح‌نامه‌ای دیگر میان ایختوویگو و کوروش اول حاکم «انشان» به همسری کمبوجیه پسر او درمی‌آید و حاصل این ازدواج پسری به اسم «کوروش» است.

کوروش بعد از فتح بابل هم دست به نوشتن صلح‌نامه‌های دیگری زد. دو کتیبه در جنوب بابل به دست آمده که هر دو روی خشت نوشته شده و نشان از پیمانهای صلح او دارد. در یکی از این کتیبه‌ها که در «اور» کشف شد، او را فاتحی خارجی و مهربان و شاه انشان خواندند که در بابل صلح برقرار کرد و در کتیبه دیگری که در «اوروک» کشف شده او را حامی مردوک دانستند.

در متون یهودیان نیز کوروش پیام‌آور صلح آمده که یهودیان سرگردان را به «اورشلیم» بازگرداند و با آنها پیمان صلح امضا کرد. در کتاب «عزرا» آمده که کوروش از آنها خواست تا خانه خدا را در اورشلیم بسازند و قربانی کنند و هزینه آن را دربار ایران خواهد داد.

البته به نظر می‌رسد این صلح‌طلبی خواست کوروش بوده است. هرچند کمبوجیه پسر کوروش هم تلاش می‌کند جای پای پدر بگذارد، اما به نظر موفق نیست. داریوش اول که جانشین کمبوجیه می‌شود هم به نظر تلاش زیادی می‌کند تا جایگاه کوروش را به دست بیاورد؛ تلاشی که در جاهایی مثل همراهی با مردم بابل و به دست آوردن اعتماد کاهنان معبد مردوک و معابد مصری و رفتار با یهودیان موفق است و به استناد مهمترین سندی که از خود او به جای مانده، یعنی کتیبه بیستون موفق نیست و بخشی از سلطنتش به سرکوب شورشها و جنگها می‌انجامد؛ جنگی که تا پایان دوران هخامنشی ردی از آنها هست.

 

پارتیزانها در برابر لژیونرها

اشکانیان هم جانشین جانشینان اسکندر بودند و هم سلسله‌ای که به سیطره ۲۰۰‌ساله بیگانگان در ایران پایان دادند، اما این سلسله که چهار قرن در ایران حکومت کرد، مهمترین بدشانسی‌اش این بود که جای خود را به ساسانیانی داد که خیلی دل خوشی از آنها نداشتند. شاهان ساسانی بخشی از خدای‌نامه که درباره اشکانیان بود را از بین بردند. این رفتار شاهان ساسانی باعث شد تا اطلاعات ما از دوران اشکانیان برای قرنها کم و محدود باشد؛ هرچند ساسانیان با همه تلاشی که برای محو اشکانیان کردند یک نکته را از یاد برده بودند و آن ‌هم نبردهای پی‌درپی پیروزمندانه پارتیان با رومی‌ها بود. مهمترین جنگ نیز نبردی به نام «حران» بود که سپاه «ارد» اول به فرماندهی «سورنا»؛ سردار بزرگ ایرانی برابر «کراسوس» انجام داد. جنگی که در نهایت به امضای پیمان صلح میان رومی‌ها و ایرانی‌ها منجر شد. بر اساس روایت منابع رومی فرهاد سوم یا اشک یازدهم توسط فرزندانش ارد دوم و مهرداد سوم کشته شد و بعد از آن مهرداد سوم به‌عنوان اشک دوازدهم به تخت نشست، اما دو برادر خیلی زود علیه هم شوریدند و مهرداد که شکست‌ خورده بود به رومیها پناه برد، اما «سورنا» سردار ایران او را از «سلوکیه» پس گرفت و اعدام کرد و «ارد دوم» به‌عنوان «اشک سیزدهم» به تخت نشست. در این زمان بود که «کراسوس» یکی از فرماندهان سه‌گانه روم و فرماندار سوریه به حمایت از «مهرداد» در سال ۵۳ قبل از میلاد به سمت ایران حمله کرد و در منطقه حران که جنوب غربی ترکیه امروزی است، وارد جنگ شدند. سورنا سپاه ایران را با یکهزار سرباز سواره و ۹ هزار کماندار در مقابل سپاه بزرگ کراسوس با هفت لژیون قرار داد. اشکانیان با تکیه بر تکنیک جنگی تعقیب و گریز که به نام آنها در تاریخ به جنگ «پارتیزانی» معروف شده، توانستند سپاه کراسوس را شکست دهند. کراسوس در این جنگ کشته شد. مرگ کراسوس ضربه مهمی به ارتش روم زد و به یکی از بزرگترین شکستهای سپاه روم تبدیل شد. سنای روم برای جبران این شکست حاضر شد تا با پادشاه ایران پیمان صلحی را ببندد. این پیمان تنها پیمان صلح میان روم و اشکانیان نبود.

یکی از پیمانهای صلح در زمان «بلاش» یکم بیست‌و‌دومین پادشاه اشکانی بود که در سال ۵۱ میلادی به سلطنت رسید. دوران بلاش همزمان بود با سال‌های پر از آشوب در ایران. جنگ‌های طولانی با همسایگان و مشکلاتی که در ارمنستان پیدا کرده بودند و در نهایت جنگ و فتح ارمنستان از یک سو و طاعون و وبا و قحطی از سوی دیگر، ایران را دچار هرج‌ومرج کرده بود. رومیها که از تسخیر ارمنستان ناراحت بودند، درصدد زمانی بودند که این سرزمین را اشغال کنند که شورش در گرگان این فرصت را به آنها داد. ارمنستان به دست رومیها رسید. بلاش پس از سر و سامان دادن به اوضاع داخلی به ارمنستان حمله کرد و آنجا را بازستاند. پس از شکست دادن رومیان، آنان وارد مذاکره با ایران شدند و حاکمیت ایران بر ارمنستان را به رسمیت شناختند؛ به این شرط که «تیرداد» برادر بلاش تاج شاهی خود را از دست امپراتور روم بگیرد. تیرداد پس از توافق میان ایران و روم، به سمت روم روانه شد و تاج خود را از امپراتور روم دریافت کرد. پس از این بود که قرارداد صلح میان ایران و روم به مدت ۵۰ سال بسته شد؛ ۵۰ سالی که در نهایت به دوره بعدی، یعنی دوران سلسله ساسانیان پیوند خورد.

 

صلح جاویدان انوشیروان

«اردشیر اول» یا همان «اردشیر بابکان» با آنکه موبد و نگهبان آتشکده بود، اما از همان ابتدا سر جنگ داشت و اهل صلح و پیمان بستن نبود. او حتی برادرش «شاپور» را که به همراه پدرش خیزش به سمت حکومت را آغاز کرده بود، به مبارزه طلبید. شاید همین مبارزه‌خواهی بود که او را رو‌بروی «اشک بیست‌و‌پنجم» یا «اردوان پنجم»؛ آخرین پادشاه اشکانی قرار داد. اما بعد از آنکه در نبرد «هاترا» در برابر «الکساندر سوروس» شکست خورد، کناره‌گیری کرد و سلطنت تازه‌پاگرفته خود را به دست شاپور اول پسرش سپرد. شاپور که در کنار پدر شاهنشاهی می‌کرد، تا سرزمین «کوشان» در شرق پیش رفت و کشور ایران ساسانی را گسترش داد. شاپور هم مانند پدرش رویای گرفتن روم را داشت. او با شکستن صلح‌نامه‌ای که میان اشکانیان و رومیها امضا شده بود، به سمت غرب لشگرکشی کرد و تا «نصیبین» و «حران» را گرفت؛ مناطقی که به‌دلیل مشکلات داخلی ایران خیلی زود از دست رفتند و «گوردیان» سوم به سمت پایین رود فرات حرکت کرد. بار دیگر جنگی میان ایران و روم پیش آمد که گوردیان در این جنگ شکست خورد و کشته شد. اینجا بود که سرانجام نخستین پیمان صلح ساسانیان را با امپراتور تازه رسیده رومی، یعنی «فلیپ عرب» بست. این صلح‌نامه برای دولت ساسانی منافع زیادی داشت. به موجب متن صلح‌نامه رومیها ۵۰۰ هزار دینار غرامت به دربار شاپور دادند و مجبور به پرداخت سالانه خراجی مشخص شدند. اما این صلح نتوانست پایدار بماند. خیلی زودتر از آنچه رومیها فکر کنند، شاپور سپاهش را جمع کرد و بار دیگر به سمت روم حمله کرد. در جنگی نزدیک «انطاکیه»، «والرین»؛ امپراتور روم را شکست داد و آنها را تا «پالمیرا» در اردن به عقب راند.

اما جبهه روم تنها جبهه‌ای نبود که ساسانیان را به مبارزه می‌طلبید. ارمنستان مانند دوران اشکانی یکی از سرزمینهایی بود که میان رومیها و ایرانی‌ها بارها دست به دست می‌شد. در این زمان بازمانده اشکانیان نیز در ارمنستان بود و این موضوعی نبود که ساسانیان بتوانند با آن کنار بیایند. او آنها را شکست داد و تیرداد که مورد قبول خودش بود را در آنجا نشاند، اما این زمان بار دیگر رومیها به ایران حمله کرده و بخشهایی از بین‌النهرین را تسخیر کردند. نبردی که در نهایت به دوران «بهرام دوم»، پسر شاپور رسید. بهرام برای مقابله با حمله رومیها پیمان صلحی با «دیوکلتیان»، امپراتور روم بست که طبق آن ارمنستان به دو بخش غربی و شرقی تقسیم شد. تیرداد در بخش غربی ماند و بخش شرقی که بعدها به ارمنستان ایران معروف شد و سرزمین بزرگتری بود، به دست «نرسه» برادر بهرام رسید. نرسه که بعد از بهرام به پادشاهی رسید، بار دیگر با رومیها وارد نبرد شد. این نبرد این بار با پیروزی رومیها همراه بود. آنها حرمسرا و همسر نرسه را گروگان گرفتند و او را پای میز مذاکره آوردند. گفتگو برای صلح در بهار ۲۹۹ م. درست یکسال پیش از به قدرت رسیدن «کنستانتین» و رسمی‌شدن دین مسیحیت آغاز شد. شرایط این صلح برای ایرانی‌ها بسیار سنگین بود. ایران قلمروهایی به روم تسلیم می‌کرد، به‌طوریکه دجله مرز بین دو امپراتوری می‌شد. مفاد دیگری هم نوشته شده بود؛ مبنی بر اینکه ارمنستان به روم برگردد و دژ «زایتا» هم ‌مرز آن باشد، «ایبری» قفقاز تحت یک گماشته رومی، به روم وفادار بماند، «نصیبین» که حالا تحت فرمان روم بود، تبدیل به تنها آبگذر برای تجارت بین ایران و روم شود و روم کنترل پنج ساتراپی بین دجله و ارمنستان را به دست می‌گرفت. ساسانی‌ها پنج استان غربی دجله را واگذار کردند و موافقت کردند که در امور ارمنستان و گرجستان مداخله نکنند.

اما این صلح هم آخرین صلح ساسانیان با رومی‌ها و البته سایر کشورها نبود. آنها با «منذریان» حیره پیمان صلحی بستند که به موجب آن حاکمان حیره جلوی حمله اعراب شبه‌جزیره عربستان را به داخل ایران می‌گرفتند.

در زمان قباد پدر «خسرو انوشیروان» مشکل دیگری از سمت شمال غربی برای ایران پیش آمد. «هون»‌ها که در این منطقه قرار داشتند و قومی وحشی بودند، از سمت قفقاز قصد حمله به ایران را کردند. این حمله برای رومیها هم که حالا حکومت بیزانس را تشکیل داده بودند، مهم بود و این دشمن مشترک آنها را پای میز مذاکره برای صلح برد؛ صلحی که البته به خاطر اقدامات ضدایرانی در منطقه میانی دو امپراتوری خیلی زود شکسته شد.

اما این صلح درهم‌شکسته زمینه‌ای شد برای صلحی مهم که در تاریخ به صلح جاویدان معروف است.

صلح ابدی ایده خسرو انوشیروان، مقتدرترین پادشاه ساسانی بعد از شاپور بود. در دوران قباد در منطقه‌ای نزدیک قفقاز به اسم «لازیکا» پادشاهی مسیحی به اسم «لازیکا» تشکیل شده بود. این پادشاهی در میانه دو امپراتوری روم شرقی و ایران قرار داشت. آنچه لازیکا را برای ایران و روم مهم می‌ساخت، دسترسی به گذرگاهی بود که محلی برای رفت‌وآمد اقوام بیابانگرد شمال مانند «سکاها» و «هون‌ها» و «کیمری‌ها» بود. همین اهمیت نیز باعث شد تا دوران خسرو انوشیروان جنگهای میان ایران و بیزانس برای دستیابی به لازیکا آغاز شود؛ جنگهایی فرسایشی که با درخواست انوشیروان برای آتش‌بس همراه شد. او با امپراتور بیزانس وارد مذاکره شد؛ مذاکره‌ای که در نهایت به بستن قرارداد صلح میان دو امپراتوری منجر شد.

طبق اسناد تاریخی این صلح‌نامه که به فرمان انوشیروان به صلح جاویدان معروف شد، چندین بند داشت که مهم‌ترین‌ آنها عبارت بودند از:

۱. بیزانسیها توافق کردند تا در شهر دارا نیروهای نظامی را مستقر نکنند.

۲. بیزانسیها ۱۱۰ سنتناری طلا به ایران پرداخت کردند.

۳. ایرانیان دژ‌های لازیکا را به بیزانسیها بازگرداندند.

۴. دولتهای ایران و بیزانس مناطق دیگری که از قلمرو یکدیگر تصرف کردند را بازگرداندند.

اما این قرارداد همانطور که پیش‌بینی می‌شد، بر خلاف نامش خیلی هم جاویدان نبود. هنوز مرکب جوهری که قرارداد را امضا کرده بودند، خشک نشده بود که جنگ بعدی آغاز و این قرار صلح عملا از رسمیت افتاد. همین قدر که دو امپراتوری نیروهای خود را بازسازی کردند، حمله به لازیکا را آغاز کردند. در این بین به نظر می‌رسد خود لازیکاییها ایرانیها را تشویق به جنگ با بیزانس کردند. این همان جنگی است که فردوسی حکایت مشهور کفشگری که برای تامین هزینه‌های سپاه اقدام کرد، به شرطی که پسرش در طبقه دبیران وارد شود را درباره‌اش ساخته است. این جنگ که چندین سال به طول انجامید در ابتدا به نفع ایرانیها پیش رفت، اما در نهایت با شکست سپاه ایران همراه شد و انوشیروان، «زیک» یکی از بزرگان ایران را به «دارا» فرستاد تا با «پیتر» نماینده امپراتور بیزانس وارد مذاکره شود. مذاکراتی که منجر به امضای دومین قرارداد ۵۰ساله صلح بین ایران و روم یا همان بیزانس در سال ۵۶۲ میلادی شد.

بر اساس این قرارداد دوم ایرانی‌ها باید لازیکا را تخلیه و به بیزانس واگذار می‌کردند. در مقابل بیزانسی‌ها هم به مدت ۵۰ سال، سالی ۳۰ هزار سکه طلا به ایران پرداخت می‌کردند. بیزانسی‌ها به محض امضای قرارداد طلای هفت سال را پرداخت کردند.

در ماده‌ای دیگر ایرانیها نباید به «آلانها» و «هون‌»ها و سایر بربرها اجازه می‌دادند از دربند در بالای گذرگاه دریای خزر به سمت بیزانس حمله کنند، اما شاید مهمترین بند این قرارداد سومین بخش آن بود که از ایرانیها می‌خواست تا مسیحیان ایرانی را تحت فشار قرار نداده، آنها را به این شرط که مسیحیت را تبلیغ نکنند، آزاد بگذارند.

صلح ۵۰ساله هم مانند صلح جاویدان دوام زیادی نداشت و ۳۳ سال بعد بار دیگر ایرانیها، این بار به فرماندهی «بهرام چوبین» به لازیکا حمله کردند و این منطقه را گرفتند؛ نزاعی که در نهایت با مرگ «خسرو دوم پرویز» به مذاکرات صلح میان «شیرویه» شاه بعدی و «هراکیلوس» منجر شد. شیرویه که با کشتن خسرو به سلطنت رسیده بود، تصمیم گرفت به خاطر مشکلات زیاد داخلی به جنگ با رومیها پایان دهد و دو سفیر را به سوی هراکیلوس، امپراتور بیزانس فرستاد. او در نامه‌ای که فرستاد، نوشت: «ما تصمیم گرفتیم تا با شما قیصر رومیان، برادر خود و دولت روم و سایر ملتها و سایر شهریاران همسایه خود در صلح و آرامش به سر ببریم.» هراکلیوس هم که به‌دنبال خاتمه جنگ بود، خواستار بسته‌شدن پیمان صلحی شد. درخواست او استرداد سرزمینهای بیزانس از سوی ایرانیان بود. او همچنین از شیرویه خواست تا صلیب راستین را که ایرانیان به غنیمت برده بودند، پس بگیرد.

اما این مذاکرات به خاطر شیوع طاعونی که جان شیرویه را گرفت، نیمه‌کاره ماند و «اردشیر سوم» که شاهی خردسال بود با کوهی از مشکلات به سلطنت رسید. اردشیر صلیب راستین را به رومیها بازگرداند، اما او نیز خیلی زود جای خود را به «شهربراز» داد. اما شهربراز هم نتوانست این قرارداد صلح را امضا کند و نوبت به نخستین پادشاه زن ایران، یعنی «پوران‌دخت» یا به روایتی «بوران‌دخت» رسید. پوران‌دخت دستور تخلیه شهرهایی که در زمان خسروپرویز اشغال شده بود را داد و مذاکرات نهایی با هراکلیوس را آغاز کرد. این قرارداد صلح در نهایت امضا شد. بر خلاف قراردادهای قبلی ایران که در این دوره در موضع ضعف بود، بیشترین امتیاز را به بیزانسیها داد. این آخرین قراردادی بود که بین ساسانیان و بیزانسیها امضا شد، زیرا دولت ساسانی با بحرانهای متعددی روبرو بود. از سوی دیگر شکستن پیمان با حاکمان حیره و اشغال این سرزمین بخش جنوب غربی امپراتوری را ضعیف کرد و باعث شد تا در مقابل اعراب تازه‌مسلمان‌شده آسیب‌پذیر باشند و از همین چشم «اسفندیار» بود که سلطنت ساسانی در هم پیچید و برای چند قرن به پادشاهی در ایران پایان داد.

 

دورهای در میانه

حمله اعراب مسلمان به ایران در دو دوره برگزار شد. دوره اول که از سال ۱۲ هجری آغاز شد، مسلمانان به‌صورت متمرکز می‌جنگیدند و سنگرهای ساسانیان را یکی یکی می‌شکستند. در این دوره پیشنهاد مذاکره از سوی «سعد ابی‌وقاص»، سردار سپاه مسلمانان با «رستم فرخزاد»، سردار سپاه ایران مطرح شد، اما رستم این درخواست را نپذیرفت و نبرد تا جنگ «نهاوند» ادامه داشت؛ نبردی که با پیروزی مسلمانان به پایان رسید. در این نبرد که به «فتح‌الفتوح» مشهور شد، سپاه اسلام در شاخه‌های مختلفی به داخل ایران حمله کرد، اما این حمله‌ها در برخی از شهرها با جنگ همراه نبود و با پیمانی که میان فرماندهان سپاه عرب و حاکمان امضا می‌شد، شهرها فتح به صلح می‌شدند. از مفاد مهم این پیمانهای صلح تابعیت آن منطقه از خلفای مسلمان بود. آنها می‌توانستند دین خود را نگه دارند و در مقابل مالیاتی را به خلافت پرداخت کنند؛ مالیاتی که در صورت مسلمان‌شدن بخشیده می‌شد.

 

موخره

ماجرای قراردادهای صلح میان ایران و سایر سرزمینها به اینجا ختم نمی‌شود، اما همانطور که در ابتدا گفته شد، بخشی از تاریخ ایران یعنی دورانی که از سال ۱۲ هجری؛ یعنی آغاز حمله مسلمانان به ایران آغاز می‌شود تا سال ۹۰۰ هجری؛ یعنی سال به قدرت رسیدن صفویه که به تاریخ میانه ایران معروف است، برای بررسی به تخصص ویژه احتیاج دارد که باید توسط پژوهشگران همان دوران بررسی شود و شاید وقتی دیگر به آن پرداخته شود.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه