ماجرای دختربچه ۱۲ ساله ۱۲ هزار ساله

کاوشهای باستانشناسی غار کمربند

مترجم: محمدمهدی امینی، دانشجوی دکترای باستانشناسی

«کارلتون کوون»، انسانشناس آمریکایی در سالهای پس از پایان جنگ جهانی دوم کاوشهایی در چند غار در ایران انجام داد که نتایج مهمی در برداشتند. یکی از این یافته ها در سال ۱۳۲۸ خورشیدی رخ داد و کشف اسکلت یک دختربچه ۱۲ ساله در ۱۲ متری غار «هوتو» (در نزدیکی بهشهر مازندران) بود که مربوط به دوره میان سنگی (۱۲ هزار سال پیش) است. کارلتون کوون خاطرات این کاوش را در کتابی به نام «هفت غار» منتشر کرده است. در اینجا گزیده ای از این خاطرات را که مربوط به چگونگی کشف اسکلت مذکور است، می خوانید:

«در حالیکه این سطح [از لایه ها] برداشت می شد، در پایین آن به یک استخوان بازوی انسان که در قسمت عمیق گودال قرار داشت، برخورد کردیم. من به همه افراد دستور دادم کار را متوقف کنند و سپس به داخل گودال پریدم تا با بیلچه، کلنگ، برس و جارو، خودم اسکلت را از زیر خاک بیرون بکشم. قبل از اینکه به آنجا بروم و فریاد بزنم «دست از کار بکشید»، احمد بیلچه را از دست کارگر قاپید و آنرا بر روی سطحی که استخوان بازو از درون خاک بیرون زده بود، فرو کرد، به سرعت برق از خود عکس العمل نشان داد؛ گویی اسب آبی را قبل از اینکه بتواند فرار کند، شکار کرده بود. در حالیکه وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، دیدم که بیلچه بر روی جمجمه فرو رفته است.

متوجه منظورش نشدم و البته این موضوع به تفکر بیشتری نیاز داشت. به همراه همسرم «لیزا» رفتیم که سرعت بیشتری به کارها ببخشیم. متوجه شدم بازوی چپم که درچند روز گذشته تا مغز استخوان یخ زده بوده و روز به روز بدتر می شد، بطور کامل از کار افتاده؛ بطوری که نمی توانستم انگشتانم را باز و بسته کنم. تزریق یک آمپول «ویتامین ب ۱» چاره درمانم بود، ولی هیچ آمپول ویتامینی وجود نداشت؛ همین که با دلواپسی و نگرانی به صحنه نگاه می کردم، لیزا و عباس، آن اسکلت را از زیر خاک بیرون کشیدند و احمد در گوشه ای ایستاده بود و نظاره گر بود. او شش دانگ حواس خود را معطوف بیرون کشیدن اسکلت از دل خاک کرده و در حقیقت بقایای انسانی، او را مجذوب خود کرده بود. آنچه ما کشف کردیم، اسکلت یک دختر بچه ۱۲ ساله بود که استخوانهایش به خاطر رنگ قرمز خاک، قرمز رنگ شده بود.

پس از پوسیدن و تجزیه شدن گوشت تن این دختربچه، فقط استخوانهایش باقی مانده بود که بصورت وارونه و در حالیکه جمجمه اش بین رانش قرار گرفته بود، در خاک دفن شده بود. نگرانی رئیس من در آن لحظه این بود که مطمئن شود تمام قطعات جمجمه ای که با عمل جنون آمیز احمد شکسته بود، پیدا شود؛ خوشبختانه بیشتر قطعات این جمجمه پیدا شدند. این قطعات شکسته توسط دکتر، بازسازی شد. آسیب وارد شده به استخوان جبران ناپذیر بود. این بانوی جوان که به نوع انسانهای اروپایی شباهت داشت؛ از نظر خصوصیات و نشانه ها، بسیار به گونه انسان «نئاندرتال» بویژه از ناحیه دهان شبیه بود؛ ویژگیهایی که احتمالا در میان اروپاییهای امروزی نیز قابل مشاهده است؛ تعدادی استخوان و دندانهای انسان دیگری را هم یافتیم، ولی نتوانستیم آنها را با موفقیت بازیابی کنیم. آنان در اینجا آرمیده بودند و این درحالی بود که کارگران [بی محابا و بدون رعایت حرمت و حساسیت مکان] گهگاه در برخی موارد بطور اتفاقی آتش روشن می کردند. از برخی بقایای دوره میان سنگی(برخی از آثار هفت هزار سال پیش)، در بخشهایی از اروپا، می توان به این نتیجه رسید که آنها صرفا آدمخوارانی بودند که در از بین بردن بقایای انسانی بی دقت و بی احساس بودند. اسکلت، در گودالی مملو از خاک بود که آنرا بیرون آوردیم، در واقع آنجا قبری بود که توسط شکارچیان آهو در قدیمی ترین بخش و لایه این غار حفر شده بود؛ همچنین این شکارچیان در شکار دو چیز تبحر داشتند؛ مارال که در سراشیبی های پشت غار در جنگل پرسه می زدند و نیز فکهای دریایی که در آبهای منطقه شنا می کردند. واضح است که اقلیم آنان با مکان زندگی آهو متفاوت بود اما جنگل و دریا هر دو نزدیک هم بودند و کمی دورتر از آن یک دشت پوشیده از علف وجود داشت.

استخوانهای نوعی ماهی به نام « ماهی گول قرمز خزر » که امروزه هم در دریای مازندران وجود دارد و به وفور یافت می شود، حاکی از استقرار قبلی در دریا و همپوشانی آنها روی سنگهای ساحل در چند صد سال قبل است. در سطوح ولایه های فرهنگی مذکور در بالا، شیوه تراش و تولید ابزار سنگی بیشتر یک تکنیک تیغه سازی بود، ولی نوع ابزارها با هم متفاوت بودند. تعداد زیاد خراشنده های انتهایی، گواهی بر تهیه پوست دباغی شده بود و بسیاری از تیغه های هندسی که به زیبایی روتوش شده بودند، دلیلی بر استفاده از «کمان» بوده است. از این گذشته، انسانهای این سطح با ساییدن شاخ گوزن و صیقل دادن آنها، اقدام به ساخت «اِسکَنه» یا تبر دستی می کردند. این موارد، تکنیک بکار برده شده در ساخت تبرهای دستی و تیشه های سنگی در حدود چند میلیون سال بعد را جلو می انداخت.

ساکنان اولیه غار، سگ داشتند؛ یکی از استخوانهایی که کشف شده بود، استخوان نسبتا کامل پوزه به همراه دندانهای پیشین و سوراخ بینی [سگ] بود؛ این استخوانها متعلق به یک سگ خیلی بزرگ بود. وقتی به خانه رسیدیم، آن استخوان را از جیبم در آوردم تا بررسی کنم که این استخوان با کدامین موجود زنده مطابقت دارد. یک روز از روزهای تعطیلی کریسمس در خیابان «اورت» در کمبریج از ایالات ماساچوست داشتم قدم می زدم و از موزه به سمت منزل برادرم در حرکت بودم که ناگهان به یک سگ غول پیکر برخوردم که در چمنزار پوشیده از برف ایستاده بود. سگ را صدا زدم، سگ با حالتی دوستانه نزدیکم آمد؛ ابتدا دستش را گرفتم و سپس دهانش را باز کردم و استخوان پوزه ای که از غار «کمربند» پیدا کرده بودم، کنار دندانهای او قرار دادم؛ [چنان به نظر می رسید که گویی] از آن کپی برداری شده بود و این استخوان مربوط به سگ بوده است.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است