آفتاب طلایی که بر قند پارچه می‌نشیند

فرزانه قبادی

 

«توبافی صنایع دستی مردم خراسان جنوبی است که چند قرن است میان زنان این منطقه سینه‌به‌سینه منتقل می‌شود.»

مریم خانم از اهالی «خوسف» است؛ یکی از روستاهای خراسان جنوبی. برای آنها توبافی یکی از کارهای معمولی است که همه زنان آن را یاد می‌گیرند. روزها با کارگاهشان خلوت می‌کنند، هر تاروپود را کنار هم می‌گذارند، در هنگام کار در خیال غرق می‌شوند و با هر خیال یک رج می‌زنند.

اینها را لازم نیست کسی به شما بگوید، پارچه‌ها را که ببینید، می‌فهمید یک پارچه صد رج، صد خیال یک زن از اهالی خراسان جنوبی را در خود دارد. زنانی که اهل کویر می‌خوانندشان، اهل سرزمین‌های آفتاب تابان، زعفرانهای بنفش و زرشک‌های سرخ.

و انگار سرخی همین زرشکها، سبزی برگهایشان و زردی طلایی آفتاب روی پارچه‌ها نقش می‌بندد. این پارچه‌ها رنگ و بوی سرزمینی از جنوب خراسان را دارند.

توبافی، تونبافی، حوله‌بافی سنتی یا حوله بیرجندی هنر بافت پارچه‌بافی در خراسان جنوبی است که حدود ۳۰۰ سال قدمت دارد.

در دهه‌های اخیر این هنر کمرنگ شده‌ بود تا آنکه با احیای این صنعت دستی در روستای «خراشاد» از توابع بیرجند، این روستا در سال ۱۳۹۷ به‌عنوان روستای جهانی صنایع دستی در شورای جهانی صنایع دستی به ثبت رسید. اکنون در خراشاد کارگاههای بسیاری برای توبافی وجود دارد.

مریم خانم اما توبافی را در کارگاه یاد نگرفته؛ بلکه به‌طور سنتی و نسل در نسل از مادرش آموخته؛ به همین خاطر دوست ندارد نام کاملش گفته شود، گمان می‌کند شاید از کسانی که در کارگاه توبافی را یاد گرفته‌اند، کمتر بلد باشد؛ غافل از اینکه احیای این صنعت با جمع‌آوری دانش جوامع بومی شکل گرفته و تفاوت اندکی که توبافی هر روستا با روستای دیگر دارد، خود به ارزش این هنر اضافه می‌کند.

مریم خانم در خوسف با یک دستگاه (کارگاه) گلی که در بهارخواب خانه داشته، کار می‌کرده‌ اما پس از ازدواج و آمدن به بیرجند با کارگاه فلزی کار می‌کند. «نخ را با دستگاهی به نام «توتنی» مانند دار قالی چله‌کشی می‌کنیم و روی تیغ کارگاه قرار می‌دهیم، یک کارگاه علاوه بر تیغ که تار پارچه روی آن قرار می‌گیرد، پدال هم دارد که طرح پارچه را تعیین می‌کند، دستگاهها بین دو تا چهار پدال دارند، پود هم با حرکت دستی ماسوره بر عرض پارچه بر تار می‌نشیند و این‌گونه پارچه بافته می‌شود.»

طرحهای این پارچه متفاوت است، برخی از این طرحها عبارتند از: «کلو» که به معنای انداختن چهارخانه‌های ریز روی پارچه است، «گنتی» که روی پارچه برجستگی ایجاد می‌کند، «چهارکشاله» که چهارخانه‌های منظمی روی پارچه می‌اندازد و «ساده‌بافی» که پارچه‌ای با بافت یکدست درست می‌کند.

مریم خانم می‌گوید: «گاهی دور پارچه هم، به قول امروزی‌ها که در کارگاه کار می‌کنند، حاشیه می‌اندازند.»

به‌سختی معادل بومی «حاشیه» را از زیر زبان مریم خانم می‌کشم: «قند، ما در روستا به حاشیه‌ توبافی می‌گوییم قند کار، اما شما همان حاشیه را بنویس که درست‌تر است.» قند‌ها رنگهای مختلف دارند، گاهی قند سبز می‌اندازند بر پارچه نباتی‌رنگ و گاهی قند زری بر پارچه سفید که دل هر بیننده‌ای را می‌برد، گاهی هم قند سفید بر پارچه‌های قرمز می‌نشیند.

مریم خانم توضیح می‌دهد: «جنس‌ نخها از پنبه است یا نخ ریس برقی؛ پنبه بیشتر برای سفره نان و ریس برقی که از مغازه آن را می‌خریم، برای حوله‌بافی استفاده می‌شود. در گذشته از پشم دام هم نخ درست می‌کردند. رنگ نخ هم با مواد طبیعی بود و بیشتر از رنگهای قرمز، سفید، زرد و آبی استفاده می‌شد، پارچه‌ها را گاهی با نخ یکرنگ و گاهی با رنگهای ترکیبی می‌بافتند.»

پوست انار، کلاله زعفران، پوست گردو و… از جمله موادی بودند که به‌طور سنتی نخ توبافی را با آن رنگ می‌کردند.

او درباره اندازه پارچه‌ها می‌گوید: «عرض پارچه بستگی به اندازه تیغ دستگاه دارد، حوله‌ها را معمولا ۷۰ سانتی‌متر در یک متر می‌بافیم و سفره را یک متر در یک متر، اما این اندازه‌ها می‌تواند متفاوت شود، الان هم کاربرد سنتی توبافی هم تغییر کرده و می‌بینیم که خانمهای بافنده حتی برای مانتو هم پارچه می‌بافند و بسیار هم از آن استقبال شده‌ است، بویژه خانم‌هایی که کارهایشان را در نمایشگاهها به تهران و استانهای دیگر می‌برند، بسیار از استقبال مردم از این پارچه‌ها برای کاربردهای مختلف می‌گویند.»

قیمت توبافی نسبت به دیگر صنایع دستی زیاد نیست و یک حوله صورت توبافی معمولا حدود ۲۰-۳۰ هزار تومان قیمت دارد.

 

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

جرقه هایی که تاریخ را می سوزانند

فرزانه قبادی

 

شب، آتش، آسیب، التهاب، ترس، نگرانی، اثری ارزشمند، خبرهای ضد و نقیض، بنایی تاریخی، تصاویر مبهم، تخریب، تاریکی، لهیب آتش، آتش، آتش… اینها کلید واژه های مشترک شبهایی هستند که در دو سال گذشته بارها تکرار شدند و میراثشان، ویرانه ای بود که صبح روز بعد زیر تیغ آفتاب خود را به رخ می کشید. در تمام لحظاتی که شعله های آتش به جان بناهای تاریخی می افتد، در پس نگاههای نگران و مضطربی که به این آثار تاریخی دوخته شده، یک سوال جا خوش می کند: «چرا؟»

«…. در آتش سوخت» جای خالی این جمله را می توان با نام بسیاری از بناهای تاریخی پر کرد. هر کدام از بناهای ارزشمند و موزه های فعال کشور به مثابه بشکه باروتی هستند که به جرقه ای تن به آتش می دهند. آخرین بار در جای خالی این جمله «میدان حسن آباد تهران» نشست و خود را به تیتر خبرها رساند. شب چهارشنبه ۲۶ تیر بود که آتش نشانها راهی حسن آباد شدند تا آتشی که به جان یکی از اضلاع میدان افتاده بود مهار کنند. بخشی از سازه تاریخی اطراف میدان در آتش می سوخت و نگاههای نگران باز هم سوالشان را مرور می کردند: «چرا؟»

همه ماجرا از یک جرقه آغاز می شود، جرقه ای کوچک که ویرانی بزرگی به جا می گذارد. چند ماه قبل تر از حسن آباد، این جرقه بازار تبریز را سوزاند و قبل تر از آن مسجد جامع ساری را و پیش تر عمارت تاریخی سرهنگ آباد را در زواره و خانه تاریخی دریابیگی در لنگرود و همواره این سوال بی پاسخ بود: «چرا؟»

چرایی چنین حوادثی شاید از زبان کارشناسان آتش نشانی، جرقه ای باشد و سرایت آتش و چوبی بودن سازه های تاریخی و … پاسخ اما اینها نیست. پاسخ را باید در کوتاهی ها جست. وقتی کابلهای برق بر تن دیوار بازارهای تاریخی آشفته و رها به حال خود مانده اند، وقتی بناهای تاریخی در مرکز شهر تبدیل به انبار کالا شده اند، وقتی عمارتی ارزشمند آنقدر اهمیت ندارد که به سیستم اطفا حریق مجهز شود، پاسخ این «چرا؟» مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.

حسن آباد در آتش سوخت. آتش مهار شد. سقف و دو گنبد ضلع شمال غربی میدان تخریب شدند. نخستین دفترخانه تهران در آتش سوخت، اسناد تاریخی متعلق به مصدق، کاشانی، متین دفتری، هویدا و دیگر شخصیتهای تاریخی معاصر، اسناد اولیه کارخانه ایران خودرو و سایپا به همراه هفتصد سند تاریخی سوختند و برای همیشه از صفحه تاریخ پاک شدند. اسنادی که می شد پیش از حادثه اسکنی از آنها تهیه شود یا در جای امن تری در سازمان اسناد و کتابخانه ملی نگهداری شوند. تدبیری برای حفاظت اسنادی که بخشی از تاریخ معاصر ایران را روایت می کردند، اندیشیده نشده بود. ما فرزندان افسوس و فغان بعد از فقدانیم که برای علاج واقعه پیش از وقوع تربیت نشده ایم و نوشداروهایمان همیشه بعد از مرگ سهراب می رسد.

فردای حادثه مسئولان آمدند به نظاره نتیجه کوتاهی هایشان و قول ها دادند. وعده ها خبر شدند و اقدامات گزارش. اما شمارش معکوس بمب ساعتی در بناهای تاریخی متوقف نشده و هنوز در حال شماره انداختن است تا روز حادثه.

 

از بنای تاریخی تا انبار کالا

سازه های تاریخی حسن آباد تنها بناهای تاریخی تهران نیستند که به عنوان انبار کالا مورد استفاده قرار می گیرند. در بافت تاریخی پایتخت بی شمارند بناهای ارزشمندی که به عنوان انبار کالا به بازاریها اجاره داده می شوند، بدون اینکه اقدامی جهت تامین امنیت آنها صورت گیرد. جرقه آتشی که به جان حسن آباد افتاد در یکی از همین انبارهای کالا زده شد. روز بعد از حادثه مدیر کل میراث فرهنگی استان تهران درخواست تدوین طرح جامع کاربری بناهای تاریخی تهران را با همکاری شهرداری مطرح کرد. در صحن شورا هم یکی از نمایندگان در نطق خود گفت: «باید با هماهنگی اتاق اصناف نسبت به تغییر کاربری نامتجانس بناهای تاریخی اقدام شود.» باید دید آیا پیش از وقوع حادثه ای دیگر تا چه میزان از این حرفها به بار می نشیند.

 

بیمه بناهای تاریخی از حرف تا عمل

طرح حمایت از مرمت و احیای بافتهای تاریخی – فرهنگی درست فردای حادثه آتش سوزی در میدان حسن آباد برای اجرا به طور رسمی ابلاغ شد. در ماده نوزدهم این طرح، قانون دولت را مکلف کرده است تا تدابیر و اقدامات لازم برای بیمه بناهای تاریخی ثبت شده در فهرست آثار ملی و فهرست‌های ذیربط را به کار گیرد. فارغ از کلی گویی های این قانون، باید دید تا چه میزان این بند بسیار مهم قانونی اجرایی خواهد شد. بیمه بناهای تاریخی در جهان قدمتی صد ساله دارد، اما در ایران شرکتهای بیمه زیر بار این مسئولیت نمی روند آنها می گویند قیمت گذاری بناهای تاریخی کار آسانی نیست و از آنجا که در صورت بروز خسارت، بیمه باید هزینه مرمت بنا را متقبل شود، این مبلغ برای این شرکتها هزینه بسیاری در پی دارد.

 

شیوه های اطفاء حریق، آسیبی مضاعف

ساختمان در حال سوختن است و آتش نشانها با شجاعت در حال مهار آتش، اما تنها ابزاری که برای جنگ با آتش در اختیار دارند، لوله ای است که آب با فشار از آن بیرون می آید. رطوبت آب و شعله آتش دست به دست هم می دهند تا چیزی از بنای دچار حریق به جا نگذارند. مطالعه و بررسی شیوه های مهار آتش در بناهای تاریخی موضوعی است که در تمام دنیا مطرح است. آتشی نوتردام و موزه ملی برزیل را از پا در آورد هم با دشمن همیشگی آتش یعنی آب مهار شد. اما موضوع اطفا حریق در بناهای تاریخی دغدغه ای است که باید با همفکری کارشناسان حوزه مرمت و آتش نشانان مورد بررسی قرار گیرد و از تجربه های دنیا در این زمینه استفاده شود. هر چند بهانه همیشگی «بودجه» در چنین مواقعی مطرح است، اما کدام بودجه توان جبران خسارتی که به یک اثر تاریخی وارد می شود را دارد؟ پیشگیری همواره هزینه کمتری در پی دارد تا درمان دردی کهنه که دل به دل آتش داده تا جرقه ها تاریخ را بسوزانند.

 

به روایت تاریخ

حسن آباد روزگاری بخشی از یک باغ قاجاری بود که سندش به نام میرزا یوسف آشتیانی خورده بود. نام امروز این میدان هم میراث همین مالک قاجاری است. می گویند میرزا یوسف پسری داشت به نام حسن که نامش را برای باغش انتخاب کرد و از همان روزها این منطقه به نام حسن آباد شناخته شد. بعدها که تهران مدرن شد، باغ میرزا یوسف شد میدانی که امروز می بینیم و در مقطعی مجسمه روزنامه نگار مشروطه در آن قرار گرفت و نامش شد «میدان ملک المتکلمین» و بعدها شد «میدان ۳۱ شهریور» اما اهالی آنرا با همان نام قدیمی «حسن آباد» می شناختند و بعضی به واسطه گنبدهای فلزی اش آنرا «میدان هشت گنبد» می دانستند.

حسن آباد تهران که امروز آدمها را به یاد کلافهای پیچیده و رنگی کاموا و ابزار و یراق ماشین و مبلمان اداری می اندازد، در روزگاری که قاجارها حاکمان ایران بودند ساخته شد. ساختمانهای قرینه چهار طرف میدان را «قلیچ باقلیان» طراحی کرد و معمار برجسته ارمنی «لئون تادوسیان» بر ساخت آن نظارت داشت. گنبدهای مدور میدان هم کار «اکبر نکووقت» است. وقتی ساختمانهای قرینه در چهار سوی حسن آباد ساخته شد، این محدوده تبدیل به چهار راهی برای عبور شد که بعدها شهرداران عصر پهلوی آنرا به میدان تبدیل کردند که تا امروز تا حدودی به همان شکل و شمایل ماند، تنها خروجیهای شیشه ای مترو در سالهای اخیر در دو سویش سر بر آوردند.

پیش از دوران پهلوی در ضلع شمال غربی میدان (محل فعلی آتش نشانی) گورستانی قرار داشت که بعضی روایات می گویند سر میرزا کوچک خان جنگلی را در آن پنهان کرده و یا به خاک سپرده بودند. اما در اسناد موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران روایت دیگری هم در مورد این گورستان وجود دارد: «مادر رضاخان فوت کرد و جسد او را در قبرستان چهاراه حسن آباد که محل اطفائیه فعلی می باشد دفن نمودند و همه می دانند که در دوره پهلوی قبرستان مزبور را نیز از میان برده و به جای آن باغ بزرگ فعلی که در انتهای آن عمارت اطفائیه است ایجاد نمودند. شاه با اینکه هنوز استخوانهای مادرش در قبرستان حسن آباد وجود داشت دستور داد که قبرستان حسن آباد را از بین برده و عمارت و ساختمان اطفائیه را ایجاد نمایند.»

 

 

از باقله تا نون چربی عروسی

فرزانه قبادی

 

«انسان آن چیزی است که می‌خورد». این اعتقاد «فوئر باخ»، فیلسوف بزرگ آلمانی درباره تاثیر غذا بر انسان است. غذا همواره در مطالعات فرهنگی جوامع نقش پررنگی داشته و دارد. علاوه بر تاثیراتی که آداب‌ورسوم، باورها و اقلیم بر فرهنگ غذایی مردم دارد و تاثیر عکس آن را هم می‌توان در  اثرگذاری رژیم غذایی جوامع در روحیات غالب مردم دید، این روزها در صنعت گردشگری، غذا به یک جاذبه تبدیل شده است؛ جاذبه‌ای که از طریق آن می‌توان راهی به دل فرهنگ و ریشه‌های اجتماعی و سبک زندگی مردم یک شهر باز کرد. ترکیب غالب مواد غذایی در یک شهر می‌تواند نشان‌دهنده شیوه امرار معاش، اقلیم، محصولات کشاورزی و گونه‌های جانوری منطقه و بسیاری موارد دیگر باشد.

تنوع غذایی در ایران منحصر به یک شهر و منطقه نیست. اگر درباره غذاهای یک شهر مطالعه کنیم، نتیجه‌ای که دستگیرمان می‌شود این خواهد بود که این شهر چند غذای اصیل دارد و چند نمونه شیرینی یا غذایی که در مراوداتش با شهرها و حتی کشورهای اطراف به فرهنگ غذایی‌اش اضافه شده است. غذاها و شیرینی‌های شهر دزفول هم از این قاعده مستثنی نیستند. در این گزارش نگاهی به چند غذای محلی شهر سبز دزفول خواهیم داشت.

 

کلوچه دزفولی

در بازار دزفول هر کجا که بروید، نشانی از انواع کلوچه‌های دزفولی خواهید دید. طعم زنجبیل و زیره این کلوچه‌ها که با شیرینی خرما طعم دلنشینی را خلق می‌کنند، تا همیشه زیر زبانتان خواهد ماند. این کلوچه یکی از نمادهای فرهنگ محلی این شهر است که نشانه‌هایی از آن در مراسم و آیین‌های مختلف مردم شهر دیده می‌شود.

 

نون چربی (نون زرد)

نان را در یک سینی بزرگ که پر از آب گوشت و روغن محلی و زردچوبه و زعفران است، می‌غلتانند، در میان آن گوشت و نخود دولپه را که از قبل با ادویه پخته‌اند، می‌ریزند. «نون چربی» غذایی است که دزفولیها ظهر روز عروسی برای میهمانانشان تدارک می‌بینند. البته در میان خاطرات دزفولیها می‌شود ردپای این غذا را در ساحل دز هم دید. تابستان‌ها که خانواده‌ها برای آب‌تنی و تفریح به ساحل دز می‌رفتند، مادر خانواده ملزومات نون چربی را در خانه آماده می‌کرد و در محل پیک‌نیک برای اعضای خانواده نون چربی طبخ می‌کرد. نان مورد استفاده در این غذا هم نان خانگی است که در گذشته در تنورهای خانگی پخت می‌شد و برای ناهار روز عروسی همسایه‌ها هم به میدان می‌آمدند تا برای پخت نان و آماده‌سازی غذا، خانواده داماد را همراهی کنند.

 

حمیص باقله

باقله یکی از محصولات اصلی زمین‌های کشاورزی دزفول است. در میان غذاهای محلی دزفول هم می‌شود حضور پررنگ «باقِلِه» را دید. در هر فصل شکل پخت و سرو باقله در دزفول متفاوت است و می‌توان گفت این محصول حضوری چهارفصل در فرهنگ غذایی مردم دارد، تا جایی که اهالی شهر با خنده از لقبی که به آنها داده‌اند، می‌گویند: «دزفولی‌ها باقله زیاد دوست دارند و می‌خورند، برای همین بهشون می‌گن «دزفیلی اُو باقِلِه خور». یکی از غذاهایی که با باقله سبز و تازه و در فصل بهار پخته می‌شود «حمیص باقله» است. برای تهیه این غذا باقله سبز را (با غلاف سبز رویی دانه‌های باقله) می‌پزند و بعد از پخت می‌کوبند، با سیر و پیازداغ تفت می‌دهند و در نهایت همراه با ماست میش محلی معروف دزفول سرو می‌کنند.

غذای دیگر که بیشتر در فصل زمستان و با باقلای خشک تهیه می‌کنند «اُو باقِلِه» است که برای تهیه آن باقله خشک‌شده را دو روز در آب خیس می‌کنند، سپس می‌پزند و بعد از پخت ادویه‌های مخصوص به آن اضافه کرده و با سیرداغ و پیازداغ تزیین و با چاشنی آب نارنج میل می‌کنند.

 

گِمنِه (لَلَک)

این غذا یکی از قدیمی‌ترین غذاهای جنوب ایران بویژه خوزستان است که معمولا به‌عنوان غذای پشت‌ِپای مسافر طبخ می‌شود. روایتی بین خانمهای دزفولی نقل می‌شود که می‌گویند آن زمانی که نام دزفول «دِژپُل» بود، در زمان حمله رومیان به این شهر، شهر محاصره می‌شود و مردم نمی‌توانند گندمهایشان را در آسیاب بیرون شهر آرد کنند و با آن نان بپزند، به همین خاطر گندمها را با امکاناتی که در خانه داشتند، خرد کرده و این غذای ساده را طبخ می‌کنند.

خرده‌های گندم را در آب مرغ یا گوشت می‌ریزند تا پخته شود، وقتی آب گندم ته کشید، آن را دم می‌گذارند و بعد از آماده‌شدن با پیازداغ و کشمش و خرما آن را تزیین می‌کنند.

 

قلیه دزفولی

قلیه هم یکی از غذاهای مشهور و محبوب شهرهای جنوبی است که انواع مختلف دارد. قلیه دزفولی با گوشت، دانه‌های انار و لوبیای چشم‌بلبلی تهیه می‌شود. این غذا طعم ترشی دارد، چون از تمبر هندی و رب انار در پخت آن استفاده می‌شود. گوشت و لوبیا چشم‌بلبلی و دُرُشته (بلغور گندم) را همراه قلم گاو می‌پزند. بعد از پخت گوشت، درشته اضافه می‌شود و در نهایت بعد از جا افتادن غذا، از رب انار و تمبر هندی به‌عنوان چاشنی و از پیاز و سیرداغ برای تزیین استفاده می‌شود.

 

ماسوا (آش ماست)

آش ماست در فصل بهار یکی از غذاهای اصلی دزفولیهاست. کیفیت لبنیات خوزستان شهره عام است. بویژه محصولاتی که از شیر میشها به دست می‌آید. دزفولیها « ماسوا» را با ماست ترش میش تهیه می‌کنند. برنج نیم‌دانه، ماست میش، شوید، پوست نارنج، پیازداغ و نمک ترکیب اصلی این غذای ساده اما خوشمزه را تشکیل می‌دهند.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

از پایتخت لهستان تا شهر سبز خوزستان

فرزانه قبادی

 

بازار کهنه دزفول، پویا و زنده، هنوز محل خرید و عبور آدمهای شهر است. هنوز در حجره‌هایش زندگی جاری است و در چارسوق و راسته‌هایش می‌شود نبض شهر را گرفت. از هنرهای دیرین شهر تک‌نشانه‌هایی در میان بازار مانده است، همین نشانه‌ها حرفهای زیادی برای گفتن دارند، برای روایت هنرهای اصیلی که شهر را با آنها می‌شناختند و می‌شناسند. از خراطی و نمدمالی و کپوبافی تا گلیم‌بافی و ورشوسازی هنرهایی که این روزها شاید به اندازه قبل پررونق نباشند، اما طرفداران و مشتریان خاص خود را دارند.

یکی از حجره‌های آرام اما پر از ماجرای بازار کهنه، حجره‌ای است که تابلویی بر پیشانی‌اش نشسته و می‌گوید اینجا: «کارگاه ورشوسازی رحمن گُل» است. تنها ورشوکار دزفولی که از کودکی در این کارگاه کنار دست پدر مشغول به کار شده، حالا که روزهای میانسالی را می‌گذراند از مشتریهایی می‌گوید که طالب این هنرند و مواد اولیه‌ای که هم گران است و هم کمیاب: «آلیاژ ورشو خیلی گران شده، سالهاست دیگر تولید نمی‌شود و ما به اجبار باید از ظروف غیر قابل استفاده قدیمی مثل سینی‌های بزرگ برای ساخت اشیای جدید استفاده کنیم.» گلاب‌پاشی را از گوشه کارگاه می‌آورد و ادامه می‌دهد: «اگر بخواهم یک جفت گلاب‌پاش شبیه اینها بسازم و دست به هیچ کار دیگری نزنم، نزدیک به یک ماه زمان می‌برد. معمولا سینی‌ها را تکه‌تکه می‌کنیم، الگو درمی‌آوریم و بعد بخشهای مختلف شیء جدید را با برنج جوش می‌دهیم و می‌گذاریم در کوره، بعد هم با چکش و سندان آن را فرم می‌دهیم.» قدمت هنر ورشوسازی در ایران به عصر صفویان برمی‌گردد، اما در دورانی که قاجارها حاکمان ایران شدند، این هنر به اوج شکوفایی رسید. حالا اما به‌جز چند کارگاه ورشوسازی در بروجرد و کارگاه رحمن گل در دزفول، محل دیگری برای تولید ظروف ورشو در ایران وجود ندارد.

رحمن گل درباره مزیت ورشو نسبت به برنج و نقره می‌گوید: «کار روی آلیاژ ورشو زحمت بیشتری نسبت به مس و برنج دارد، اما حُسن ورشو این است که نسبت به مس و برنج کمتر اکسیده می‌شود. اگر درست نگهداری شود تا ۲۰۰ سال هم عمر می‌کند؛ بدون اینکه آسیبی ببیند.» افزایش قیمت نیکل در بازارهای جهانی و کاهش تولید آلیاژ ورشو در دنیا باعث شده ورود این آلیاژ به ایران هم کاهش پیدا کند و در نتیجه هنر ورشوسازی در شهرهایی که سالها با این هنر شناخته می‌شدند (دزفول و بروجرد) از رونق بیفتد.

این روزها کارگاه رحمن گل محل آموزش چند هنرجو است که به یادگیری این هنر علاقه دارند، اما استاد ورشوساز می‌گوید: «ورشوسازی حوصله زیادی می‌طلبد، کار آسانی نیست. به همین خاطر علاقه‌ای هم به یادگیری آن وجود ندارد.» این روزها ورشوی تولیدشده در تنها کارگاه خوزستان، خریداران خود را دارد اما «متقاضی زیاد داریم که محصولات تزیینی می‌خواهند، اما نه استادکارانی داریم که محصولی را با سرعت و تعداد بیشتر تولید کنند و نه مواد اولیه در دسترس داریم برای تولید، باید محصولات فرسوده را خریداری کنیم تا بتوانیم یک محصول جدید و کاربردی تولید کنیم.»

 

چطور نگهداری کنیم؟

تنها ورشوساز دزفول در مورد نحوه نگهداری و جلابخشی به ظروف ورشو می‌گوید: «این ظروف عمر بلندی دارند، اما به شرطی که به آنها رسیدگی شود. ظروف ورشو را باید با خاکستر و لیمو یا نمک و نارنج جلا داد، اگر این کار انجام شود، جلوه‌ای که این ظروف پیدا می‌کنند با جلوه و جلای ظروف نقره رقابت می‌کند.»

 

ورشو چیست؟

آلیاژی که در ایران با نام «ورشو» شهرت دارد را در دنیا با نام «nickel silver» می‌شناسند، البته در ترکیبات این آلیاژ، نقره به کار نرفته، اما اروپایی‌ها به‌واسطه جلایی که این آلیاژ دارد، نام «nickel silver» یا «نقره آلمانی» بر آن گذاشته‌اند. از آنجا که این آلیاژ توسط لهستانی‌ها وارد ایران شده است، ایرانی‌ها نام پایتخت لهستان را روی آن گذاشتند. ورشو ترکیبی است از مس، نیکل و برنج یا روی که بیشتر برای ساخت ظروف آشپزخانه، قاشق غذاخوری، سینی، قوری، کتری، سماور و وسایل تزیینی از قبیل گلاب‌پاش مورد استفاده قرار می‌گیرد. سال گذشته شهر بروجرد به‌‌واسطه فعالیت کارگاههای متعدد در شهر نامزد شهر ملی ورشوسازی شد و شورای جهانی صنایع دستی در حال بررسی پرونده این شهر برای معرفی آن به‌عنوان شهر جهانی ورشوسازی است.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

 

تقبیح جنگ، تکریم صلح

فرزانه قبادی

 

در دنیا موزه‌های صلح بسیاری در حال فعالیت هستند که در تاریخچه آنها یک وجه مشترک وجود دارد؛ «تجربه جنگ». کشورهایی که شهروندان آنها در طول تاریخ به شکلی قربانی جنگ و سلاح‌های کشتار جمعی شده‌اند، با تاسیس موزه صلح سعی دارند تا ضمن تقبیح جنگ و بیان عواقب آن برای مردم دنیا، از ضرورت وجود صلح برای مردم بگویند و اینکه چطور می‌شود در جامعه جهانی به صلحی پایدار رسید. «موزه‌های صلح هدفشان اطلاعرسانی و آگاه‌کردن مردم از تبعات جنگ است و از همین منظر می‌خواهند آدمها به صلح درونی برسند؛ چراکه صلح از درون تک‌تک انسانها آغاز می‌شود.» این را «محمدرضا تقی‌پور» راوی و مدیر اجرایی موزه صلح تهران می‌گوید؛ کسی که در ۱۵سالگی، پاهایش را در عملیات آزادسازی خرمشهر جا گذاشته و امروز از پس سالها، هنوز همان روحیه رزمندگی را حفظ کرده است. تقی‌پور و دوستانش بعد از تجربه سالهای جنگ در نوجوانی و جوانی، با زخمهایی که جنگ بر جسمشان باقی گذاشته، حالا سفیران صلح شده‌اند و راویان موزه صلحی هستند که در بخشی از مرامنامه‌اش آمده است: «صلح چیزی فراتر از نبودن جنگ بین دولت‌هاست.»

در کنار ورودی شمالی پارک شهر تهران، موزه‌ای قرار دارد که بازدید از آن بیش از هر چیز آدم‌ها را مجاب می‌کند تا به مفهوم «صلح» و ضرورت وجود آن در دنیای امروز فکر کنند. در موزه صلح روایتهایی تاثیرگذار از جنگ مرور می‌شوند؛ تصاویر مستندی که از نمایشگرهای هر قسمت در حال پخش است، کراهت چهره جنگ را بدون تعارف و سانسور به رخ آدمها می‌کشد؛ روایتهایی بی‌رحم، واقعی و تاثیرگذار که مردم کشورهایی که جنگ را در تاریخشان تجربه کرده‌اند، با بعضی از آنها آشنا هستند.

موزه صلح جایی است برای مرور روایت زندگی قربانیان جنگ در تمام دنیا؛ کسانی که در میدان قدرت‌طلبی‌ها، قربانی سلاحهای کشتار جمعی شده‌اند، از «چیمن سعیدپور» و «هیرو یگانه» و «ساداکو» تا «احمد سلیمی» و «علی جلالی» و «احمد فرجی» و هزاران نام آشنا و ناآشنای دیگر که با زخم جنگ بر تنشان، سفیران صلح شده‌اند.

پیشینه جنگ در زندگی بشر به همان تاریخی می‌رسد که داستان نفرت «قابیل» شروع شد. در نخستین سالن موزه ماجرای جنگ‌افروزان تاریخ بشر روایت شده است، از قابیل تا ضحاک و هیتلر و تمام انسانهایی که هیزم بر آتش جنگ ریختند. در کنار ماجرای جنگ‌افروزی‌ها روایت شکل‌گیری موزه‌های صلح هم در همین اتاق نقل می‌شود. راوی موزه، روایتش را اینطور آغاز می‌کند: «تاریخ شکلگیری موزه‌های صلح به حدود ۱۱۷ سال قبل برمی‌گردد. در سال ۱۹۰۲ برای نخستین بار در دنیا یک لهستانی ـ روسی به نام «ژان دوبلاژ» نخستین موزه بین‌المللی جنگ و صلح را تاسیس کرد.» بعد از آن موزه‌های بسیار دیگری در دنیا با عنوان «موزه صلح» شکل گرفتند. از موزه «گرنیکا» و فاجعه بمباران مردم گرنیکا به دست ژنرال فرانکو در اسپانیا تا موزه صلح در شهرهای مختلف ژاپن که به گفته تقی‌پور تعدادشان به ۲۴ موزه می‌رسد و مرور فاجعه بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی. از موزه صلح بلژیک و مرور تاریخ نخستین حضور سلاحهای شیمیایی در جنگ جهانی اول در منطقه‌ای در مرز بلژیک تا موضوع شکلگیری موزه صلح تهران به زبان راوی که جانباز ۷۰ درصد است: «بالغ بر یک میلیون نفر از هموطنان ما در جنگ ایران و عراق در معرض سلاحهای کشتار جمعی قرار گرفته و آسیب دیدند و ۸۵۰۰ نفر در جریان استفاده از این سلاحها توسط صدام، شهید شدند.» هر کدام از موزه‌های صلح در دنیا برای بیان ضرورت ترویج صلح در دنیا شکل گرفته‌اند. چطور می‌شود به بهترین شکل این ضرورت را به نحوی ملموس نشان داد و بیان کرد؟ با روایت زندگی قربانیان جنگ به زبان خودشان. ویژگی موزه صلح تهران این است که راویانش قربانیان جنگ و سلاح‌های شیمیایی در هشت سال جنگ بین ایران و عراق هستند. تقی‌پور از دوستانش می‌گوید که روایتگران موزه هستند: «اینجا هموطنی را می‌بینید که جانباز شیمیایی است و ۱۲ بار پیوند قرنیه چشم شده. یک نفر نامزد پیوند ریه است. سه نفر از راویان موزه که جانباز شیمیایی بودند، در دو سال اخیر ایست تنفسی کردند و شهید شدند.» در ورودی موزه تصویر و کارت پرسنلی شهید «جهانشاه صادقی» و شهید «احمد زنگی‌آبادی» یادشان را زنده نگه داشته است.

 

کارگاههایی برای جوانان

اما فعالیت موزه صلح تنها به روایت ماجرای جنگ خلاصه نمی‌شود. وظیفه‌ای که این موزه‌ها در دنیا دارند، بیش از این است: «یکی از فعالیتهای مستمر موزه صلح، برگزاری کارگاه آموزشی برای دانش‌آموزان و دانشجویان است. البته ما در این موزه برای کودکان سه تا چهارساله و چهار تا پنج‌ساله هم محتوای آموزشی طراحی کرده‌‌ایم و با بچه‌ها در مورد مفهوم صلح صحبت می‌کنیم. موزه‌های صلح هدفشان اطلاعرسانی و آگاه‌کردن مردم از تبعات جنگ است. برای گسترش و ترویج فرهنگ صلح و دوستی نیز، برنامه‌ها و جشنواره‌های مختلفی در رشته‌های نقاشی، تئاتر، کاریکاتور، موسیقی، فیلم و… برگزار می‌کنیم. علاوه بر این، کارگاههای آموزشی صلح با خود و خانواده، حل منازعه و میانجیگری را هم برگزار می‌کنیم. در سطح بین‌الملل هم اقداماتی انجام می‌دهیم؛ تا به امروز شش بار کارگاه شبیه‌سازی شورای امنیت سازمان ملل متحد را با همکاری مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد در تهران و با حضور نمایندگان سازمان ملل متحد و آقای محمدجواد ظریف، وزیر امورخارجه برگزار کردیم که حدود ۵۰ نفر از دانشجویان دکترا و ارشد رشته حقوق، علوم سیاسی و روابط بین‌الملل و… در این کارگاهها شرکت داشتند.»

در سالن اصلی موزه که در قسمت میانی آن صندلیهایی برای برگزاری کارگاههای موزه چیده شده است، پرچم پنج کشور قربانی سلاحهای کشتار جمعی قرار دارد. چهار کشور قربانی سلاح شیمیایی هستند و یک کشور تجربه بمباران اتمی را داشته است؛ ژاپن، بلژیک، ویتنام، ایران و عراق. البته راوی موزه درباره پرچم ویتنام می‌گوید: «آمریکاییها در جنگ ویتنام سم «دی اوکسین» روی جنگلها و شالیزارهای برنج ویتنام ریختند. چون سربازان ویتنامی در جنگلها پنهان می‌شدند، آمریکاییها برای اینکه پوشش گیاهی منطقه را از بین ببرند، از دی اوکسین استفاده کردند. حالا بعد از سالها هنوز هم نسلهای سوم و چهارم ویتنام در آسایشگاههای ویژه نگهداری می‌شوند و دچار معلولیت ذهنی و جسمی هستند. البته آمریکاییها با قدرت و لابی‌شان اجازه ندادند که دی اوکسین وارد جدول سلاحهای کشتار جمعی شود، چون اگر این اتفاق می‌افتاد باید در دادگاه جنایتکاران جنگی پاسخ می‌دادند. ما به احترام قربانیان این اتفاق پرچم ویتنام را در این سالن قرار داده‌ایم.» در بخش دیگر موزه و در کنار نخستین منشور حقوق بشر دنیا (منشور کوروش) و با مرور آیات و روایات اسلام در زمینه صلح و دوستی، نام صلح‌طلبان دنیا یک بار دیگر مرور می‌شود؛ از «هانری دونان» و «نلسون ماندلا» و «گاندی» و «مادر ترزا» تا «آلفرد نوبل» و «مصطفی چمران»، «امام موسی صدر» و تمام کسانی که در راستای ترویج و توسعه فرهنگ صلح در دنیا تلاش کرده‌اند.

 

مرامنامه ای برای تکرار

آخرین قدم در بازدید از موزه صلح، متن یک مرامنامه است که بازدیدکنندگان آن را با صدای بلند می‌خوانند؛ مرامنامه‌ای که در آن می‌شود هم اهداف موزه صلح را پیدا کرد و هم ضرورت وجود صلح در دنیای امروز را. آنجا که در کنار راوی موزه می‌ایستند و می‌گویند: «صلح چیزی فراتر از نبودن جنگ بین دولتهاست. صلح واقعی از درون قلب ما سرچشمه می‌گیرد (صلح درونی) و به روابط صلح‌آمیز بین اعضای خانواده، افراد اجتماع و در نهایت ملتها منجر می‌شود، پس باید صلح‌طلبی و نفی خشونت را از درون خود و در زندگی روزمره آغاز کنیم و در هر لحظه سفیری برای صلح باشیم.» شاید با خود می‌گویند: «از امروز که روایت جنگ و صلح را با بیانی دیگر و از زبان کسی شنیده‌ای که هنوز زخم جنگ را به تن دارد، وظیفه داری که قدمی برای صلح‌طلبی در دنیایت برداری.»

 

نشانی: تهران، خیابان فیاض بخش، پارک شهر

روزهای بازدید: شنبه تا چهار شنبه

ساعت بازدید: ۹ تا ۱۲ و ۱۴ تا ۱۷ بعد از ظهر

بهای بلیت: رایگان

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

تئاتر نصر به روایت تئاتر نصر

فرزانه قبادی

 

بهاری که گذشت در خیابان پرهیاهوی «لاله‌زار» اتفاقی افتاد که برای بسیاری از اهالی فرهنگ بارقه امید بود؛ امید به زنده‌شدن حتی ذره‌ای از هویت تاریخی این خیابان پرخاطره. خیابانی که نامش هنوز هم جوانهای دهه‌های ۴۰ و ۵۰ را به یاد تئاتر و سینما و تجربه زندگی مدرن می‌اندازد. لاله‌زار میزبان مردمی بود که برای مرور تاریخ تئاتر در این خیابان به ساختمان نیمه‌مخروبه «تئاتر نصر» آمده بودند؛ ساختمانی که پس از سه دهه بالاخره روی خوش نشان داد و میزبان علاقمندان به تاریخ و فرهنگ شد. آدمها با کلاههای ایمنی سفید هر کدام در گوشه‌ای از بنا گوش به قصه پرغصه لاله‌زار می‌سپارند و ته دلشان برای برگشتن ورق فرهنگ در جامعه‌ای دعا می‌کنند که چندان با تاریخ و فرهنگش مهربان نیست.

 

پرده اول

مرد معترض است. اخمهایش را در هم کشیده؛ به ازدحام و بسته‌شدن راه تردد مغازه‌اش اعتراض دارد و مزاحمتی که میهمانان برای کسب‌وکارش ایجاد کرده‌اند. اینجا لاله‌زار است، زیر سردر پرخاطره تئاتر نصر. مرد چند نفر از کسبه را همراه خود کرده تا تاییدش کنند؛ کسبه‌ای که در لاله‌زاری که روزگاری نماد مدرنیته بود، «لوازم روشنایی» می‌فروشند. مرد ناراضی اعتراضش را تا پشت میز انتهای مغازه‌اش ادامه می‌دهد. کسی هم به او نمی‌گوید که کسی که مزاحم این خیابان شده، مشتریان تئاتر نصر نیستند، بلکه او و همکارانش هستند که هویت این خیابان تاریخی را خدشه‌دار کرده‌اند. آنها که سالنهای تئاتر را به انبار اجناس چینی تبدیل کرده‌اند و صندلی سالنهای سینما را برداشته‌اند تا جایی داشته باشند برای روی هم چیدن کارتنهای زرد و سفید اجناس‌شان. اینجا لاله‌زار است و بازگشایی تئاتر نصر بعد از ۳۰ سال قرار است جرقه‌ای باشد برای یادآوری تاریخ این خیابان؛ جرقه‌ای که روشنی‌اش چشم فروشندگان «لوازم روشنایی» را آزرده است.

 

پرده دوم

آیینه‌کاریهای ظریف و نقوش ماندگار، دیوارها و سقف ورودی بنا را زینت بسته، این همه سلیقه برای یک سالن نمایش؟ یک نفر می‌گوید: «معماری آن روزها همین بود، رستورانها هم گاهی آئینه‌کاری داشتند.» به بازدیدکنندگان کلاه سفید ایمنی می‌دهند؛ یعنی اینجا آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد امن نیست، یعنی بنا حالش خوش نیست، یعنی چقدر دیر رسیده‌ایم به داد تاریخ و هویت‌مان. با یک کلاه سفید ایمنی بر سرمان.

 

پرده سوم

در لابی سالن نمایش، هنوز زیباییهای معماری از زیر تارهای تنیده عنکبوتها خودش را به رخ می‌کشد. اسناد و دست‌نوشته‌های مربوط به تئاتر روی دیوارها ردیف شده‌اند به روایتگری؛ روایت نمایشنامه‌هایی که با خطی نه‌چندان خوانا روی تکه کوچک کاغذی ثبت شده‌اند، روایت آنها که برای تست بازیگری آمده بودند و کسی نمی‌داند بالاخره بازیگر شدند یا رویای آرتیست‌شدن‌شان میان مشغله‌های زندگی گم شد.

 

پرده چهارم

در سالن نمایش باز شده. سالن تاریک است. سکوت که چیره می‌شود، صداها یک‌به‌یک می‌پیچند در جان سالن نمایش. پرویز پرستویی، رضا کیانیان، غزل شاکری، حبیب رضایی و گلاب آدینه از تهران می‌گویند، تهران را از دیروز تا به امروز مرور می‌کنند و در این میان خاطره لاله‌زار رد پررنگی در این تاریخ دارد. سالن تاریک است. تماشاچیان ایستاده‌اند. دوست دارم فکر کنم به احترام تمام روزهایی که هنرمندان نامی این کشور روی این صحنه هنرنمایی کرده‌اند، ایستاده‌اند، اما چشم که به تاریکی عادت می‌کند، ردیف کج‌ومعوج صندلیها، مخمل خاک‌گرفته و پایه‌های شکسته‌شان واقعیت را در دل تاریکی عیان می‌کند: «جایی برای نشستن نیست.» صداها هنوز راوی تاریخ تهران است. آدم‌ها ایستاده‌اند. صندلیها انگار شرمنده‌اند که نمی‌توانند رسم میزبانی را به جا آورند.

 

پرده پنجم

طبقه دوم تصاویر دیگری را قاب می‌کند. صندلیها اوضاع‌شان غم‌انگیزتر است و جاهای خالی در بخشی از سقف کاذب بنا یادآور اخبار سرقتی است که اوایل دهه ۸۰ توجه مسئولان شهری را به این سالن جلب کرد. در بخشی دیگر کنار چشم‌انداز به‌هم‌ریخته و نیمه‌مخروبه گراندهتل، آرشیو مجله «تهران مصور» به نمایش گذاشته شده است؛ به یاد روزگاری که اینجا دفتر کار «احمد دهقان»، سناتور مجلس و مدیرمسئول این مجله بود. همان دفتری که در تاریخ به‌عنوان محل ترور دهقان ثبت شده است.

 

پرده ششم

میزبان بازدیدکنندگان در بازگشایی تئاتر نصر گروه هنری «شیار استودیو» بود؛ گروهی که تمام تلاشش را به کار بسته بود تا داستان تئاتر نصر را از زبان تئاتر نصر روایت کند؛ روایتی که از همان ابتدا با طرح بلیت و ژتون سکه‌ای چای شروع می‌شد و با روشن‌کردن شمعی در طبقه دوم سالن نمایش به پایان می‌رسید.

قرار است همین بهار ساختمان این تئاتر مرمت شود و موزه تئاتر و سالن نمایشی به شکل و سیاق گذشته در آن شکل گیرد و یادآور روزهای فرهنگی لاله زار پرنور امروزی شود.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه