پزشک اسباب‌بازیها

«صباح خالقی» باسابقه‌ترین تعمیرکار اسباب‌بازی در تهران

فرزانه قبادی

 

«بچه که بودم دوست داشتم یک جایی باشم که دور و اطرافم پر از اسباب‌بازی باشد، همین هم اتفاق افتاد.» حالا مویی سپید کرده و در میان انبوهی از اسباب‌بازی‌ها نشسته و با یک هویه زیر نور چراغ در حال تعمیر یک عروسک پولیشی سخنگو است. «آقای صباح» برای بسیاری از کسانی که به جای دور ریختن اسباب‌بازیهایشان آنها را تعمیر می‌کنند، نام آشنایی است؛ مردی که امید بچه‌هایی است که گاهی حتی او را نمی‌بینند، اما او عروسک محبوبشان را دوباره احیا می‌کند یا تفنگ شکسته و ماشین ازکارافتاده‌شان را باز به آنها برمی‌گرداند. درست روبروی کافه پرخاطره نادری، در مغازه‌ای با دری چوبی و قدیمی و تابلویی که نشانه روزهای دور را دارد، مردی نشسته که می‌گوید از کودکی چشمانش به دنبال چرخ‌دنده‌ها و فنرهایی بود که یک وسیله مکانیکی را به حرکت درمی‌آوردند. پدرش در کودکی از «اسکو» به «کربلا» مهاجرت کرد و خیلی زود به شناخته‌شده‌ترین تعمیرکار گرامافون در عراق تبدیل شد. او از همان کودکی با ساختار ماشین‌های مختلف سرگرم بود: «گرامافون هم بیشتر حرکت‌های مکانیکی داشت، آن زمان‌ها ابزاری که مورد استفاده بود، بیشتر مکانیکی بودند و خیلی تجهیزات الکترونیکی نداشتند، چرخ‌دنده‌ها و فنرها را که در هر ماشین و ابزاری می‌دیدم، لذت می‌بردم و دوست داشتم بدانم چطور حرکت می‌کنند. همان سالها که در عراق بودیم، یک ماشین بخار انگلیسی دیدم و از روی آن یک ماشین بخار دستی ساختم، این نخستین ماشینی بود که برای خودم ساختم، اما چون به پولش نیاز داشتم، آن را فروختم.»

کودکی‌اش مثل دنیای تمام هم‌نسلانش در آرزوی اسباب‌بازی سپری شده: «آن زمان اینطور نبود که بچه‌ها اسباب‌بازیهای زیاد داشته باشند، پدران و مادران ما خیلی برای خرید اسباب‌بازی هزینه نمی‌کردند، بیشتر به فکر تامین معیشت ما بودند تا اسباب‌بازی؛ با این حال هر بار از جلوی اسباب‌بازی‌فروشی رد می‌شدم، گریه و زاری می‌کردم که برایم یک چیزی بخرند یا می‌ایستادم ساعتها اسباب‌بازیها را نگاه می‌کردم. کلا به اسباب‌بازی علاقه داشتم، فرقی نمی‌کرد؛ ماشین، هواپیما یا قطار. چون پدرم کار فنی انجام می‌داد گاهی به من هم یاد می‌داد که چه کار کنم. کمی که بزرگتر شدم، اسباب‌بازی شکسته می‌خریدم، پدرم کمکم می‌کرد تا تعمیرش کنم.»

از روی اسباب‌بازیهایی که در کیسه‌های نایلونی در قفسه‌های مغازه روی هم چیده شده‌اند و یک برچسب روی هر کدام تاریخ تحویل و نام صاحب آن را ثبت کرده، می‌شود فهمید دنیای بچه‌ها چقدر تغییر کرده؛ عروسکهای بزرگ، هلی‌کوپتر و هلی‌شات، تفنگهای بزرگ و ماشین‌های کنترلی که همه منتظرند تا آقای صباح به سراغ‌شان برود: «کیفیت اسباب‌بازیها مثل سابق نیست، بیشتر تجاری شده‌اند و عمر چندانی هم ندارند. قبلا اسباب‌بازیها را آلمان و انگلیس و ژاپن و آمریکا می‌ساختند، اما الان چین بازار را قبضه کرده است.»

آن روزهایی که خانواده‌شان از عراق به ایران آمدند و ساکن تهران شدند، او به اینکه یک تعمیرگاه اسباب‌بازی داشته باشد، فکر نمی‌کرد، اما هنوز دنیای ماشینها برایش جذاب بود: «گرامافون کم‌کم از رده خارج می‌شد و پدرم تعمیر گرامافون را کنار گذاشت و در یک مغازه تعمیرات کولر و پنکه در خیابان مولوی مشغول کار شد. ۲۳ سالم بود که یک ماشین تهیه پاپ‌کورن ساختم، تمام بخشهایش کار دست بود، حتی موتور الکتریکی آن را هم خودم ساختم، برای بدنه اش هم آلومینیوم از پامنار خریدم و بالاخره ماشین را راه انداختم، این ماشین را گذاشته بودیم بیرون مغازه و با آن پاپ‌کورن درست می‌کردیم. یک روز یک آقایی رد می‌شد، مشخص بود که از کار فنی سررشته دارد، گفت این را از کجا خریدی؟ گفتم خودم درست کردم، تعجب کرد و وقتی برایش در مورد ساخت بخشهای مختلف آن توضیح دادم، خوشش آمد. گفت من یک مغازه تعمیر اسباب‌بازی دارم و به‌دنبال کسی هستم که  تبحر داشته باشد و بتواند مغازه من را بچرخاند، حاضری در مغازه من کار کنی؟ مغازه از من کار از تو؟ به من گفت اینجا ایران است، اسباب‌بازی ارزش دارد و من بعد از سالها می‌بینم که واقعا همینط‌ور است. ایرانیها برای اسباب‌بازی خیلی هزینه می‌کنند.»

بعد از این ماجرا بود که در مغازه‌ای در پاساژ عباسیان مشغول به کار شد و چند سال بعد با یک فروشنده عمده اسباب‌بازی همکاری‌اش را شروع کرد و همین همکاری نامش را بر زبان‌ها انداخت. حالا دیگر آقای صباح شده بود منجی تمام عروسکها، ماشینها و هواپیماهایی که در بازی‌های کودکانه آسیب دیده بودند. وقتی کارفرمای ارمنی صبا قصد مهاجرت کرد، مغازه او را با قیمت مناسبی خریداری کرد و شد تعمیرکار حرفه‌ای اسباب‌بازی و چند سال بعد هم تابلویی با عنوان «تعمیرگاه اسباب‌بازی صباح» بر پیشانی مغازه‌ای در کوچه گوهرشاد نصب شد: «در پاساژ برای ساعت کاری محدودیتهایی داشتم، نمی‌توانستم هر ساعتی که می‌خواهم بروم و کار کنم، این بود که سال ۱۳۷۲ این مغازه را خریدم.» در تمام این سالها پشت هر اسباب‌بازی که روی میز کار آقای صباح حالش خوب می‌شد، خاطره‌ای نشسته که مرورش گاهی لبخند به لب مرد می‌آورد: «خانمی یک قطار خیلی قدیمی آمریکایی آورد گذاشت روی میز و گفت این را تعمیر کن، من بعد از چند روز کلنجار رفتن قطار را برایش تعمیر کردم. آن خانم دوبرابر مبلغی که برای تعمیر مشخص کرده بودم به من داد و بعد گفت این  قطار یادگار همسر مرحوم من است و من برای تعمیر آن تا آمریکا رفتم، در آمریکا به من گفتند کارخانه‌ای که این قطار را تولید می‌کرد تعطیل شده و امکان تعمیر آن نیست، اما یک نفر در همان آمریکا به من آدرس شما را داد و گفت برو تهران، در خیابان نادری یک نفر هست که می‌تواند این را تعمیر کند. بعد متوجه شدم کسی که آدرسم را به این خانم داده، یک زمانی در همسایگی مغازه ما فروشگاه داشته است.»

گاهی هم آدمها روی تخصص آقای صباح حساب می‌کردند و حاضر بودند اسباب‌بازیهای شکسته را بخرند: «آقایی بود که هر بار به انگلیس سفر می‌کرد، از فروشگاه «هارولد» اسباب‌بازیهای شکسته و ماشینهای سربی را می‌خرید و می‌آورد من اینجا برایش تعمیر می‌کردم، مثل یک اسباب‌بازی نو می‌شد.» حالا اسباب‌بازیها ساختار و مکانیسم پیچیده‌تری پیدا کرده‌اند، اما با این حال او تمام تلاشش را برای تعمیر آن به کار می‌گیرد و حتی عروسکهایی را هم که ساختار مکانیکی و الکترونیکی ندارند، ناامید نمی‌کند. از لابلای انبوه اسباب‌بازیها یک عروسک بزرگ بیرون می‌کشد و می‌گوید: «این عروسک صورتش شکسته بود، من یک صورت نو که در خانه داشتم، برایش گذاشتم.»

از خانه که می‌گوید فیلم اتاق کارش را در آپارتمانش نشان می‌دهد، قفسه‌های پر از لباس و دست‌وپای عروسک و آرمیچر و چرخ‌دنده و قطعات مختلف ماشین و قطار و هواپیما. یک تعمیرگاه حرفه‌ای که وجود این همه قطعات یدکی اسباب‌بازی در آن نشان از با تجربه بودن صاحبش دارد: «اسباب‌بازیها علاوه بر اینکه تنوع خیلی زیادی دارند، قطعات یدکی ندارند. بعضی لوازم الکترونیکی قطعات یدکی‌شان در بازار موجود است، اما اسباب‌بازی اینطور نیست. وقتی یک قطعه اسباب‌بازی یا عروسک خراب می‌شود، باید عین آن را دوباره از نو بسازیم.»

از آن روزهایی که او در مغازه‌ای کوچک در پاساژ عباسیان جمهوری کارش را آغاز کرد، سالها گذشته است. حالا دنیای اسباب‌بازیها تغییر کرده؛ همان‌طور که دنیای بچه‌ها. حالا شاید تمام دنیای یک دختربچه عروسکش نباشد و تمام عشق یک پسربچه ماشین کوچکی که او تمام دنیا را با آن زیرپا می‌گذارد. حالا بچه‌ها به یک صفحه تخت چشم می‌دوزند و تمام دنیایشان را در هزارتوی صفحه تبلت خلاصه می‌کنند، اما هنوز هستند اسباب‌بازی‌هایی که به امیدی راهی مغازه آقای صباح می‌شوند.

 

*عکسهای بیشتر، چاپ شده در نشریه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است